تبليغاتX
بدهکار باور باران

بدهکار باور باران

هر روز برایت رویایی باشد در دست نه در دور دست عشقی باشد در دل نه در سر و دلیلی برای زندگی نه روزمرگی

ابراز احساسات

من کلا آدم قربان صدقه ای نیستم.آدم ابراز احساسات.تعداد آدم هایی که من براشون از خودم احساسات شدید  بوسی کلامی نوشتاری بغلی نشون دادم از تعداد انگشت های دست تجاوز نمی کنه.البته در ابراز احساسات نوشتاری سخاوتمندانه ترم.بعضی کلمات متداول قربان صدقه در من به عنوان افعال معکوس استفاده می شه یعنی یا حال گیری یا ضایع کردن واینا.بعد یه روز فهمیدم دوستایی که انتخاب می کنم از من بدترن.البته دوستای دخترم.آدم های جدی سفت که نمی تونی یهو بغلشون کنی بوسشون کنی ابراز احساسات کنی یعنی تا دمش می ری ولی جرات نمی کنی انگار.

بعد از وقتی "بچه" اومده کلا احساسات ما بسیار قلنبه تر شده وکنترلش سخت شده وگاهی چنان ابراز احساسات غلیظی می کنم که خودم هم می مونم.مثلا دراین حد که که چندروز پیش شیهه می کشیدم براشو اون میخندید ومن وخواهره از صدای پیتیکو پیتیکوی من وشیهه داغونی که با خنده قاطی شده بود اینقدر خندیدیم که بچه ازصدای خنده ما ترسید وافتاد به گریه وسیاه وکبود ویه وضی.بعد بگذریم که خواهره زنگ می زنه آموزش صدای شیهه می گیره بسکه در خوندن ترانه های مادری وآواز وشعر بچه گانه وبازی با بچه فقیره بنده خدا وخوب ازونجایی که مجبوری صب تا شب از خودت صدا دربیاری وشکلک وادا دیگه یه جاهایی میشینیم اختراع می کنیم و تقلب می رسونیم.اینجور خونواده ای هستیم ما.بعد کلا جدیدا سنسور ابراز احساساتمون فعال شده.

چند وقت پیش یه نفر گفت دارم ازت می ترسم خیلی زبون بازی.بعد خودم یهو به خودم اومدم وتو دلم داشتم از خنده می مردم که ببین به کجا رسیدی ونه به اون بی نمکی نه به این شوری شوری.حالا اینقدر ازاین کار خوشم اومده بود واینقدر میطلبید لامصب!

بعد جدیدا فهمیدم که چقدر "دوست" داره احساسات منو کور میکنه. درین حد که می رسیم به یه آهنگی که من دوست دارم اونو باصدای بلند میخ ونم واون ضد حال یهو رد می کنه یا در حدی که من حالم خوبه یهو شیشه رو تا ته میدم پایین واون میده بالا ودراین حد که بااحساسات ازیه چیزی می گم واون یهو جدی نیگام می کنه !

جدیدا ها هم وقتی احساساتی میشم هیجان زده میشم یه ایست رو سر می زنم.یعنی اگه نرم تخلیه نمی شم.اصن یه وضی...........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط آزی  | 

دکتر

واااااااااااااای یه عکس گذاشته پروفایلش باگوشی مثلا داره یکی رو که در کادر نیست معاینه می کنه بعد طوری گوشی رو گرفته که ساعت فلان تومنیش معلومه ومارک کتش ودماغ عمل کرده از نیمرخ.یعنی واقعا ازین چیزا بیزارم بیزار.بعد اینقدر خورده تو ذوقم این اداهاش که وقتی هی میگه زنگ بزن زنگ بزن دلم نمی خواد واین خواهر کوچیکه هم هی اصرار که زنگ بزن آمار کیلینیک بگیر بگو آشنا داره فلان جا ومن اصن بهش فکر می کنم کهیر می زنم.

همیشه هم غروناله وتوقع ومظلوم نمایی.

اه اه اه اه..............

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 6:13 قبل از ظهر  توسط آزی  | 

راه شب

آدم بزرگیه.یعنی از هر جهت که حساب کنی.۱۳سال از من بزرگتره.قدش ۳۰سانت بلندتر.۳۰کیلویی وزنش بیشتره.صدا" راه شب".منطقی باشخصیت.یه کلمه فحش وبدوبیراه از دهن این بشر در نمیاد.وقتیم عصبانی میشه یعنی با پاشنه میخ دار می ری رو مغزش می گه:بله شما راست میگید حتما حق با شماست!

بعد می گی یعنی تو نظری نداری؟میگه وقتی شما میگید ایتجوریه لابد اینجوریه!

بعد حرف می زنه جدی از کارش خاطره می گه بعد ۱ماه بعد حرفاش تیتر روزنامه هاست.بعد بهش میگی ترسناکی مشکوکی میگه نه نیستم.بعد نصف شب زنگ میزنن بهش میگی کیه می گه کاریه ازرو کشتیه باید باهاشون حرف بزنم!

بهشون میگی دکتر بهشون بر می خوره.اسمشونم بسیار شیکه.به مامانشون می گن "مادر".کت شلوار می پوشن رو زمین میخوابن.شلوار تو خونه هم ندارن.اهل مادیات دنیوی نیستن.کم میخوابن.۶صبح می رن می دوان.اقامت کشور اروپایی دارن.

 چند وخ یه بار زنگ می زنن که دوست دارم.می گم ممنون..می گم باشه.می گه :عین یه تیکه یخ!میگم بله حتما شما بهتر می دونید حق با شماست!
بعد بدونه هیجان هیچ اتفاق جدید می گذره. یعنی باحساب اون روزیمون ۵سالی میشه که میشناسیم همو کم وبیش.یه شب گیرش میندازی که چی میخ وای داداش دنبال چی؟میگه هیچی فقط دوست دارم.میگم خوب پس اگه هیچی چرا می گم باشه ممنون ناراحت میشی؟میگه برای اینکه ناامیدم می کنی.میگم دنبال چه امیدی هستی؟اینکه خرجی نداره برات چندوقت یه بار زنگ بزنی بگی دوست دارم.می گه ب ی انصافی که منو نشناختی که بدونی حرف الکی نمی زنم.می گم باشه پس چرا هیچ حرکتی نمی کنی که آدم های نرمال اینجور وقتها می کنن؟
میگه تو دختر حاجی من خیلی برای خودت وخانوادت ارزش قائلم دوما اینکه بعضی وقتها که دور میشم احساس می کنم کسی هست دورو برت(وواقعا هم حسش درسته)می گم این توهمته بعدشم دوران فیلم فارسی گذشته اگه احساس می کنی کسی هست خوب چرا نمیای وسط نذاری باشه؟میگه من نمیخ وام خودمو تحمیل کنم..........
یا زهرا واقعا ازونجور کیس ها........
میگه همین الان رسیدم خونه رو کشتی بودم(حالا من واقعا نمی دونم چیکارست یعنی هزار بار توضیح داده ولی شغلش اسم نداره که بگم فلانه)گفتم اول باید به تو زنگ بزنم بعد تو با من بد حرف می زنی.می گم خوب دختر حاجی ها اینجورین جلف که نیستن  شب با مرد نامحرم بگن بخندن.دختر حاجی حرمت داره قوانین داره.حرف داری باید بیای با آقام بگی بین دو نماز...........

بعضی وقتها فکر می کنم چقدر بزرگه مرده بی هیجانه.بعد یهو ۶صبح زنگ می زنه بالای کوهم خواستم صبح بخیر بگم.یا شب زنگ می زنه با موتور اومدم جاده چالوس چه هواییه خواستم سلامی بدم.

بعد وضی وقتا فکر می کنی چرا دوسش نداری؟بعد ریز قیافش میشی رفتارش می شی شخصیتش می شی بعد حس می کنی شاید چون ک.........نیست.

پ.ن:دیشب زنگ زده که یادته می گفتی صدات راه شبیه؟امروز رفتم قرارداد بستم برای حرف زدن روی یک برنامه مستند.گفتم ببین من کشفت کردم.ولی تو منو کشف نکرده گذاشتی.بعد گفت بله حق با شماست!

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط آزی  | 

خودشیفتگی

امروز از صبح خوابیدم.۵روزی چیزمون افتاد نا قافلی جولو دیشبم نخوابیدم ودیگه امروز رو اختصاص به خودم دادم.بعد زنگ درو زدن منم می دونستم خانواده منتظر مهمونن سکته زدم که وای اینان. پریدم شلوار جین پوشیدم ورفتم درو باز کردم دیدم مرد همسایه اومده دنبال پدره که نبود وخلاصه نجات پیدا کردم.بعد توراه برگشت خودمو تو آیینه دیدم شلوار جین آبی برفی تاپ آبی یه ژاکت نازک طوسی پشت توری موهای شسوار کشیده افشون (حالا نه اونقدری افشون که تو رمان ها در حد خودمون افشون) رنگ پریده چشمای پف کرده یک حال غریبی با خودم کردم وخودمو خیلی خوش تیپ دیدم.انگار نه انگار که اون روزی مامانم خیلی جدی گفت:چرا عروس فکر می کنه تو خوشگلی؟اون روز دیدی هی می گفت وای آزی چه خوشگل شدی چه خوش تیپی چه فلانی؟گفتم اونم بچه ست دیگه.بعد مامانم یهو اومد درستش کنه که نه البته که قشنگی وازین ماله کشی های همیشگی.موضوع اینجاست که من باخودم حال میکنم .اصلا خودمو دوست دارم.

پ.ن:آلبالو اون کامنت پست قبلت رو اینقدر دوست داشتم باید دربارش حرف بزنیم سر فرصت.

پ.ن۲:یه عقده ای جدید هم هست واسه من کامنت های وحشیانه می ذاره.جاداره که بگم:عزیزم چه مرگته؟احیانا اگه با دری وری گفتن به من خوب می شی بگو من کلا سیستم دایورتم فعاله می دونی که!

پ.ن۳:یک سری لباس تابستونی در آوردم تریپ وسواس گرفتتم که باید همشونو بشورم بو گرفتن واتاق واویلاییه که باید تا قبل از سفر ترتیبش داده شه.

پ.ن۴:دیشب موقع برگشت به خانه که در ورودی بسته شده بود ومجبور شدم از پارکینگ بیام پسرهمسایه رو بعد از چندسال دیدم .فک کنم دیگه ایران زندگی نمی کنه شاید اومده سفرکه داشتن مهمون بدرقه می کردن وتا صبح لیزر انداخته بود علامت که من برم دم پنجره اینقدر خندم گرفته بود که چقدر یک انسان میتونه ک.خ باشه ویاد جوونی هام افتادم وچون فعلا دوران نقاهتم رو دارم می گذرونم واین اول بهاری خیلی به دلم شوک وارد شده ودیگه ظرفیتش رو نداشتم بی محلی کردم گفتم خدایا ببین.به یاد فیلم بی پولی که لیلا حاتمی پول پیدا کرده تو خیابون رو میندازه صندوق صدقات که خدایا ببین ما بی پولیم ولی پول حرووم نمیاریم تو زندگیم منم خواستم تریپ بیام که خدارو تحت تاثیر نجابت وپارو نفس گذاشتنم بذارم بلکه یه جاییزه معنوی قسمتم شه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط آزی  | 

وقتی آزی کوچک بود....

بچه که بودم به شدت ناسازگار بودم.مامانم همیشه می گفت:الهی که بزرگ نشی!چیزی که یادمه اینه که من همش ساز مخالف می زدم لج می کردم.وسط شلوغی مهمون وتویه شرایط بد مامانمو گیر مینداختم که به من دیکته بگو یا مثلا برام سوال در بیار.اینقدر وق می زدم که مامانم باید توهرشرایطی بود میشست مثلا برام سوال در میاورد.یادمه یه بار عروسی رفته بودیم ازین مدل های سلف سرویس من بچه بودم خیلی بچه در حدی که مدرسه نمی رفتم.یادمه می گفتم اینو میخوام بعد مامانم برام میریخت می گفتم نه اونو می خوام.یادمه ری وخواهره هم بودن ساکت ویادمه خانم های سرمیز یه جوری نگام می کردن که می خواستن خفم کنن.بزرگتر که شدم فهمیدم اینا از نظر خودم انتقامی بود که می خواستم ازمامانم بگیرم برای اینکه ۲۰ماه بعد از من بچه آورده بود.که سال های جنگ بود وبابام نبود ومامانم همیشه شلوغ بود سرش.یادمه از بچگی اینقدر تلاش می کردم که به چشم بیام که همه منو ببینن وخلاصه همیشه هم مورد توجه بودم وتو چندسال اول زندگیم که زبون در آورده بودم فحش ناموسی توک زبونی شیرین کاریم بودبعدشم شعر ودکلمه وقرآن وازاینکه همه به به وچه چهُ چه بچه باهوش وبامزه ای هم خودم حال می کردم هم خانواده ولی من همچنان بچه بده برای مامانم بودم.نمی دونم تا کجا ادامه پیدا کرد ازیه جایی دیدم خسته شدم این لج کردن خودمو اذیت می کنه چون مجبورم تاته قضیه برم وخیلی ازم انرژی می گیره.یادمه یه بار به خاطر سرمیز نشستن ۲تازنگ روی پای یه هم کلاسیم نشستم که چون من دست چپم باید سر میز بشینم.هرچی معلم وناظم با ناز ونوازش محبت خدا پیغمبر سعی کردن منو راضی کنن از روی پای هم کلاسیم پاشم پا نشدم.یا یه بار یادمه خیلی جدی توی راهنمایی با یه هم کلاسیم که اسمش "بهاره "بود شرط بستم که اسم من از تو خیلی قشنگ تره وکل کل ودعوا وگیس وگیس کشی وآخرشم یادمه نظرخواهی کردیم از کلاس واون برنده شد احتمالا چون اون چشاش سبز بود واحتمالا چون من نخود کلاس ونور چشم معلم ها بودمودشمن زیاد داشتم.

خلاصه که یه جاخسته شدم.ازخودم واز  همه بدم اومد شدم یه دختری که همش می خوابیدم ازفامیل دوری می کردم همه رو ندیده می گرفتم وبا دوستام بودم.من از دوره راهنمایی دوره داشتم با دوستام باشگاه می رفتم و توی جمع دوستام خوب ودوست داشتنی بودم ولی تو خانواده ....البته اون روزها خیلی هم معلوم نبود این تغییر رویه.خلاصه که هرچی بزرگتر شدم بهتر شدم یعنی خودم خواستم که وحشی وافسار گسیخته نباشم که مهربون باشم.خیلی روی خودم کار کردم.حالا وقتی به مامانم می گم من خودم خودم تربیت کردم شاید ناراحت شه ولی من خودم تنهایی توی دوره بد زندگیم بودم.

الان به جرات می تونم بگم واگه خواهرها هم ازین جا رد شن می تونن تایید کنن که من بزرگ شدم بالاخره ازون انی وخامی وسگی مزمن دراومدم.مامانم ازم راضیه.حالا که سرش خلوته وقتی که با ری حرف زده باشه با خواهره حرف زده باشه گزارش روزانه عروس وپسره رو گرفته باشه با خالم حرف زده باشه غذای بابامو داده باشه خونش مرتب باشه سریال نده میشینه باهام حرف می زنه.کلی ازون روزها بهش می گم بهم حق می ده مامانم می گه الهی بمیرم حق داشتی.حالا می گه"خوب شد بزرگ شدی"خلاصه که باهمه چیزهای مادرانه که گاهی می ره روی مغزم باهم خیلی خوبیم وهمه ازم راضی ان.

حالا اینا رو گفتم که بگم دیروز تو آسانسور با دختر کپل ۶ساله ومامان باربی قیافه خسته دخترک تو آسانسور بودیم.دختره داشت وق می زد که مامان فلوت بزنم رژم می ره.مامانه هی داشت می گفت عزیزم اشکالی نداره دوباره برات می زنم.دختره وق می زد غر که این شکلی می خوای بیای کنسرت من؟مامانش منو بایه خجالتی نگاه کرد وگفت:نه عزیزم تورو می رسونم می رم خونه به خودم می رسم برای ساعت ۱۱که کنسرتت شروع می شه.می خواستم کله دختره رو بکنم اینقدر که به نظرم لوس وگند اومد.

اومدم برای مامانم تعریف کردم وکلی اه اه واه واه بچه های حالا رو ببین وما کی؟................

بعد یادم افتاد که ماهم همه این روزها رو داشتیم.

یعنی تاریخ تکرار می شه..............

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 8:14 قبل از ظهر  توسط آزی  |