بچه که بودم به شدت ناسازگار بودم.مامانم همیشه می گفت:الهی که بزرگ نشی!چیزی که یادمه اینه که من همش ساز مخالف می زدم لج می کردم.وسط شلوغی مهمون وتویه شرایط بد مامانمو گیر مینداختم که به من دیکته بگو یا مثلا برام سوال در بیار.اینقدر وق می زدم که مامانم باید توهرشرایطی بود میشست مثلا برام سوال در میاورد.یادمه یه بار عروسی رفته بودیم ازین مدل های سلف سرویس من بچه بودم خیلی بچه در حدی که مدرسه نمی رفتم.یادمه می گفتم اینو میخوام بعد مامانم برام میریخت می گفتم نه اونو می خوام.یادمه ری وخواهره هم بودن ساکت ویادمه خانم های سرمیز یه جوری نگام می کردن که می خواستن خفم کنن.بزرگتر که شدم فهمیدم اینا از نظر خودم انتقامی بود که می خواستم ازمامانم بگیرم برای اینکه ۲۰ماه بعد از من بچه آورده بود.که سال های جنگ بود وبابام نبود ومامانم همیشه شلوغ بود سرش.یادمه از بچگی اینقدر تلاش می کردم که به چشم بیام که همه منو ببینن وخلاصه همیشه هم مورد توجه بودم وتو چندسال اول زندگیم که زبون در آورده بودم فحش ناموسی توک زبونی شیرین کاریم بود

بعدشم شعر ودکلمه وقرآن وازاینکه همه به به وچه چهُ چه بچه باهوش وبامزه ای هم خودم حال می کردم هم خانواده ولی من همچنان بچه بده برای مامانم بودم.نمی دونم تا کجا ادامه پیدا کرد ازیه جایی دیدم خسته شدم این لج کردن خودمو اذیت می کنه چون مجبورم تاته قضیه برم وخیلی ازم انرژی می گیره.یادمه یه بار به خاطر سرمیز نشستن ۲تازنگ روی پای یه هم کلاسیم نشستم که چون من دست چپم باید سر میز بشینم.هرچی معلم وناظم با ناز ونوازش محبت خدا پیغمبر سعی کردن منو راضی کنن از روی پای هم کلاسیم پاشم پا نشدم.یا یه بار یادمه خیلی جدی توی راهنمایی با یه هم کلاسیم که اسمش "بهاره "بود شرط بستم که اسم من از تو خیلی قشنگ تره وکل کل ودعوا وگیس وگیس کشی وآخرشم یادمه نظرخواهی کردیم از کلاس واون برنده شد احتمالا چون اون چشاش سبز بود واحتمالا چون من نخود کلاس ونور چشم معلم ها بودم

ودشمن زیاد داشتم.
خلاصه که یه جاخسته شدم.ازخودم واز همه بدم اومد شدم یه دختری که همش می خوابیدم ازفامیل دوری می کردم همه رو ندیده می گرفتم وبا دوستام بودم.من از دوره راهنمایی دوره داشتم با دوستام باشگاه می رفتم و توی جمع دوستام خوب ودوست داشتنی بودم ولی تو خانواده ....البته اون روزها خیلی هم معلوم نبود این تغییر رویه.خلاصه که هرچی بزرگتر شدم بهتر شدم یعنی خودم خواستم که وحشی وافسار گسیخته نباشم که مهربون باشم.خیلی روی خودم کار کردم.حالا وقتی به مامانم می گم من خودم خودم تربیت کردم شاید ناراحت شه ولی من خودم تنهایی توی دوره بد زندگیم بودم.
الان به جرات می تونم بگم واگه خواهرها هم ازین جا رد شن می تونن تایید کنن که من بزرگ شدم بالاخره ازون انی وخامی وسگی مزمن دراومدم.مامانم ازم راضیه.حالا که سرش خلوته وقتی که با ری حرف زده باشه با خواهره حرف زده باشه گزارش روزانه عروس وپسره رو گرفته باشه با خالم حرف زده باشه غذای بابامو داده باشه خونش مرتب باشه سریال نده میشینه باهام حرف می زنه.کلی ازون روزها بهش می گم بهم حق می ده مامانم می گه الهی بمیرم حق داشتی.حالا می گه"خوب شد بزرگ شدی"
خلاصه که باهمه چیزهای مادرانه که گاهی می ره روی مغزم باهم خیلی خوبیم وهمه ازم راضی ان.
حالا اینا رو گفتم که بگم دیروز تو آسانسور با دختر کپل ۶ساله ومامان باربی قیافه خسته دخترک تو آسانسور بودیم.دختره داشت وق می زد که مامان فلوت بزنم رژم می ره.مامانه هی داشت می گفت عزیزم اشکالی نداره دوباره برات می زنم.دختره وق می زد غر که این شکلی می خوای بیای کنسرت من؟مامانش منو بایه خجالتی نگاه کرد وگفت:نه عزیزم تورو می رسونم می رم خونه به خودم می رسم برای ساعت ۱۱که کنسرتت شروع می شه.می خواستم کله دختره رو بکنم اینقدر که به نظرم لوس وگند اومد.
اومدم برای مامانم تعریف کردم وکلی اه اه واه واه بچه های حالا رو ببین وما کی؟................
بعد یادم افتاد که ماهم همه این روزها رو داشتیم.
یعنی تاریخ تکرار می شه..............