شریعتی /یه دلبر بی هوا..........

توشریعتی واستادم .جا نگه داشتم برای دوست که بره دور بزنه بیاد.اینجا تهران است.پشت به ماشین ها واستادم لم دادم رو یه پا کیفو انداختم از پشت رو شونه.بی حس وحالم تو دلم هی می گم آزی فقط برو  کلاس روخیلی هم سخت نگیر به خودت امروز.بوق می زنه میاد دنده عقب که بره تو پارک می گم بچه کجایی انقدر زرنگی؟نمیبینی منو؟می گه خریدی؟می گم نه.می گه می فروشی؟می گم اهل معامله ای؟می گه اگه سود داشته باشه.عینکم رو می دم بالا می گم نه اهل معامله نیستی والا ریسک می کردی حتی اگه احتمال ضرر می دادی.عینکشو می زنه بالا می گه زرنگ بچه اینجایی؟می گم نه بچه کف بازارم.می گه بهت نمیاد.می گم آره اگه می تونستی پیاده شی حرف بزنی میفهمیدی.تو دلم می گم خوبه حالت بده بی حالی وگرنه چقدر لاس می زدی.به خودم می گم خوب حالا آدم همیشه که یه پسر سیاه چشم وابرو مشکی خوش تیپ با تی شرت زرد نمیبینه.می گه بچه جون اگه بچه کف بازاری اینجا چیکار داری؟می گم ببین حرف نکش اصلا حوصله ندارم می خوای پیاده شو مثل یک آقای متشخص کارتتو بده ازم خواهش کن که باهات تماس بگیرم تا بعد بهت بگم.دوست میاد وپارک می کنه وپسره پیاده می شه وشماره میده وخداحافظی می کنیم وجفتمون تا چند قدم برمی گردیم پشت سرمون همدیگرو خوب نگاه می کنیم وتو دلمون قند ۱۸سالگی آب می شه وازین لو رفتن وهمزمانی میخندیم ومی ریم.دوست می گه بچه خوشگله.می گم ایضا از آن "کانی"ها.

*می گه سوال کن؟می گم سخته.می گه سوال کن اگه سوالتو دوست نداشتم برات یه شعر می خونم اگه دوست داشتم بوست می کنم.تو دلم می گم چقدر تلخ.پس امیدوارم دوست نداشته باشی.می گم رشته تحصیلی می گه مهمه ؟می گم آره مهم ترازاینکه بدونم کارشناسی ارشد دارید.می گه خوشم نیومد شعر می خونه.خوب شعر می خونه قشنگ بارعایت مکث ها تاکیدها پراحساس.تو ذهنم می گم اگه تو مسابقه مشاعره شرکت می کرد خانمه بهش ۵می داد از۵.می گم چرا خوشت نیومد؟می گه چون مهم نیست.می گم برام مهم بود که پرسیدم همونجور که برای شما مهم بود که اولین سوالت این بود که بچه اینجایی؟یعنی اگه بچه بالای شهر نبودم؟می گه آره برام مهمه.یعنی برای تو مهم نبود که ماشینم چی بود؟می گم اصلا وابدا.نمی گم مهم ترش رنگ سیاهت بود وموهای مشکی وبروبازوی پیچ وتاب دار واون تی شرت زرد قناریت.می گم شاید بخندی ولی من حتی اسم ماشین هارو خیلی بلد نیستم تا پشتشو نخونم.می گه پس یادم باشه پشتمو بکنم بهت.می گه اسم واقعیته؟می گم پ نه پ.می گه اسمت قشنگه کاشکی مثل اسمت باشی.می گم "آزاد"یا "آزاده"می گه اینو که اینا می گن من همون آزاد رو دوست دارم.

می گه لیسانس فلسفه هنر دارم از هند وفوق ادبیات فارسی از دانشگاه تهران ودانشجوی دکترای ادبیات.فکم میاد پایین.می گم اصلا به قیافت نمیومد.از تالیفاتش می گه ازاینکه فیلمنامه نویسه از اینکه آدم مهمیه یه جورایی واینکه اون روز جذب لاک قرمز من وصورت بدونه آرایشم وگوشای از روسری بیرونم شده ومی گه که الان جذب صدات ومدل حرف زدنت شدم وچقدر حس خوبی دارم وشعر می خونه شعر می خونه شعر می خونه .تو دلم می گم جدیدا ها پسرها رمانتیک شدن یا روش مخ زنی جدید اینجوری شده چرا هرکی به پست من می خوره اهل شعر وساز وآوازه؟ازیه چیزایی بدم میاد مثلا می فهمم تنها زندگی می کنه می گم چرا تنها قصه اینو می گه که قبلا ماشینم فلان بود برای اینکه اینجا رو بگیرم که بیشتر تمرکز داشته باشم مجبور شدم بفروشم که اینجا خونه بگیرم.تو دلم می گم من که نمی دونم حتی این ماشینه چیه برامم مهم نیست خوب بگو خواستم تنها باشم.این میل شدید خودنمایی برای آدمی بااین همه ادعای فضل وکمال یک ارور گنده می ده.بعد من سکوت می کنم یهو اصلا بدم میاد بعد شروع می کنه شعر می خونه از همونا که به آهستگی شروع به مردن می کنی اگه عاشق نشی واگه نه بگی واگه عشقت رو به زبون نیاری و..........بعد می گه فردا همدیگرو ببینیم می گم فکر نمی کنم آدم هم باشیم.می گه ترسویی؟می گم آره ترسو ومحافظه کار.شعر میخونه در باب ترس ودل رو به دریا زدن واینا.تو دلم می گم گه نخور بابا............این جور موجود بی اعتماده گرگ بارون زده ای شدم.

بعد می گه من حس خوبی ازت گرفتم فکر کن زودتصمیم نگیر می گم منم خوشحال شدم ولی نیستم.متاسفم.می گه من بهت فرصت می دم که بهتر تصمیم بگیری چون من اگه این گوشی رو بذارم دیگه زنگ نمی زنم.می گم منو تهدید نکن اینجوری اصلا جواب نمی ده رو من.شاید اگه یه کم نازمو می کشیدی یه راهی داشت ولی اینجوری اصلا........یک قطعه بلند بالا می خونه در باب نازکشی واینا وبعد خیلی شیک خداحافظی می کنه ومی گه خوشحال میشم زنگ بزنی من منتظرت هستم.

منم گوشی رو میذارم و می خوابم وجدیدا ها که از خواب بیدار میشم بعد از چند ساعت که یاد یه موضوعی میافتم می گم آزی چرا مثل اون موقع ها این داستان ها تو ذهنت نمی مونه شبا بهش فکر نمی کنی صبح ها یادت نمیاد؟چشات برق نمی زنه تا چند ساعت حداقل؟

زمان:۲۲مهر ۹۰

 
چه سخت ..
هم پاییز باشد !
هم ابر باشد !.....هم باران باشد ..!
هم خیابان ِ خیس باشد ..
امـــــا..
... ... ... ... ... ... ... نه تـــــو باشی ... ...
نه دستی برای فشردن باشد !..
نه پایی برای قدم زدن باشد و ..
نه نگاهـــی برای زل زدن