بعد یه مدل دوست داشتن بالغ شده پخته شده جاافتاده هم هست که هیجان توش کمتره وسرگردانی .جاش توش آرامشه وقدردانی ...

 

اندر باب ترک کردگی

 

زنگ می زنه قطع می کنه ایمیل خالی می فرسته.بعد از چهارماه. بعد از چهارماه فهمیده که دیگه رفتم که برم.ولی من می دونم که یعنی هستم ویعنی به یادتم ویعنی فکر نکن نفهمیدم.یعنی بالاخره بعد از 7سال پذیرش که باید دور شیم بریم.
هفته پیش سراغشو گرفتن گفتم که دوسش دارم ولی نمی شه نشد.دوست گفت عاشق این پذیرش تم منطقت.اینکه مطمئنم شک ندارم اونم جوابش همینه ازدردش کم می کنه.این ایمیل خالی شماره 13رقمی روی کالر آی دی  آی دی الکی فیس بوک اینکه درابهش بسته ست دلمو فشرده می کنه ولی خداخدا می کنم بره چون من هنوز اشکام میاد به همین تلنگر کوچیک.

پ.ن: اونجا که کری با بیگ برای بار چندم به هم زده بعد می ره با اون بازیکن بیس بال قرار می ذاره ونمیشه واتفاقی برای تولدش بیگ رو دعوت می کنه وبیگ همه شب حواسش به رقصنده ها بود وآخرش که از هم خداحافظی می کنن و کری می گه:

As i Watched him go,i realized the one thing i couldn t say   to Mr Big was ...
"Im still not over you."

وخدا نیاره همچین روزی رو واسه کسی.حالا فکر می کردم اور هیم شدم ولی اشکام که میاد شک می کنم.اونم درست وقتی که تو جای خوب رابطه منطقیم.

پ.ن۲:رفتم که برم ها قولم یادم نرفته تا آخر سال....

ته دیگ

 

وقتایی که غذا خوشمزه ست دلم نمی خواد بشقابم رو تحویل مسئول جمع آوری بدم دلم میخواد مسئول جمع اوری پاش بشکنه نیاد دلم می خواد ظرف کثیف جلوم باشه هی برم بیام چشمم بیفته بهش یادم بیاد .تو شکمم اینقدر نمی تونم خوب حسش کنم اصلا دلم می خواد میز غذا هیچ وقت جمع نشه همون سیستم تفریح تفریح برو جلو اینقدر که چیزی برای جمع کردن بردن نمونه اصلا............

اینقدر بدم میاد این آدم ها که هنوز داری لذت می بری از غذا میان جمع میکنن می برن خشک می کنن جابه جا می کنن.اینا که مثل مدل مامانم لذتشون بعد از جابه جایی ه!

پ.ن:یک ته دیگی اختراع کردم شایدم قبلا اختراع شده سیب زمینی رو رنده کردم بعد بهش نمک طعم دار زدم.بعد کف قابلمه یا ماهیتابه رو چرب کردم کنجد ریختم یه ذره زعفرون بعد سیب زمینی های رنده شده طعم دارو ریختم روش بعد حالا برنج ماکارونی اینا.یه چیز بهشتی میشه.

یه دل دارم وهیچ دلبر/ متروو

 

حالا شاید شما باورتون نشه بگید آزی همه چی براش فانه خنده داره این همه اتفاق خنده دار میفته براش و اینا ولی خدایی تو این وانفسا بعد از اون چله غم وترک کردگی وپاک پاک بودن یه دلبری پیدا کنی اونم کجا؟تو مترووووووووو اونم چی؟صفر کیلومتر ۳۷ ساله یعنی نه حتی دسته دوم تمیز.دماغ عمل کرده موها جو گندمی پشمالو تمیز برنزه لب قلوه ای مرررررد بعد عزیزم قربونت برم وچشمات وانرژیت و خانمیت ودستات وناخن هات ودختر حاجی وپیگیر وعزیزم رسیدی زنگ بزن وعزیزم بیام دنبالت وعزیزم فلان و حتی در حد ببخشید من سرم شلوغ بود این هفته نتونستم خیلی برات وقت بذارم وجبران می کنم ونمیخ وام زود تموم شی وپای سینما کافی شاپ ومعاشرت و کلا ابر وستاره وقلب پاره پاره.بعد چی؟بزنه ازونجا که من شانس ندارم وگند ملت باید یه جور در بیاد ماتحت طرف دچار مشکل شه.چجوری؟یهو بزنه لب خط یه کورک دملی چیزی به وجود بیاد مرد گنده رو زمین گیر کنه ومردا هم که واویلاااای بی جنبه ای ولوسی وگند دماغی تو مریضی.حالا منم الان تو مرحله ای بودم که عجق وناز وبوسم میومد و ول دادگی حالا هی باید بگم خوب میشی ومراقب خودت باش وچیزی نیست و بعد اول آشنایی هی هم بخوای عفت کلام نگه داری ولی خوب بحث روزانه بشه ماتحت طرف ناخوداگاه بحث ها کانی میشه دیگه بخوای نخوای.

حالا خودم چندروز پیش داشتم به نانازی می گفتم من یک مرضی دارم دوست دارم سوراخ آدم ها رو پیدا کنم.یعنی مریضم سرم درد می کنه که بگردم بگردم سوراخ آدم ها رو پیدا کنم بعد انگشت کنم توشون که گندشون کامل بالا بزنه بعد بشینم باهمون خونسردی نگاه کنم و ببینم بازم دوسشون دارم آیا؟بازم جذابن آیا؟اینقدر که تو مخم سیاه مطلق سفید مطلق نیست نمی گنجه حتی با همه تلاش سریال های تلویزیون و رمان های زرد.

بعد حالا شما بحث روزانتون بشه خوب عضو شریف چطوره؟درد می کنه؟شورت توری؟شورت توری چرا؟چیزی هم میاد بیرون؟یعنی عمل نیاز نداره؟آهان باید بیاد بیرون که خوب شه اهان ..... خوب بابا می گفتی چراغو روشن کنن که این بلا نیاد سرت خوب.بعد یاد محمد رضا شیریفنیای فیلم شیدا بیفتی که ماتحتش خمپاره خورده بود همونجور دمر می گفت آخه یه جاییم هست که نه میشه بدی نازش کنن بوسش کنن نه میشه نشونش داد به کسی .........

حالا حکایت ماست وخدا تواین ماه مبارک داره ایمان مارو با کان طرف محک می زنه !

این هم یکی از راه های رسیدن به خداست که طرف لحظه افطار باتمام درد ورنج ملتمس دعا باشه که آزی خسته شدم می خوام بخوابم ومیخ وام نشسته غذا بخورم ومن دعوت به تفکرش کنم و به حال نمرود که مورچه رفته تو مغزش ..........

خلاصه حال این روزهامونم اینجوریه :)

به اندازه تمام غفلت هایم

 

خطا از من است می دانم ...
از من که سالهاست گفته ام ، " ایاک نعبد "
اما به دیگران دل سپرده ام !
از من است که سالهاست گفته ام " ایاک نستعین "
اما به دیگران تکیه کرده ام !
تو ای خدای مهربانم ، آنی به حال خود رهایم نکن !
به اندازه تمام غفلت هایم " ایاک نعبد و ایاک نستعین "
 
 
 
 
پ.ن:نمی دونم از کی ولی خیلی دوست داشتم.

مشغله

 

واقعیت اینکه آدم نوشتنش نمیاد یه وقتایی بعد هم میاد اینجوری میشه که من از دیروز نوشتنم میاد بعد هی می گم ولش کن بابا.آخه من نوشتن دل دارم دلبرم میاد ولی خوب واقعیت اینکه دغدغه زندگی من این نیست ولی این حوزه گمونم حوزه مورد علاقه منه.تخصصتون چیه؟اندر احوالات فلان ........

-یه" کتاب" میخونم واااااای انگار که من.یعنی من همه ذهنم تخیلم آرزوم این بوده.داستان در مورد مردیه که قدرت تخیل بسیار بالایی داره ولی حال نوشتن نداره از معروفیت هم خوشش نمیاد از معاشرت زیاد  وتو جمع بودن وصمیمی شدن هم گریزانه.بعد ازیه جا به بعد تولید محتوا می کنه فولدر بندی اینا می فروشه به نویسنده ها.بعد دسته بندی داره روانشناسی بلده می ره ادمشو پیدا میک نه به هرکسی متناسب با خودش مطلب میده بعد کمک نویسنده هاست که نوشتنشون نمیاد سوژه ندارن آبروشون داره می ره بی پولن یا هرچی.

امروز داشتم فکر می کردم منم اگه حق انتخابی وجود داشت دلم می خواست کارم همین بود.اصلا من دوست دارم بشینم از دور شمای مخاطب بیای به من بگی من چی بپوشم؟امروز کجا برم؟چی بخونم؟حتی بگی پرده برای آشپزخونم میخ وام چی بخرم؟یا لباسمو با چی ست کنم؟یا وقتی دوست پسرم شوهرم بچم همکارم فلان کارو کرد به نظر تو من در مقابل چیکار کنم؟یعنی من تو اتاق فکر باشم مثلا مهره اصلی نباشم من مهره ها رو جابه جا کنم بگم چی کی کی کجا چطور.خیلی خودخواهانه شاید به نظر برسه یا تخیلی ولی الان فکر میک نم دلم می ره واسه اینکار.مثلا دیروز دختر عموم گفت آینه قدی می خوام وقت ندارم نگفتم که من می میرم برای اینکه برات آینه قدی بخرم.تو خارج همچین شغلی تعریف شده؟

پ.ن:مرد داستان فروش -یوستین گاردر مترجم:مهوش خرمی پور

بلوط

 

اینو خیلی دوست داشتم اینجا داشته باشم :

گفتم یک وقتی بود که اصلا برایم نبود که جسمت کجاست. من کنار تو بیدار می‌شدم. با تو صبحانه می‌خوردم، با تو می‌رفتم به کتابخانه. با تو شنا می‌کردم، با تو زندگی می‌کردم. یک وقت‌هایی خودت سر و کله‌ات پیدا می‌شد و برای من صحنه‌های تازه درست می‌کردی برای رویاسازی‌هایم. آن روزها خوش بودم. یک زنی توی من بود که جانش سرشار بود از عشق. انگار سال‌ها اینهمه عشق را توی خودش جمع کرده که رویا ببافد و همه آن عشق را بدهد به آن مرد رویاهایش. آنقدر پر بود از این جان تازه که نه توی واقعی را می‌دید و نه می‌خواست که ببیند. لازمت نداشت. خیالت خوش بود. حالا اگر گاهی هم این جان با تن‌ات می‌آمیخت که دیگر رویای بود که زن لمسش می‌کرد.

فکر می‌کردم همیشه همینطور می‌ماند. فکر می‌کردم من آنقدر قدرت دارم که با این خیال زندگی کنم. که آنقدر عشق توی جانم ریخته برایت که هیچ وقت تمام نمی‌شود. نمی‌خواستم همیشه باشی. بازی با تو توی کله‌ام قشنگ‌تر بود. من انگار عاشق آن رویا بودم. تو هم کنارش بودی، بدی نبود.

اما همیشه اینطور نماند. یک جایی دیدم دارم خالی می‌شوم. هی خالی‌تر. انگار فهمیده بودم که آن‌همه عشق توی جانم از یک‌جا آمده بود و جمع شده ‌بودی توی سرم. ذره ذره خرج شد. ذره ذره من کم شدم. من کمرنگ شدم. دوست‌داشته شدن را که فراموش کرده بودم و با خودم کنار آمده بودم که قرار نیست کسی عاشقم شود. آن موقع‌ها خیالی نبود. هنوز جانم پر از عشق بود. جای خالی نداشتم برای کسی. اما خالی شدم. یک دفعه خالی شدم. هم جانم، هم پشتم. این دفعه دیدم که حتی نمی‌توانم دوستت داشته باشم. من حالا دیگر دوست‌داشتن هم یادم رفته. من نمی‌توانم به حسم،‌ به تنم دروغ بگویم. رفته‌است و می‌دانم که تلاشی هم نخواهی کرد و نخواهم کرد برای بازگشتنش.

فکر می‌کنم که چطور اینجا نشسته‌ام و این‌ها را می‌نویسم و هیچ قطره اشکی از چشمانم نمی‌ریزد و اصلا به فکر هق‌هق هم نیستم. حالم این است که حالا دیگر این را هم نمی‌فهمم. یکی گفت که حالا دیگر باید بگذری و دوباره شروع کنی. حتی گفت که باید بروی توی فیس بوک بنویسی که مجردی! من لبخند زدم که بی‌احترامی نکرده باشم. اما دلم می‌خواست بگویم که دل خوش‌ات را سیری چند می‌فروشی؟

پ.ن:http://levazand.com/

قدرت

 

یک-می خوام یک کتاب بنویسم "ضدقدرت".بس که این کتاب مزخرف وچرته به نظرم.چهار تا جمله رو تو  ۲۵۶صفحه گلاسه تکرار کرده ومزخرفاتی مثل:عشق وشادمانی وبخشش ومغناطیس عالم ومثبت اندیشی و گرما وجاذبه و...

من تا اخرش نخوندم یعنی از یه جایی به بعدش رفت روی اعصابم دیدم این هیچ قدرتی بنابر ادعاش در مورد دگرگون کردن زندگی من نداره من همچنان فلسفه زندگیم اینه و"گاهی"ها :

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود

دو-از احادیث موکد حاجی برای دلداری دادن دردعواهای زن  و شوهری یه یکی از طرفین دعوا که شکایت آورده:اگر زنی مرد بداخلاقشو تحمل کنه وبرعکس مردی زن بداخلاقشو وباهاش بسازه جاش تو بهشته.نمی دونم دقیق مال کیه ولی اینو زیاد شنیدم در ادامه هم لطیف میگه این حاج خانم که منو تحمل کرده جاش الان وسط بهشته مامانمم باناز وعشوه می گه:وای نه بابا........یعنی مثلا تو کجات ؟کی؟...حالا من که یادمه ولی گوییا طرف بهشتی یادش نیست.بعد فکر می کنم آیا بهشت مثلا یک جایی قشنگ وآرووم وزیبا وپراز خوراکی وآدم های زیبا وحور وپری وآرامش  رو به قیمت اخم طرف فحاشی ه طرف ندیده گرفتنم کوچیک کردنم می خواهم آیا؟جواب می آید که بهشت را که نه ولی" طرف" را به این گزافی می خواهم.خرخواهانه.یعنی تعریف بهشت در نزد من جایی کسالت بار است.ونیایید لطفا بگویید از اعتماد به نفس واز عزت نفس که من واحدهای عملی اش را هم پاس کرده ام.حالا صرف دوست داشتن من  هم که چون گربه سیاهه ام که سند نیست.اینارم باصدای بلند نمی گم ولی دل است دیگر.

والبته که برای منی که باصدای گونگیشک بیدار می شود فصل هارو هرروز از پنجره اتاقم میبینم غروب آفتاب رو حتی اگه نرم دم پنجره سایه ش رو روی شیشه میبینم وهرساعتی بخوام ازخواب بیدار می شم وهرساعتی بخوام می خوابم وبساط کافی شاپ رستورانم به راه است ودوستانی بهتر از برگ درخت وخانواده مهربان قربان صدقه ای گیری دارم وروزی ام "فل لواقع"(چه ازین کلمه خوشم میاد) می رسد معجزه آسا گاهی از آلمان گاهی از خوزستان وشاید بزرگترین دغدغه ام الان این باشد که روغن زیتون سالادم تمام نشود وشیر نداشته باشیم مزخرف شکم سیری بیش نباشد.حالا البته اینقدر هم زندگی پروانه ای ندارم ولی دراین لحظه در آرامش هورمونی به سر می برم.

سه-دوست دوران کلاس کنکوره وسال های دور.پدرش استاد من بوده ودر دوره ای تلاش داشته برای پررنگ تر کردن رابطه ما چون به نظرش تواون دوره ما زیادی شاد بودیم ودوست داشته دختر آروومش کمی شاد باشه کمی بیشترخوش باشه مثلا وچندباری معاشرت جهت دارمون به جای خاصی نرسید نه اینکه معاشرتی نباشه یاما دوسش نداشته باشیم اتفاقا خیلی هم هم دوسش داشتیم مثلث من ودوست وخواهره ولی نشد که دوستیمون نزدیک تر بشه ولی دورادور دورداشتیم همو تا اینکه باذوق فراوان پیدا میک نه مارو درفیس بوک ودورادور می دونستم که ازدواج کرده زود وبچه داره وتوکارش موفقه همونجور که از استعدادش وپیشینه خانوادگیشون مشخص بود.چندباری تو چت های کوتاهمون می گه مجردی؟خوش به حالت ومن مثل تمام همچین عکس العمل هایی در مقابل مجرد بودنم قهقهه ای سر می دهم که برو بابا خوش به حالم که سر نخواستنم دعواست؟ورد شدم رفتم تا یه روز کاملا اتفاقی سر یه بحث کاری یهو موضوع رو مین دازه وسط.من احساس کرده بودم دلخوره وناراضی ولی راستش تو دلم می گفتم تورو خدا تو دیگه نگو پرم پر از خرده جنایت های زن وشوهری تو نگو.بذار فکر کنم موفق وشاد وراضی یی.ولی نوای درونی منو نمیشنوه وشروع می کنه دراین حد که اگه کار وبچه نبود کارم به تیمارستان می رسید وآزی ببینمت وآزی خرنشو وآزی ازوقتت از آزادیت لذت ببر ومن هول میشم که وای استرس میدی الان دقیقا چیکار کنم؟وخلاصه من هی می خندم که آره من الان فقط انگیزه یه بچه دارم قبل از یائسگی که اونم به دنیا بیاد من اینقدر پیرم می رم خونه سالمندان بعد بچه هم می ره مدرسه شبانه روزی وشرط قبول هزینه هاش برای من این میشه که مدل جرویس پندلتون برام دائم نامه بنویسه وشرط وان می شه باشه من نامه می نویسم به شرطی که نیای ملاقاتم نمی خوام دوستام ببینن مادر به این پیری دارم آبروم می ره واین میشه عاقبتم.می گم برو با بچه ت حال کن باکارت که اینقدر خوبه اینقدر پیشرفت کردی من کیف می کنم هرروز کاراتو میبینم.

چهار-"سعید عزیزم!لحظه های باهم بودنمان راقاب می کنم وبه دست فرشته ای می دهم تا درنقطه ای از بهشت بگذارد".
تبریک سالگرد ازدواج رضوان از گلپایگان به سعید عزیزش-مجله روزهای زندگی-سال نوزدهم
خیلی به فکر این "قاب"رفتم . چه شکلی میشه؟!

پ.ن:قدرت نوشته روندا ترجمه مسیحا برزگر همون نویسنده لوس راز

به ترانه های شیرین به بهانه های زرین          بکشید سوی خانه ، مه خوب خوش لقا را

 

-بعد آدم یه جاهایی تو عمق غم فرو می ره دلش حتی ترحم میخواد.مثلا دلش میخواد سرماخوردگیش خوب نشه سرفه هاش تبدیل بشه به سرطان حنجره .مثلا صداش همیشه خش دار بمونه که همه بگن آخی بعد از اون دیگه هیچ وقت خوب نشد چشماش برق نزد دیگه نشد اون آزی که همیشه بود.

بعد روز به روز آب شه موهای سفیدش بیشتر شه آرووم شه پشتش بعد ازاین همه یوگا کار کردن خم شه  امیدش ازبین بره بخواد بمیره اصلا......

بعد پشت سرش بگن مگه اون کی بود؟چی داشت؟اینکه اینجوری نبود؟اینقدر ضعیف نبود.بعد این بشه اعتبار "طرف" اون وقت به جای اینکه برای من ناراحت باشن ترحم کنن بگردن طرف رو پیدا کنن.

 

 - بعد این روزها لیلی ومجنون می خونم از شمس ومولانا میخونم دنبال دوای عشق از کتاب شفای ابوعلی سینام.

  شمس در مقالاتش گوید : « مرا در این عالم با عوام هیچ کا ر نیست ، برای ایشان نیامده ام ، این کسان که راهنمای عالمند ، انگشت بر رگ ایشان می نهم ، من شیخ گیرم نه مرید و آنگه نه هر شیخ را ، بلکه شیخ کامل را ... دل این ضعیف به هر جای فرود نیاید و این مرغ هر دانه را نگیرد ... این مردمان را حق است که اُنسی با من ندارند ... آن اصل را می گویم برایشان سخت و مشکل می آید ، آن اصل دگر می گویم پوشش در پوشش    می رود ... عرصۀ سخن بس تنگ است و عرصه معنی بس فراخ ، از سخن پیشتر آی تا فراخی بینی و عرصه بینی.

من گنگ خواب دیده و خلقی تمام کر       من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

     دلدادگی مولانا به شمس موجب حسادت و سئایت شاگردان مولانا شد و آنان قصد آزار و اذیت شمس را نمودند که شمس ، قونیه را به مقصدی نامعلوم ترک کرد . غیبت شمس چنان مولانا را بی تاب نمود که یاران و شاگردان مولانا از کرده خود پشیمان شدند و دنبال شمس رفتند تا او را باز یابند و به قونیه برگردانند ، سرانجام پس از مدتی جستجو شمس را یافتند و به مولانا خبر رسید که شمس را دیده اند ولی او را بازگشت اِبا دارد .

مولانا خطاب به یاران و شاگردان گفت :

بروید  ای  حریفان  بکشید  یار  ما  را               به  من   آورید  آخر   صنم   گریز   پا  را

به ترانه های شیرین به بهانه های زرین          بکشید سوی خانه ، مه خوب خوش لقا را

                                                                                                   دیوان شمس

 

 

 

پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود   وانکه در پرده چنین پرده دل بست کجاست؟

 

کلا خیلی دورم رو خالی کردم بعد یهو احساس خلا کردم.دیدم واقعا ازتنها شدن می ترسم ازینکه یه موجود نر به هردلیلی دورم نباشه احساس خوبی ندارم.جدی جدی چندتادوست دختر جدی تر آوردم رو کارو معاشرت پررنگ ولی دیدم نه نمی شه.هی باید از مردها بد بگیم افسرده شیم وعده روزهای شاد رو بدیم با مردها آدم خیلی یه جور دیگه میبینه می خنده عصبانی میشه.من کلا یائسگیم اینه که تو هفته تلفنم زنگ نخوره اسا ام اس نیاد.یعنی انگار که الان یائسه باشم.

بعد این آقای راه شب رو من ترکش کرده بودم به دلایلی.این قبل عید دید من تحویل نمی گیرم وهی رفت توسیستم سیاست وبه روی خودش نیار ودروودیوار دید نه جواب نمی ده رفت وعید شد تبریک عید فرستاد منم مودبانه شماهم همین طور جواب دادم ورفت تو دیوار وبعد چند بار زنگ زد جواب ندادم بعد رفت تویه فاز جدیدی که چند شب در هفته سریک ساعت خاصی اس ام اس می داد "سلام" منم اینقدر سرم گرم عاشقی وشوریدگیم بود اصلا نمی فهمیدم یه باری در خلوتم دیدم اا چه جالب این داره چه آرام پیرمردی تلاش می کنه.بعد یه بارم حرصم گرفت که خوب لعنتی میخوای هم زنگ زد سمج باش توهین بشنو باهمون سیستم قدبلند دکتری صدا قشنگی می خوای رابطه رو ترمیم کنی دستتم از تو جیبت درنیاری اتوی شلوارتم به هم نخوره یقه پالتوتم دادی بالا ومیای سکه می ندازی بعد سوت زنان می ری در افق گم می شی؟چقدر بامن فرق داره من آدم های هووی شلوغی هیجان سگی نرمی واقعا میشه می تونم همچین آدمی رو؟

بد بدم اومد بیشتر وخلاصه باهمین آدم های وهوی وسگ ووحشی رفتم جلو یه جا یه شب که در خلوتم ودوره سکوتم بود "سلام "اومد دیدم وای چقدر اینم مدل خوبیه ها.چقدر حرمت می مونه احترام حفظ می شه .نکنه واقعا منو دوست داره؟بعد به سبک فیلم ها ابر شد بالای سرم از هیستوری دیدم خوب این مدل خودش داره پیش می بره دیگه.

اتفاقا من همیشه فکر می کردم در موردش که قد بلند مودب صدا قشنگ با حفظ فاصله چه بسا مرفه تمیز ومجلسی باهم عروسی کنیم بدون اصطحکاک وتمیز پیر شیم وبچه واسه همین بود ها؟

بعد یهو ابر شد  و مناجات معروفم که :که بارالاها تو این شب تنگ وتاریک وبی فروغ بهاری مگه من چقدر می تونم مقاومت کنم وشعر غمگین بخونم وآهنگ سوزدار ومنتظر وچشم به راه یار یاغی که بره خشمش تموم شه رام شه برگرده؟اون یکی رو هم که ترک کردم خوب خدایا اینو تو واسم فرستادی دیگه اره خودشه اره اره وخلاصه ازین کشف وشهودم واین توجیهم یهو برق شیطانی در چشمم درخشید ودرجواب سلام زدم "خوب که چی؟" ونشان به ان نشان وکارزاری شیک بامرد متشخص را انداختم ووسطشم هی خسته شدم که لعنتی خوب ترسو زنگ بزن.انسان اینقدر محتاط؟بذار دوکلوم فحش بدم استخون هام نرم شه دوتا تیر پرت کنم بازوهام قوت بیاد توش لامصب.

درنهایت هم هی داشتم عیشوه میومدم ونه نه فیلم  فارسی وتو فلانی ومن  دیگه نمیخوام وبه من احترام بذار وبرو وچی میخوای از جون من ومی خواستم ببینم تا کجا میاد والبته باهرخنجرم هم فکر می کردم الان می ره که نرفت ودرنهایت زنگ زد و"بیگ "مانند رفت تو کارم وصدا جادویی وهمون داستان بار الاها بار الاها شب تنگ وتاریک بهاری در دلم واینکه داشتم می مردم یکی نبود نازمو بکشه وخلاصه حرف های خوب خوب تکراری که می دونی تهش هیچی نیست ولی باز دلت میخواد وگفت ریشامو زدم به خاطر تو.!تو دلم گفتم بارالاها چرا من باید تواین روزگار می زیستم که یکی می گفت ریشامو زدم به خاطر تو یکی حالشو نداشته ریششو بزنه می گه ریش گذاشتم به خاطر تو یکی چاق شده می گه شدم ۸۰کیلو به خاطر تو!بخت من اینه که خرسندی من در گرو ریش وگوشت مرد ها باشه ؟!

ازین حرف ها که ما سرنوشتیمون به هم گره خورده ومن هیچکی رو به اندازه تو دوست ندارم ونمی شناسم واعتماد ندارم وتو دلم می گفتم بارالاها سرنوشت خیلی ها به من ومنم به خیلی ها گره خورده خوب لامصب یه گره رو باز کن.چرا من باید در روزگاری بزیم که این همه سرنوشتم با انسان های مجهول الحال گره خورده باشه؟

گفتم تو به من توهین کردی؟گفت من توهین نکردم گفتم همین که هدفت رو رک نمی زنی همین که مشکوکی من هنوز نمی دونم چیکاره ای مرموزی توهینه.گفت من صدبار توضیح دادم پاشو بیا دفتر کار من از فردا به عنوان مدیر داخلی تمام تماس های من نامه های من ارتباطات من در اختیارت ببین چی میخو ای بفهمی.ببین که من مشکوک نیستم ومرموز نیستم وهمه چیم برات رو بوده وهست وخواهد بود و من تورا فلان! منم گفتم من اصلا بهت اعتماد ندارم واعتمادم ازبین رفته وتا اعتماد جلب نشه دیگه نمیخوام باشی و اصلا تو یک کلام بگو چی می خوای؟دوست دختر میخوای؟معشوقه میخوای؟زن میخوای؟ چی میخوای آخه تو؟

گفت من می خوام تو همراهم باشی! اسمش نمی دونم چیه.میخوام باشی ..........

(جانم .........آخه اینو کجای دلم بذارم؟)گفتم فیلم زیاد دیدی مرد مدیرعامل موفق سن بالا معشوقه ریزه تپل مپل موفرفری دنبالش؟خلاصه نشون به اون نشون که اینقدر سناریو مختلف گفتم گمونم طرف داشت موهاشو دونه دونه می کند وبه خودم اوامدم دیدم چند ساعت گذشته ومن غش غش خنده و از شب تار وتنگ وتاریک بهاری بی یار خبری نیست وخلاصه ایشون گفتن از اول ماه بیا دفترمون ماشین می فرستم دنبالت بری بیای و این دفتر جدیدم ۳تا خانم هم هستن که دوتاشون خارجی ان ویه منشی ایرانی وخلاصه خیلی جدی گرفت ومنم کم نیاوردم گفتم باشه میام.راجع به حقوقم هم صحبت می کنیم.

گفت آشتی؟گفتم نه هنوز ........

بعد رفتم بخوابم زدم تو تخیل که برم زنش شم برام خونه بگیره تو قائم مقام خونه قدیمی من برم بازسازی کنم خونه دوبلکس سقف بلند پنجره های سرتاسری بالکن حیاط باغچه باکس گل درست کنم باغبون بیارم درخت زیتون بکارم درخت گردو درخت گیلاس وسیب که شکوفه هاش خوشگله درخت خرمالو.توی خونه خلوت شیک ...خلاصه خونه رو چیدم وگفتم خوب دم هفت تیره یه تولیدی لباس هم می زنم یه ماشین شاسی بلند قرمز هم برام شوهره قد بلنده صدا جادویی سن بالای مودب می خره وبعد یهو دیدم پس "طرف"چی؟ولش کنم؟یهو اه م اومد غم و دلم تنگ شد ویک طور زنونه گونگیشکی ........بعد گفتم خوب خودش اینجوریه دیگه الان یک سال گذشته هی شل کن سفت کن در میاره دیگه چیکار کنم.۲۵سالم که نیست؟

بعد فکر کردم خونم رو می سازم بعد یه روز یکی میاد که خونه رو میدید برای ساخت فیلم؟منم با آقامون مشورت می کنم اونم می گه :هرچی خودت صلاح می دونی عزیزم !(ازهمین ادبش خوشم میاد ها که زنش شدم )

بعد منم می گم باشه وبعد که تیم میان و همینجورکه من دارم   شرایط رو می گم وشرط وشروط برای خونم می ذارم که هیچی تغیییر نکنه وتمیز ومرتب کارشون رو بکنن واینا میبینم یا ضامن آهو واویلا  طرف هم جزو تیمه !

بعد قلبم میافته به تپش و صدام می لرزه ومی رم تو یه موهیتو می خورم که عصمت خانم برام درست کرده نفسم بالا بیاد ولپام قرمز شده و می رم می زنم بیرون ودیگه قرارداد هم بسته شده وراه فراری هم نیست و بعد ها می فهمم که طرف از اسم من می دونسته اینجا کجاست وخلاصه تو بد تله ای افتادم وهی با خودم یوگی وار برخورد میکنم که آرووم باش وجدی باش ومحکم رفتار کن وهی شوهر ابر میشه بالای سرم وحلقه برلیانم واینا.بعد در طول کار هم هی می رم از پشت پرده های طبقه بالا طرف رو نگاه می کنم که چاق تر شده وفروفر سیگار می کشه هنوز وواویلا که چه به قاعده چه جذاب سیگار می کشه هنوز . موهاش جوگندمی تر شده چه کچل تر چه آرووم تر.وهی میشینم با شوهر موقر آرووم محترم قدبلند صدا جادوویم مقایسه می کنم و خلاصه موش وگربه بازی و یه بار باهم روبرو می شیم واون عصبانی وپرو حق به جانب پک می زنه نگاه می کنه منم کمرم باریک تر شده به مدد آدم قدبلند  یه کم قدم بلند تر شده و به مدد پول خوش تیپ ودلربا تر که چه ساخته بهت طرف؟قبلا به این خوشگلی نبودی ها!(بایک طعنه تلخ دلنشینی) که خوش می گذره؟راضی یی؟خوشبختی؟ ومنم می گم اره حداقل احترام می ذاره برام شخصیت قائله بهم اعتماد داره .می گه ا به اینم می گی "جاکش"؟می گه اینم که از صب تا شب سر کاره.می گم اولا که این نه ایشون.مطمئن باش به اندازه کافی وقت می ذاره من کی خواسته بودم یکی از صبح تا شب خودشو وقف من کنه؟منی که خودم تنهایی وخلوت لازمم.می گه تیکه میندازی؟می گم نه چرا تیکه؟به نفع جفتمون بود.می گه توبرای من تصمیم نگیر وهی سیگار می کشه وبه درودیوار نگاه می کنه می گه خیلی پولداره نه؟واسه همین زنش شدی.منم حرصم می گیره لبم رو گاز می گیرم ومی گم من وقتی باهاش آشنا بودم حتی ماشین هم نداشت یعنی من نمی دونستم پولداره.می دونی که من دنبال پول نبودم نمی گم ازپول بدم میاد ولی دنبالش نبودم وتو دلم می گم یادته یه بار گفتی ازی تخت دیدم صد میلیون دیگه رو اون تخت آدم باید نیکول کیدمن ببره دیگه  نه ازی؟حالا من رو  تخت صدوپنجاه میلیونی می خوابم!خلاصه خیلی مکالمات ...........

تا صبح در تخیلات به راست وچپ غلطیدم وصبح احساس کردم قلبم فشرده شده اومدم اس ام اس بدم به مرد صدا جادویی قد بلند مودب که من نمی تونم وبه طرف اس ام اس بدم که دچارتم لامصب!

هیچ کاری نکردم به جاش تا ۱۱ خودمو زدم به خواب وفین کردم وفین کردم وفین کردم.......اونقدری که اومدم پایین بابام گفت میخوای بریم دکتر گفتم نه حساسیته شب خواهره اومد می گم آمپول ضد حساسیت بزنه.

 

 پ.ن:غزلیات شمس

شکسته پای تر از من شده ست کینه من    که هرگزاز دل بی رحم تو سفر نکند

شبیه مردی شده ام
که پشت دود سیگارش
با خود می گوید : باید ترک کنم
سیگار را
خانه را
زندگی را
و باز
پُکی دیگر می زند به…


.
از : مرتضی محمودی
برای بار ۱۷۸۳۵۶۳۴۶۸۹۷۹۶ بار تصمیم گرفتم بذارم برم.اتفاقا پریود بودم به دوست گفتم بیا حواست به من باشه من اینقدر ترک کردم ورجوع کردم هیچکی باورم نمی کنه ولی واقعا میخ وام ترک کنم.بیا حواست به من باشه برای روزهای بدبختی ویاس وتنهایی واینا.گفت باشه ولی برو فکر کن ولیست کن وبذار پریودت تموم شه وگفتم حال فکر ولیست هم دیگه ندارم.
حتی از کلمه تکراری دوست معمولیش هم بالا میارم اینقدر مسخره ست و نمیتونه ودوباره شروع می کنه حرفاشو طعنه هاشو توقع هاشو ومتهم کردن من وعذاب وجدان دادن و......
داشتم فیلم محیا رو می دیدم پسره دکتره عاشق دختره مرده شوره می شه بعد دختره هی می گه بی خیال وما باکسی غیر ازخودمون نمیتونیم وصلت کنیم ودست بر قضا دختره هم پزشکی میخونه وپسره باور نمی کنه وتحقیق میکنه میفهمه وبعد میافته دنبال دختره ورقیب عشقی لات ولوتش می زنه داغونش می کنه وخلاصه دختره که می دونسته این از مرده می ترسه شرط می ذاره که این اگه بتونه ۷تامرده رو کفن کنه زنش میشه.
بعد پسره می ذاره می ره وبه خاطر عشقش برترس به مرده هم غلبه می کنه وبه خانوادش می گه واونا مخالفت وبعد یه بار رقیبه میزنه جفتشونو ناکار میکنه وتا دختره بله می گه ازین هندی بازی ها.
حالا ماهیچ شرطی هم نداریم کسی هم نمی میره برامون این یه نفر هم بهش می گی پاشو بیا حرفاتو بابزرگترا بزن صدتا حرف بی ربط می زنه.
دستامو ببندید به تخت دیگه.خستم....میخوام یابویی ترکم بدید.یعنی اگه بتونم تا آخر امسال ترک کنم خیلی کار بزرگیه.هفت ساله هفت سال.میتونستم تواین هفت سال به مراحل بالای عرفان برسم می تونستم دکتر بشم می تونستم هفت شهر عشق رو طی کنم ها هفت آسمان رو هفت خوان رو ......
پ.ن :عنوان ازکلیم کاشانی

کار کوفتی

 

دیگه نزدیکه که برسم به اونجا که بگم"کار کوفتی " ت!

این اصلا  به "سه روز کار درسال"من به قول طرف ربط نداره به این ربط داره که من اصولا آدم "دستم خورد""حواسم پرت شد" "وقت نکردم""یادم رفت" ی نیستم تحت هرشرایطی .

بعد اینجا که به گفتن کار کوفتی توی لعنتی نزدیک میشم ترجیح می دم غیب شم.دلم نمیخواد دیگه کسی الکی نازمو بکشه توجیه  الکی کنه قول الکی بده .پرم دیگه .یعنی اینقدر بزرگ شدم که دیگه نخوام حرف تکراری بشنوم بحث تکراری کنم.

اینجور وقت ها دلم میخواد برم دور شم بره دور شه.

بعد  وقتی برعکس میشه عصبانی تر میشم.ازینکه حقم رو بخوام باجنگ وقهر بگیرم هم بیزارم ازاینکه بخوای اینقدر حدود روابط رو تشریح کنی توضیح بدی چشم الکی ودو روز بعد همون  هم بیزارم.

بعد هی هم دلم میخو اد بگم هی بچم نترس نرفتم هستم فقط چراغ رو خاموش کردم که فکر کنی خوابم بری.اینقدر شلوغ نکن ازدم خونه مابرو اون ور.

بعدازینکه هی لغت  غرورم و بار چندم  وتوی قهرو  ودیوانه بشنوم هم خوشم نمیاد.

واسه آدم دعوتنامه فرستادن که بیای عاشق شی برینن بهت؟برینی بهشون؟خوب چه کاریه واقعا؟

 بعد تو این وانفسای قهرم  وغار تنهاییم ماکارونی لوله ای پختم با نخودفرنگی ذرت هویج سوسیس حتی بعد هی می گم یه ظرف شینیون کنم پیک کنم بچه یه غذای گرم بخوره برم اون فررو بیارم بالا یه پای سیبی درست کنم .هی زنانگیم میاد هی می گم واه واه ول کن تورو خدا چقدر خز شدی سرپیری.اونایی که تربچه گل کردن تخم مرغ جوجه پسته بادوم تودل خرو خرس چپوندن سوپ بردن دستمال گلدوزی کردن نامه نوشتن گل لای کتاب خشک کردن لب  ماتیکی رو دستمال زدن روان نویس پارکر خریدن خمیر ریش شکلات خارجی احتکارکردن  زعفرون نبات های مادرشونو دزدیدن بردن برای یار کدام قلمرو رو فتح کردن ؟بذار اونا  برن بیان بعد تو ...

 .

من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمی‌کند

 

۱-بعضی وقتها فکر میکنم دوست خیلی سخته.یه خط قرمز سیم خارداری داره واطرافیان نزدیک من دارن که سخت میشه نزدیک شد.مثلا ماآدم های دلداری بوس وبغلی عجقم جوجویی نیستیم برای هم.من الان می دونم میبینم حس می کنم دوست ریخته به هم باخته خودشو ولی طنزم ازش کاری بر نمیاد بی خیال ها وحله وفکرشو نکن هامم انگار قدرت جادویی ندارن.هی باخودم کلنجار می رم هی می گم بیام شب پیشت بمونم؟بیا خونمون آش رشته مامانم درست کنه.بیا یوگا چرا نمیای اخه؟فیلم ترسناک بگیر بیام شب پیشت ببینیم.برو گوگل سرچ کن.هیچی نیست نترس.هیچی نیست.ولی اینا نیست نمی شه.اون روز خونه ری دیدم رفته بود تو اتاق خواب ازترس اینکه مادر جون نگه یه خط قران بخونه مچاله شده رو زمین رو کتاب زیر دستش دوست من داره باچه سکوتی تلاشی قران رو می خونه دنبال می کنه دلم مچاله شد که وای ببین چی می گذره تو دلش ها؟

هرروز زنگ می زنه زنگ می زنم حرف درودیوار وسیبیل ومانتو وپارچه وسگ وگربه های حیاطشون و می زدیم وسطش می گه اره فلانی امروز زنگ زده یکی رفته لیزر وقرص مشکلش رو حل کرده میخوام برم ببینم چی میگه.فلانی زنگ زده هیچی نیست زود پا می شی.

دوست یه عمل داره چند ساله تحت درمانه.من از دکترهای اطرافم پرسیدم  می دونم چیز خاص مهمی نیست ولی نمی دونم چرا دوست مرد افکن  قوی من اینقدر بهم ریخته هیچ کاری هم نمی شه کرد تا بره وبپره تو اتیش وببینه چی میشه.

۲-می گه من از صبح می رم سرکار بعد دوست دارم شب که میام زنم خوب وخوشگل باشه تاپ سفید بپوشه وشلوار جین(مثلا یعنی آخر خوشتیپی) تو آشپزخونه بعد یه کم حرف بزنه غر بزنه از مدرسه پسرم م م م نه دخترم بگه بعد بگه راستی بریم به مامان اینا یه سر بزنیم بعد من بگم من صبح رفتم!بعد اون قهر کنه که چرا تنها رفتی؟

می گم خوب چرا تنها میخوای بری؟می گه من باید صبح به صبح برم دست مادرم رو ببوسم بعد برم سرکار.چرا نداره

می گم  منم دوست دارم مرد آشپزی دوست داشته باشه ازینا که مثلا پاشه بره خانه آشپزخانه بعد یه کفتگیر بخره ملاقه بخره قابلمه بخره شیک بعد با عشق  بگه آزی رفتم یه کفتگیر خریدم عاشقش میشی بعد شب بیاد غذای چینی درست کنه.می گه اه اه اصلا دوست ندارم من چینی مینی درست نمی کنم ها.می گم کی باتو کار داره من مرد رویاهامو می گم.

می گه من بدم میاد زنم آرایش کنه.می گم خوب اگه زشت باشه چی؟می گه خوب من زن زشت برای چی باید بگیرم؟می گم خوب تو بااین قیافه زشتت اونقدرها هم حق انتخاب نخواهی داشت ها بیا منطقی باشیم !

می گه اونجوری قربون صدقه برو که اون روز رفتی.می گم اون مال اون روز بود خلاقیت حرف اول رو می زنه تو روابط من.می گه نه مرد سنتی ام بامن ازین بازی ها نکن من دوست دارم به یه نفر به یه بالش به یه غذا به یه مدل مو یه تیپ لباس یه دوست یه خونه عادت کنم پیر شم!

۳-مربی شیک خوشتیپم اون روز بالا سرمن وایساده چشای سرخپوستیش برق می زنه می گه آزی اینقدر خوشحالم که گردنت خوب شده می گم منم خوشحالم.مربی فکر میک نه منو خوب کرده باتوجه زیادش با تمرکزش البته تا حد زیادی هم هست ولی گمونم از شدت لوسی من هم کاسته شده گمونم تو درد پوست کلفت تر شدم.مربی یک توجه خاص ویژه ای داره به من اول ها رو اعصابم می رفت که بابا این همه آدم این چرا همش آزی آزی می کنه احساس خنگی خرفتی به آدم می ده بعد به دوستام که می گفتم اونا می گفتن اینجوری نیست تو حساسی.بعد الان قشنگ احساس می کنم تو این یک سال ونیم که این مربی بوده یک عشق وعلاقه مربی شاگردی ایجاد شده بینمون والان ازین توجه خاصش خوشم میاد که مثلا می گه بچه ها چطورید؟همه می گن خوبیم واینا بعد یهو می گه :آزی تو چطوری؟

وای چقدر عقده توجه دارم انگارها!

۴-این کینگ کونگ الان یه غصه بزرگ منه.می خوام نباشه نبینمش هیچ جا می خوام صبح نیام ببینم جمله قربون صدقه ای گذاشته آهنگ فرستاده شمارش رو کالر آی دی اتاقم افتاده.غمم می گیره یه عذاب وجدان که لعنتی قرار نبوده که من تاآخر عمر باشم که؟لعنتی بس که مرد عمل نیستی نشستی اون ور دنیا نوشابه لایت میخوری جمله عاشقانه می فرستی که چی؟بعد خوب آدم باید بی تفاوت بشه ولی من  بی تفاوت نیستم.عصبی میشم گریم می گیره همیشه.

۵-مادرجون تو هفتاد وخورده ای سالگی بالاخره خونه ۵۰ساله شونو فروختن وپدر بزرگ هشتاد خورده ای ساله من رو راضی کرد.مادر جون این روزها با عشق از رنگ کابینت می گه از مدل لوستری می گه که میخ واد مثل خونه فلانی باشه.می ره یخچال لباسشویی ماکروویو انتخاب می کنه.حتی گل هاشو حراج کرده.مامانم می گه دیشب بعد از تلفنش به مادر جون می گه میبینی چقدر مامانم باکلاسه؟می گم اره واقعا.می گه می دونی چندسال اینو میخ واست وآخرش به هدفش رسید.می گم اره واقعا.آدم  امیدوار میشه که چقدر تا کجاها می تونه آرزو داشته باشه امید داشته باشه ها.تو هفتاد وخورده ای سالگی!می گه آره پس چی؟فکر کردی تموم شدی؟می گم آره یه وقتایی...می گه نه فقط کافیه یه چیزی رو واقعا بخوای!

مادرجون جدیتش وتیزیش بعضی وقتها رو اعصابم می ره ولی خیلی خوشم میاد ازش همیشه زنی بوده که تحسینش کردم.نقطه منفیش از نظر من اینه که همیشه با افسوس از گذشته خوبش می گه که وای من چقدر زجر کشیدم وای من چقدر زحمت کشیدم آخرش چی؟آخرش هیچ کدوم از نوه ها نیومدن این مروارید بافی های منو ببرن برای سفره عقد.یاهردفعه منو میبینه هزار مدل تیکه می ندازه که آخر نیومدی یه نمایشگاه بذاری از کارای من!حالا خوب آدم چه جوری بگه عزیزم اینا قدیمیه درزمان خودش شما ازش پول در اوردی تحسین شدی آموزش دادی بسه دیگه!

اون روز دیگه محلش نمی ذاشتم.هی به مامانم تیکه منو مینداخت که صدبار به این خانم گفتم بیا هرچی میخوای بردار.گفتم من میام چیز خاصی هم نمیخوام.فکر کردم نمی تونم برای اینکه دلش خوش شه برم هزار تا آشغال جمع کنم.فردا نوه منم این کارو کرد کرد دیگه.دلم هنرشو که چماق نباید بکنه بزنه تو سر بقیه که بکنه تو چشمشون که.

۶-این روزها این ۵کیلو اضافه وزنه بد رفته روی اعصاب وروانم.کمر شلوارامو اینقدر کشیدم بالا که لاو هندل ها رو پوشش بده دوتا شلوارم ازون ناحیه پوکیده.هی میشینم برنامه می ذارم می نویسم ولی نتیجه این میشه که دیشب یهو قاط زدم ۲۵۰۰کالری مفت خوردم.بعد خودمو تو عکس ها شبیه هیولا میبینم.اون روز هی عکسمو گذاشته بودم وای من هیچ وقت بازوهام کلفت نبوده چرا اینقدر بازوهام کلفت شده.هی خواهره می گفت وای روانی شدی حالمو به هم زدی!همون جای داستان که آدم خودشو تو آیینه یهو هیولا میبینه.

۷-یک عالمه یک عالمه آرزو هدف دارم ولی دسترسی بهش رو خیلی سخت ودور میبینم.ولی حداقل می تونم ارزوشون کنم که؟

پ.ن:از شاملو گمونم باید باشه.

رویای تسکین این درد تکراری

 

مامان صبح می گه :خونسرد باش خوش اخلاق باش.حالا باهم میخواییم کار کنیم و..."در راستای خونسرد کردن من ادامه می ده:راستی کتاب"قدرت"رو خوندی؟توش نوشته پول هاتون سکه هاتون کارت هاتون رو به رو بذارید.مثلا اگه یکی یکی رو زد نگید ذلیل شه دستش بشکنه چون اینا به خودتون بر می گرده!فقط مثبت بگید مثبت مثبت فکر کنید مثبت اتفاق میافته"........

من تو ذهنم دائم تصویرسازی مراسم عذاداری دارم.افسرده نیستم ها ولی انگار که مفهوم "عذاداری"یه قداستی داشته باشه یامثلا آخرین دیدار  بزرگداشت  همچین چیزهایی. من به مرگ خودم واطرافیان به صورت بسیار دقیق وجزئی فکر می کنم.آخرش نهایتن ازخودم متنفر میشم گریم هم می گیره شاید اشکی هم افشاندم ولی این وسوسه ذهنیه منه.

من وقتی باکسی آشنا میشم به جای اینکه خودم رو تو لباس عروس ببینم بچه قدو نیم قد ببینم مسافرت خونه بزرگ ببینم خودم رو میبینم که وقتی تنها شدم وقتی رفت وقتی رفتم وقتی خیانت دیدم چه جوری میشم؟

یک علاقه عجیبی دارم  یک تعصبی ویه وسواسی که انگار شخصیتم تصویر ذهنی که از من می مونه همین "کلام آخر ""تصویرآخر"از من باشه برای اون آدم.به شدت اعتقاد دارم که باید موندگار باشه.

به شدت حواسم هست جلوی کسی که برام مهمه اسکارلت وار وشاهزاده طور برخورد کنم.

اون روز دریک حال بسیار خوشی به مخاطب خاص گفتم مطمئنم یه روزی توی اواسط تابستون وسط یه خونه بزرگ باکاشی های براق سفید دراز می کشم وبه یاد این لحظه اشک میریزم در حالی که شوهر چاقم که شبیه شوهر سلن دیون ه به همون تپلی ومتشخصی وگوگولی داره رفت وآمد می کنه وهی میگه "چرا رو زمین لخت خوابیدی هانی؟"ورفت وآمد میکنه وحواسش به حال من نیست ویک سگی هم دارم هی میاد منو لیس می زنه ومی ره وصدای خنده وبازی بچه میاد من دارم به "تو"فکر می کنم واین لحظه ودلم تنگ میشه واشکام میاد .

می گه یعنی من اون مرد چاق نیستم؟می گم نه می گه چرا؟می گم نمی دونم ولی نیستی.می گه یعنی اشک  پشیمونی؟تنفر؟می گم نه نه اصلا دلم تنگ میشه اتفاقا خیلی هم جای خوبیم ولی دله دیگه یهو یه جایی تنگ میشه بعد یه جور دلتنگی هایی هست آدم اشکش درمیاد بعد سبک میشه خوب میشه.

یا مثلا تو روزهای گل وبلبل فکر می کنم اگه یه روزی بیاد بگه همه چی تموم مثلا می گم چرا؟اوونم هیچ وقت نمی گه ولی مثلا من می دونم به خاطر اینکه هنوز تو فکر فلانیه ولی برنمی گردم اشک بریزم حمله کنم فحش بدم بگم تو که هنوز نتونسته بودی فلانی رو فراموش کنی گه خوردی اومدی تو زندگیه من.من که ازاول گفتم نمیخ وام نمی تونم نفر دوم باشم.نمی گم بغلش می کنم می گم "باشه "فقط همین .تازه متنفرم بگم که امیدوارم خوشبخت بشی یا مثلا امیدوارم اون همون آدم باشه وامیدوارم هرگز از تصمیمت پشیمون نشی.خدافظی می کنم.حتی متنفرم بذارم یه آدمی تو همچین شرایطی بهم بگه ایشالا توهم آدم خودتو پیدا کنی تو خوبی حتما یکی مثل خودت که لیاقتت رو داره پیدا می کنی.متنفرم.بعد زنگ نمی زنم مثلا پر نفرت که وسائلی که دادم بهت رو پس بده یا مثلا هی هم بزنم.تصویر زنی که ترک شده شکسته تو بارون بایه لا پیرهن اومده بیرون واحساس نخواسته شدن ودوست نداشتنی بودن ودل مرده گی وقلب شکستگی وافسردگی ومات زده ای اصلا با چیزی که ازخودم بخوام جور نیست.

انگار که دوست داشته باشم آدم خوبه آدم قویه من باشم مثلا.یه جور خودخواهیه توش یه جور خودشیفتگی حتی .

یعنی میخوام بگم اینقدر با مثبت اندیشی فاصله دارم.یعنی شاید چون اعتقادی ندارم هیچ وقت مطمئن نمیشم که اونی که من میخوام شرایطی که من میخوام همینه واقعا.از خودم نامطمئنم.هیچ وقت نشده تو جایگاهی باکسی باشم که بگم آهان همین جاست جام.اصلا به بالا وپایین بودن واین ها هم نیست ها یا به اینکه جاه طلب باشم یه جور حس غریبیه .

یعنی این هپی اند بودن تعریفش فرق داره.به نظر من آدم ها هیچ وقت حق ندارن از دوست داشتنشون پشیمون بشن.که چرا دوسش داشتم؟چرا این کارارو کردم؟چرا کور شدم کر شدم؟یا ازون ور طرف رو در حد یه حیوون خودخواه خونخوار بیارن پایین.

آدم اگه به یکی یه روزی بوسش میاد فرداش نمیاد نباید با کلنگ بیفته به جون خودش که چرا بوسم اومد؟چرا بوسم رفت؟یعنی حالت کلنگی نباشه چراش محکوم نکنه فقط سوال کنه که بفهمه بشناسه به حس ودلایل اون موقع واین موقش احترام بذاره.

یعنی وقتی قراره باید بری.نه که تلاش نکنی ها تلاش بکن دوست داشته باش ولی وقتی حس میکنی باید بری باید دل بکنی بکنی.یعنی اون مرز رو بشناسی مزر بین تموم شدن وبه گه کشیده شدن.یه مرز ظریف قابل احترام ازون ور ویران کننده.

یه تصویری ازخودت که برگشتی عقب به خودت مفتخر شی.تیکه هات رو باشهامت با سر صبر با عشق جمع کنی ببری یه گوشه که نامحرم نیست بچسبونی نازش کنی بتکونی حتی.براش اشک بریزی ولی توهمون گوشه دورت نه پیش نامحرم.

عشقت رو هم نذاری وسط سفره خنجر بزنی تیکه تیکه کنی ملت رو هم جمع کنی تعزیه راه بندازی اونا برات دل بسوزونن طرف رو نفرین کنن خاک بریزن تو سرت.

مثلا عکساشم میخوای بسوزونی لباس خوب بپوشی موزیک خوب خاطره انگیز بذاری شمع روشن کنی عطر خوب بزنی عود روشن کنی حالا شراب که نه ولی چای لیوانی بریزی برای خودت با توت یا انجیر خشک حتی بشینی نگاه کنی دونه دونه بعد با قیچی ببری تیکه هاشو ریز ریز نکنی درشت بذاری تو یه جعبه  به رو صبح بااحترام در جعبه رو ببندی بری بندازی تو شوتینگ.

پ.ن:لابد انسان باید خیلی خرباشه تو روزهای شیفتگی به روزهای فراق فکر کنه ولی خوب انسانه.

پ.ن۲:کاردنیا رو چه دیدی شده که مثبت خواستی منفی جذب شده یه بارم منفی بخواد مثبت جذب کن اصلا خدابخواد هیچی هم نخاوی جذب کنی به قدرتیه خدا قانون جاذبه سرت هوار میشه.دیدم که می گم ها.

پ.ن۳: انسان هرگز از دوست داشتن نباید پشیمون بشه اصلا هیچ چیز قشنگ تر ونرم تری نیست از این.

قال آزی

پ.ن۴:اصلا دلرو برای بستن درست کرد خدا بعد دید یه خورده هرج ومرج شدتو ورژن جدیدفول آپشنش کندن رو اضافه کرد.اتفاقا جواب هم داده ایراداتی داره برای خوب به خوردش رفته دیگه.

پ.ن۵: به پروزن اعتماد کنید واسه یه دل یه دلبر بس نیست اصلا هم اسمش هوس نیست.

اهلی کردن

 

این پرنده ها که اول می رن تو قفس هی می کوبن به درودیوار وپراشون می ریزه.اونا که بعد از یه مدت قد قفسشون می شن آواز می خونن چه چه می زنن اونا که یه روز می رسه که در قفس رو باز می ذارن واینا نمی رن واین میشه افتخار صاحب قفس که ببین چه دست آموزشون کردم چه رام شدن چه دوست دارن جای جدیدشونو.........

این سگا که اهلی می شن که با بشین پاشو برو بیای صاحبشون می شن اینا که دنیاشون میشه صاحبشون که خبط وخطا می کنن می رن می ندازنشون تو بیابون بعد اونا راه خونه رو پیدا می کنن.اینا که صاحباشون می ذارن به حساب نون ونمکی که دادن بهشون وجای خوابشون اینا که افتخار می کنن که سگ رو رام کردن.......

مهمون تعریف می کرد سگ دست آموز بود یه بار لم داده بوده دختر صاحبخونه حواسش نبوده با کفش پاشنه بلند می ره رو دم سگه سگه پای دختر رو همچین گار می گیره لت وپار.می گن بابای صابخونه می ره ولش می کنه تو بیابون سگه راه خونه رو پیدا می کنه.می گن یه مدت تو خودش بوده نگاش غم داشته انگار که شرمنده باشه عذاب وجدان داشته باشه که صاحبشو گرفته بعد می گه می گن سگی که صاحبشو گرفته باید گوله زد تو مغزش می برنش تو یه بیابونی تیر می زنن خلاصش می کنن.

یعنی من این داستان رو هردفعه یادم میاد اشکم در میاد اینقدر دلم می سوزه برای اینا که تربیت می شن بدون اینکه بفهمن ذات موجود عوض نمی شه که منم از پشت تو حالت خواب یکی با کفش پامو با کفش پاشنه بلند لگد کنه روانی میشم چه برسه به سگ؟

اهلی کردن ها اصلا افتخار نیست به نظر من.

 

ما راست قامتان"اجباری" جاودان تاریخ خواهیم ماند

 

بعد من یک احساسات بدوی برره واری دارم بی منطق بی ترمز یه وقتایی واقعا شرمنده میشم یعنی یه وقتایی واقعا مهارش از توانم خارجه.

بعدبعد فکر می کنم خوب چه اشکالی داره؟احساساته دیگه کنترل شه میشه اسمش منطق نقشه برنامه مکر توطئه حتی خلوصش کم میشه اثرش کم میشه.توجیه میشه که دستش نزن بذار یه چیزایی بدوی ببره ای بمونه این همه شیک خانم دکتر خانم براشینگ مانیکور پاشنه بلند مارک دار دماغ سربالا کجارو گرفتن کجا رو گرفتی؟طوبی باش قمر باش اصلا بی ریاییش وسادگیش کوکب خانم رو کوکب خانم کرد هرچند بعدا از مد افتاد وحذف شد ولی من هنوز کوکب خانم رو به خاطر همون نیمرو وخونه روستایی  تمیز الگو می دونم نه شکوه خانم رو بامیزهای معروفش وسبزی آرایی میوه آراییش سالاد الویه خرگوش کن ما هی کن کوکوی چند رنگ ژله چند طبقه مرغ درسته کفش پوشیده پاپیون زده .......

بعدبعد بعد یه چیزی میاد وسط به نام طرف مقابل- ظرفیت- جنبه- سوء تفاهم.یه خورده بااینجاش به مشکل بر می خورم.اینجور وقت ها که بعد از یک طوفان احساسی حادث میشه وچشمم باز میشه انگار که بامداد خمار سریعا میرم تو جلد که راستی اسمت هاشم بود دیگه درسته؟ا ببخشید مسعود بودی!بعد خودم بااین شوخی مسخره م می خندم بلند بلند...بعد طرف نمی فهمه که من منظورم ازین لوس بازی تلاش درونی بوده در نشان ن دادن ندیده گرفتن  فیلم  از منطق که ازشدت لوسی ودم دستی بودن خودم خندم می گیره وردش می کنم.

بعدبعد بعد بعد درراستای همین تلاش می گم وای وای اصلا فکرشم نکن همین الانم به اندازه کافی پرووت کردم فردا روز از پس جمع وجور کردنت به سختی بر میام.که من آدم منت گذاشتنم توقع داری منم بگم فردا روز تو ناخوشی منتشو سرت می ذارم اگر اوکی یی باهاش بگو اگه نه فردا روز ناخوشی نیای بگی :اه چقدر منت می ذاری؟

بعد بعد بعد بعده بعد این خود چیز کنی خودخواسته درراستای طرف پرو نکن خیلی سخته.یعنی از مراحل بالاییه عرفانه.که هی دلت میخواد وا بده درین دوروزعمر ولی عقلت حکم به استواری  می ده.انگار که مست باشی بگن بیا تو حاشیه فرش راست برو.....

 

اخ ازاین سیستم شل کن سفت کنی اجباری مصلحتی.

پی ار تی

-ری می گه همسر می گه چرا بابات به "بی آر تی"می گه "پی ار تی"می ره رو اعصابم.ری برگشته گفته بابای من لهجه اصیل تهرانی داره فردا بچمون میاد می گه مامان نذار بابا گوشی رو برداره لهجه داره آبروم می ره.یامیگه دم مدرسه نیاد دوستام ببیننش بد میشه برام بابام بگه "ریزو"عزیزوووم""دوسوووم""گولوم"
وای من مردم از خنده ازاین دفاع ری ........
-بابای من یک دایره لغاتی داره که مخصوص خودشه به دهنش میشینه به گوش همه هم شیرین میاد.بعد بابای من روزی به جرات می تونم بگم 6ساعت رو مطالعه داره بخواد شیک حرف بزنه شیک حرف می زنه کلی اطالاعات داره کلی پیش گویی های اقتصادی اجتماعی جهانی داره که آدم خفن مدعیه ای اطراف باورش دارن.ولی یه کلماتی رو اشتباه می گه هرچیم بگی چون فکر می کنه بامزه ست یا مثلا شاید کسرشانه که درستشو بگه با تاکید زیادی توی جمع هایی که می دونه مثلا ماها حساسیم ازین کلمات استفاده می کنه.
مثلا به فامیل اصراررررر که بموووون زنگ می زنیم سه سوت ازین پایین "فست فوت"میارن یا "اف اک سی"(اس اف سی)همین بغلمونه.بعد خودش وما وبقیه میخندیم.یا حرف میشه می گه:اره شمام میرید تو این فــــــــــــــــــــــــــــــــــیس بوک میس بووک دیگه.
بعد بابام یه تیکه ای داره مخصوص خودش.مثلا طرف می گه چه خبر؟اوضاع کاری خوبه؟بعد بابای من که خدای خوشبینی ومثبت اندیشی ومناعت طبع واعتقاد راسخ براین داره که اگه به کسی بگی پول ندارم کسی نمیاد یه قرون بذاره تو جیبت پس همیشه بگید دارم وخدارو شکر وفقط ازون بخوایید ویه عالمه فلسفه های قشنگ زندگی در جواب میگه:آقا خدارو شکر ما "خوووووووب در میاریم" وخدارو شکر" خوب میخوووووووووریم"......
یا مثلا یکی میومد خونمون میخواست بگه راحت باشید وبمونید واینا می گفت پاشید پاشید "لخت شید دور هم یه چیزی میخوریم ":)))))))

ادامه من ودلبرها در 92

-می گه جف دوست کانادایی الاصلش داره موو می کنه مکزیک.چرا؟عاشق شده.دختره مکزیکیه قیافش معمولیه بچه هم داره کارشم معمولیه.می گه جف خیلی جذابه خیلی باهوشه .دوست دخترشو ول کرده که بره بادختره همشم می گه عاشق شدم.می گم خوب جف ۳۲ سالشه دیگه بچه که نیست.

اون روز می گه می دونی دلیلش چی بوده؟می گه چون این دختره تاحالا با۳نفر بیشتر نبوده عاشقش شدم چون بدم میاد باکسی باشم که باصدنفر بوده.

می گه خنده داره برای یه سفید این تفکر خنده داره.می گم برای تو چی؟می گه نه من مرد ایرانیم مرد وزن فرق دارن زن من باید نجیب باشه.این نجیب رو اینقدر خشن واینقدر باصدای بلند از غیرت می گه من خندم می گیره.

-می گه زن من باید طبقه اجتماعیش از من پایین تر باشه باباش حتما ارتشی باشه ترجیحانیروی هوایی قدش از من کوتاه تر باشه کار کنه ولی کارش دولتی باشه وغیر هنری !مهربون باشه  بگو بخند ملایم ولی لاس نزنه بادوستای من.دست پختش عالی باشه  .لباسش مثلا آستینش تا اینجا باشه(چهارانگشت پایین بازو)برنج کته دون درست کنه شامی وقرمه سبزیش لعاب دار باشه.هیکلش مثل جنیفر لوپز باشه موهاش مثل تو باشه.بعد جدی بر می گرده می گه:تو نهایت فرموهات همینه؟می گم اره.می گه خوبه بیشترشو دوست ندارم.دستاش مثل مهتاب کرامتی باشه استخونی رگ هاش زده باشه بیرون شال هم مثل مهتاب کرامتی سرش کنه تیپشم مثل اون باشه .حرف هم زیاد نزنه.می گه زن رو باید زد.می گه یه مثل قدیمیه می گن چند وقت یه بار یه چک بزن در گوش زنت تو نمی فهمی برای چی زدی ولی اون می فهمه برای چی خورده!

آه اه این نگاه ازبالا به پایین تورو هم نداشته باشه!

-سرسال تحویل می رم روی پدررو بعد از چند ماه که کاملا منو ندیده گرفته ومثلا قهر می بوسم می گم ببخشید.همینجوری که دست منو نگه داشته می گه:همین؟می گه تو باید دختر من باشی دختر من.تو باید فقط دختر من باشی فهمیدی.می گم اوهوم......منو بغل می کنه وکلی بوس واینا که دلم برات تنگ شده بود واینا.

بعد این دختر من معنیش اینه که دختر من روحرف پدرش حتی اگر به ناحق باشه حرف نمی زنه دختره من حقوقش همونیه که خانواده وپدر وضع کردن دختر من یعنی مال من تا مالکیت رو به کسی دیگه بدم.

به اولی می گم چقدر مردها خرد مغزن.می گم مگه کنتور می ندازه که طرف با چند نفر بوده؟۳نفر یا صدنفر؟مگه باکره گی به یه چیزه وقتی صدتا راه هست.می گم زن نجیب می خوای اینجوری پیداش نمی کنی زن نجیب کسیه که توی معاشرت باهاش بفهمی به یه اصولی پایبنده برای خودش ارزش قائله تربیت درست داشته خانواده خوب داشته از سبک زندگیش زن نجیب رو می فهمی از تفکرش.

به دومی لبخند می زنم می گم نگام چشام کف پات زن رو باچک ادب نمی کنن زن رو بامحبت با توجه به جا به موقع با حمایت درست نگه می دارن.زنی که به ناحق چک بخوره فردا می ره چکش رو حلال می کنه.زنی که بخواد بره می ره زورت وقلدریت زنی رو که دلش باهات نیست رو نگه نمی داره اگه ظاهرا هم باشه دلش باهات نخواهد بود.می گه می خوام مرد متمدنی باشم ولی نمی تونم دست خودم نیست!واینو یه جوری می گه دلت برای غیر متمدن بودن وروانی بودنش می ره حتی!

به بابام لبخند می زنم بابام که همیشه مارو حمایت کرده پشتمون بوده گیرم که نخواسته باهمین تفکرات خیلی خوشی های کوچک نوجوانی جوانی رو کوفتمون کرده باشه .آدم توی انتخاب باباش حق انتخابی نداشته هیچ وقت هم نمی شه از بابا متنفربود بابای آدم همیشه آدم رو می بخشه .توهم همیشه باباتو می بخشی حتی اگه یادت نره!

من؟من دیگه هیچ جنگی ندارم.من لبخند می زنم من همه این مردها رو مثل بچه ها دوست دارم.گیرم که این لبخند ازبالا به  پایینم رو کشف کنن!مطمئنم همون که می گن مکر زنانه وبرعکس غیرت مردانه که حسنشون به حساب میادو این رو عیب ما می دونن می تونه مشکل رو حل کنه.اینکه یاد بگیری بحث نکنی برای چیزی که ارزش نداره نجنگی که بدونی اگه مردی  می فهمید که دوست داشتن دوست داشته شدن برای زن ها ازهرچیزی مهم تره سر بلندی کوتاهی پهنی باریکی قلمروشون اینقدر دستورالعمل صادر نمی کردن اینقدر نمی جنگیدن اینقدر تلفات نمی دادن .

یه نقل خوبی آیدای پیاده رو از کارپه نوشته بود ؟اون اصل نکته ایه که یه مرد باید بلد باشه از زن ها....

"هرچند سالت که باشه، گاهی دوست داری بگی ماه را می‌خوام، لطفا. اونم بگه باشه الان برات یک قرمزش را می‌آرم. بعد تو بنابر علم و شعور و فلان و بیسارت بدونی ماه که آوردنی نیست، تازه آوردنی هم بشه هم که خب ورژن قرمز نداره، ولی کیف کنی ته دلت. سفت فشارش بدی بگی نه مرسی، نیار، جاش بغلم کن اصلا. همین را هم دریغ می‌کنند گاهی خرا"

پ.ن:دلم می خواد اگه  خواننده خاموش مرد دارم حتما این پست رو بادقت بخونه.

راستی سال نو مبارک عیدتون مبارک.ببخشید که من در جواب کامنت دادن مثل خیل یکارها بی پشتکارم وگرنه این نبود تعداد کامنت حداقل چیزی که آمار بازدید کننده ها رو نشون می ده وعددی که کامنت باهمه این ها نظراتون رو می خونم وممنونم.

 

کاسه توالت

الان یه عالمه کار دارم نمی دونم چرا یاد این خاطره افتادم تا نگم نمی تونم تمرکز کنم.

یه بار گمونم ۴-۵سال پیش یه بنده خدایی به یه بنده خدایی گفته بود یه دختر خوب خانواده دار مثل خودت اگه می شناسی معرفی کن(سلام فندق)برای ازدواج.قرعه دختر خوب وخانواده دار مثل خودطرف به نام من دراومد.حالا نمی دونم چطور انتخاب شدم چون طرف تک دختربلوری آرووم استاد دانشگاه شاعری بود از اقوام دوستان ری که دیده بودیم چندبار همو.حالا بگذریم.بعد منم ۵۳کیلو بودم برنزه وپوستم خوب ولباس هم داشتم ازون ورم آقای کینگ کونگ اون سر دنیا بود گفتم خوب حالا که اینقدر اصرار می کنید باشه.توی مدتی که چندباری تلفنی حرف زدیم طرف ازین پسرکوچیک خانواده ها بود که عاشق خانواده ان ولی تو خانواده عنق وبدخلقن می گن لابد زن بگیره اخلاقش خوب می شه(این رابطه ازدواج واخلاق خوش رو هم هیچ وقت نفهمیدم چون اگه تنظیم هورمونی هم منظور باشه من کمتر دیدم پسته خندان رفتن بادوم تلخ شدن چه بسا )بعد توهمون گیرودار معاشرت قبل از قرار کینگ کونگه منو سورپرایز کرد ویهو اومد من بودم وچند دلبر.الان که فکر می کنم اینقدر اینکه یکی اینقدر دوسم داشت وتوجه وبه خاطر من ازون سر دنیا اومده بود بهم حس غرور می داد واینقدر که می خواستم بگم وابستگی وعلاقه ای نیست وحالا ببینیم چی میشه مدل فیلم فارسی ها که پسره می دوئه دختر عشوه شتری میاد من تصمیم گرفتم باطرف خواستگار برم سر قرار.

نتیجه اینکه صبح یک روز تابستانی قبل ازاینکه کینگ کونگ رو ببینم بهش گفتم مصاحبه کاری دارم والهی بمیرم اون قبلش زنگ زد برام آرزوی موفقیت کرد ومن رفتم به محل کافی شاپه مورد نظر.طرف دیر اومد یادم نمیاد چقدر ولی اینقدری که تصمیم گرفتم سگ شم که چرا دفعه اول دنبال من نیومده تازه دیرم اومده ووقتی اومد وخودشو معرفی کرد سریعا تذکر دادم واونم عذرخواهی نکرد فقط گفت جای پارک نبوده وهمین قضیه امتیاز منفی شد برای منی که برای جواب مثبت نرفته بودن اساسا.بعد طرف قدش کوتاه بود ولی ازین کوچولو ها که رفتن دوتا دنبل زدن ودوتا پرس سینه باتر فلای که تو تی شرت سیاه آستین کوتاه ریغشون معلوم نشه.بعد صورتش خوب بود دندون های خوشگل وردیف وسفیدش هم یادم مونده ولی در کل آزی پسند نبود.

نشستیم ویادمه من لیموناد سفارش دادم طرف گفت من صبحانه خوردم سیرم از اینم خیلی بدم اومد تو دلم به ت.خ.م گفتم وبانی هورتم وکشیدم.در معرفی طرف گفته بودن نبض کاسه توالت های ایران دستشونه وثروتمند واینا.ازیه کج خلقی هاییش هم معلوم بود تو کار کاسه توالتن وپول.

بعد شروع کرد از خودش وخانواده وایده آل هاش ورسید به اعتقادات که من نماز میخونم ولی خوب فلان.مکه رفتم ولی خوب فلان به پیامبر اعتقاد دارم ولی امام ها خوب فلان......بعد رسید به اینکه شما چطور؟منم گفتم من تو خانواده مذهبی بزرگ شدم ولی خودم مذهبی نیستم اعتقاد دارم ولی نیستم.اونم گفت خوبه مثلا من دوست دارم شما جلوی برادر من راحت باشید بایکی از دوستام مهدی هم راحت باشید هرچی میخ وایید بپوشید ولی جلوی مسعود نه !نه که پسر بدی باشه ها من خوشم نمیاد.شوهر خالمم یکیشون باحاله باهم می ریم کله پاچه می خوریم شاید زیاد بیاد خونمون ولی جلوش باید پوشیده باشید.

این سر نخ رو داد دستم منم همینجور که هورت می کشیدم گفتم خوب شوهر عمه چی؟خوب مرد همسایه چی اگه کاسه نذری اورد ؟شوهر خواهرتون چی؟عموهاتون چی؟

طرف اول ودوم وسوم رو باآب وتاب توضیح داد واز چهارم به بعد فهمید که قیافه جدی ولبخند کجکی یعنی چی ودهنش رو بست.بعد هم پاشدیم اومدیم دم در وگفت من برنامه رفتن دارم میخ وام برم انگلیس شما نظرتون چیه؟گفتم راجع به انگلیس؟خوب خوبه منم هوای باروونی دوست دارم اتفاقا.خوب برای زندگی منم تو دلم فکر کردم اون موقع بخوام برم خوب آقای  کینگ کونگ رو ول نمی کنم بیام بایه صفر کیلومتر تازه از اول که گفتم حالا بستگی داره وببینم چی میشه واگه از طرفم مطمئن باشم چرا که نه وخلاصه چند تا سوال جدی همونجور سرپا پرسید وبعد هم یه تعارف شابدولی که برسونمتون وخداحافظی.

بی شک منو نپسندید ودر جواب به اون آدم واسطه گفته بود خیلی دختر خوبی بود ولی خارج دوست نداشت بیاد!

این محترمانه ترین توضیحی بود که می تونست بده

بعد من واقعا درگیر این اعتقادات ریشه دارمونم.که اگه قراره آدم اعتقاد داشته باشه حدی رو که خدا مشخص کرده رو باید بپذیره اینکه یه ادمی بیاد برات حدوحدود مشخص کنه واون تشخیص محرم نامحرم گناه ثواب برای آدم بده رو اصلا نمی تونم هضم کنم.

این بود انشای من :)

خاک تو سرم به خانمه گفتم ۱۲ بیا هنوز کارش آماده نیست.

باهم بودن

برنامه جانبی کلاسمون اینه که در مورد" باهم بودن"فکر کنیم وحرف بزنیم.من تاحالا همیشه در برابر این کلمه سکوت کردم.گفتم حرفی ندارم.برای اینکه واقعا نمی فهمم برام مفهوم گنگی به حساب میاد.یعنی نه که نفهمم ولی توزندگی خودم ندارمش.

مدتهاست شروع کردم دوره افتادم تیکه های دلمو ازین ور اون ور جمع می کنم.یعنی اول ها فکر می کردم خوب باشه این نشون می ده من آدم بزرگیم من مهربونم من بخشنده ام ولی بعد دیدم نه نمی شه آدم دلش تیکه تیکه بشه ذهنش تیکه تیکه می شه بعد جسمش هم تیکه تیکه میشه بعد یه جا که تو موقعیت حساسی قرار می گیری به خاطر همین تیکه تیکه بودن نمی تونی تصمیمات کامل بگیری.چون هی باید راه بیفتی از تیکه تیکه ها نظر بخوای یااصلا همین که هی بخوای جویای حال تیکه تیکه ها باشی کلی عقبت می ندازه از مسیر.

بعد یک دوره ای از سر سن وترس و تنهایی (واین مدل گفتن از تنهایی بااینکه من خانواده خوب وپرجمعیتی دارم با یک عالمه دوست خوب همه جای دنیا فرق داره.آدم نزدیک که وقتی بگه حالت چطوره می گی خوبم بفهمه که اصلا خوب نیستی وآدمی که برای حرف زدن باهاش نگردی زمان مناسب پیدا کنی که بتونی انرژی مثبت بدی حوصله وزمان بذاری براش دوست باشی.یعنی یکی که درهر شرایطی حالشو داشته باشی حالتو داشته باشه.ا)ینا گذاشته بودم هرکی می خواد هرتیکه شو بندازه تو حیاط من.می گفتم چه اشکالی داره من که نمی تونم دل کسی رو بشکونم من که واضح به طرف گفتم دیگه خودش می دونه.بعد دیدم نه اونام باید یاد بگیرن تیکه شونو ببرن جایی که گم نشه که جاش باشه که قدر بدونن نه که بذارن خاک بخوره به امیدی که هیچ وقت نیست نمیاد!

خوب بعد اینکه برتو چه گذشته رو نمی تونی برای کسی در چند جمله شیک ومجلسی بدون درد وخونریزی باصدای بلند بگی.بعد وقتی مربی صداشو بلند می کنه که :"آزی من گفتم فکر کن فکر کن فکر کن."تو نمی تونی بگی باهمین فکر تا کجا رفتی که زبونت بسته شده.فقط می تونی نگاش کنی سرتکون بدی ...

بعد وقتی دست از سر خودت بر می داری وقتی آیینه تمام می کنه پیام های خیکی فوق لیسانس نخون بی مصرف تنهای بی کس بلا تکلیف در خیال زندگی کنه بداخلاق دل  نده به درک می رسی که جذب آدم شبیه خود خودت شدی اتفاقا.

آدمی که میشینه روبروت حرف می زنه تو لبخند می زنی اون فکر میک نه مسخرش می کنی ولی نمی دونه ازاین همه تشابه شگفت زده ای.ازینکه یک روانی عین خودته عین خودت باهمون مرض های شل کن سفت کن سگ وگربه بازی دم به تله نده ایه پررو توخالی.

که این روضه ها ی زن مطیع صبور انسان گه کن مرد سالارانه  خودکم بین مرد بین شوهریاب نسخه تو نیست.این توصیه های خیرخواهانه دماغتو عمل کنه برو تو اجتماعه آدم ببین دودوتاچهارتا کنی خریدارانه نسخه من نیست.

من آدم خدا نکنه کاری به میلم نباشه خدا کنه کاری رو بخوام انجام بدمم.

حدیدا فهمیدم زیادی خودم رو نصفه گذاشتم وسط که نقد شم سکوت کردم.

جدیدا ازتو غارم که سردراوردم فهمیدم از زندگیم روشم درکل راضیم که به نسخه کسی نیست انتخاب خودمه بهترین انتخابم در شرایط موجودم که اگر برگردم که باز همین راه رو می رم در نهایت.

ده سال بعد ثابت می شه روشم به خودم والبته به بقیه.بقیه یعنی کسانی که مهمه برام دلسوزیشون نگرانیشون خیرخواهی گاهی رو مخشون حتی.

می خوام ده سال دیگه بگم دیدید آخرش همون که می خواستید شد ولی به روش خودم دیدید؟

اینجوری خلاصه لبخند کجی دارم وسرپرسودا ودل پرامیدی درین وانفسا........

 

در بهار  آزادی

یادش بخیر چقدر جوونی مون زحمت بزرگداشت این انقلاب رو کشیدیم.حالا نه بهمون ساندیس رسید نه چیزی.یه باری یادمه طفلی خرد بودم یک متن بلند بالا رو از حفظ کرده بودم تو همون برنامه های ویژه که زنگ تفریح اعلام می کردن زنگ بعد برنامه داریم وما از ذوق تعطیل شدن کلاس جیغ وهورا می کشیدیم رفتم سر صف ومدیر برنامه یعنی همون خانم معلم معروف امور تربیتی که نقشش این بود که هر معلمی غایب می شه ایشون جاشون برن گفته بود که فلان موقع تو می ری مشغول خوندن می شی وهمون موقع هماهنگ کرده بودن یک هلیکوپتری میومد از بالای حیاط مدرسه رد می شد وگل می نداخت وازین کاغذ رنگی ها واینا.بعد یادمه که من زحمت کش هرچی بلند گو رو به دهنم نزدیک تر می کردم وبیشتر داد می زدم از صدای هلیکوپتره و باد وجیغ وداد بچه ها صدام گم می شد بعد تا خفه می شدم مربی ازون ور با همون چادر زورو وار در باد  داد می زد تو بخوووووووون ادامه بده.بعد من ازین که کسی بهم توجه نکنه وبه نفرم نبود بشنوه من چی دارم می گم بغض کرده بودم وصدام می لرزید واین بغض بعده ها جزو امتیازاتم وعشقم به امام وانقلاب تلقی شد.
این شد که دیگه از نخود آش دستپخت خانم معلم تربیتی ها استعفا دادم ورفتم تو گروه بچه خلاف های نیمکت اخری ..........

چون نیست نمازمن آلوده نمازی درمیکده زان کم نشودسوزونیازم

۱-چند هفته پیش داشتم از یه جا بر می گشتم سوار تاکسی شدم ومنتظر که تاکسی پرشه دیدم یه خانمی با چادر وتشکیلات واینا نشست بغلم وازاول هم این گوشی زنگ زد ومکالمه تو این مایه که:بله بله آقای فلانی تاالان تو دفتر بودم چون باید یه سری مطلب برای ریاست جمهوری اماده می کردیم.بله بله خانم دکتر فلانی اتفاقا حتما میخ وام بیام یه سر بهتون بزنم شمارو ببینم دکتر فلانی رو ببینم دکتر فلانی رو ببینم.وبله ما ماه دیگه آزمون استخدامی داریم وخلاصه یه جا یهو احساس کردم وای این صدارو می شناسم.برگشتم دست های ظریف رو دیدم مقنعه اینقدر تنگ بودو هوا نیمه تاریک معلوم نبود قیافش ولی از صدا فهمیدم.تو فاصله اینکه زنگ خوردن زیاد وحرف زدنش داشت رو مخ من وبقیه مسافرها می رفت یه جا که تماسش برای بار صدم قطع شد زدم رو پاش که ولش کن اون گوشیه لعنتی رو.اونم برنگشت نگاه کنه وباز تماس برقرار شد وبعد که قطع کرد برگشت که جانم کاری داشتید؟بعد یهو جفتمون زدیم زیر خنده من یعنی هرجی تصویر تو ذهنم میومد بااین آدم زمین تا آسمون فرق داشت برام قابل هضم نبود میم جیم اونجا با چادر مقنعه ازین ساق های دست حرف زدن حاج خانمی زن گنده ای.

بعد که بوسیدیم روی همو وکلی من خندیدم وبقیه هم یهو براشون جالب شده بود.گفت خفه شو نخند تو وزارت فلان کار می کنم ومجبورم وبعد سریعا امار خانواده دوستان رد وبدل شد ومنم حالا بهش تیکه مینداختم که وای یعنی دیگه دوست پسر نداری؟یعنی دوست پسرهات تو مایه های برادر واینان دیگه؟اینم هی می گفت خفه شو ودارم وچرا نه و...خلاصه به مقصد رسیدیم وبعد از ماشین پیاده شدیم وگفتم حالا برات بد نشه من باهاتم گفت خودم همش استرس دارم که کسی منو مثلا بدون چادر نبینه برام بد شه وبرادر زادمو اذیت می کنم که فلانی اگه اینجوری کنی یه روز باچادر میام دم مدرسه تون وخلاصه باز شماره رد وبدل شد وخدافظ.آهان با اون پسره هنوز بودو گفت من اپرا الگوم بوده وما میخ وایم نامزد همیشگی باشیم وازین حرفا ......

میم جیم دوست دوران پیش دانشگاهی من بود.از من دوسالی بزرگتر بود.باریک ودماغ عملی ومو مشکی.یه صدای تو دماغی داشت.اون موقع که دوست پسر دوست پسر بود میم جیم برای خودش سرمایه دار بود.درس خون بود.تمام تمرین های دیفرانسیل گسسته من رو بدون اینکه بخوام سر کلاس برام حل می کرد.منو دوست داشت چون من چهره محبوبی بودم تو اون سال.بین معلم ها وبین همکلاسی ها وبین بچه های سرویس.

اون موقع که آرایش آرایش بود میم جیم سایه تیره اکلیلی می زد تو مهمونی ولباس های تنگ ودکلته می پوشید اون موقع  ما تیپمون شلوار جین بود وکتونی سفید....

بعد به یه جایی رسید که میم جیم منو می برد تو جمع دوستاش وتو مایه های مچ میکر واینا وکلا همیشه یه نقشه ای داشت ویه جور سوء استفاده مانندی وکم کم روابط رو به افول رفت ومن رفتم دانشگاه واون قبول نشد چون حتما سراسر ی می خواست ورفتیم تو مایه های سالی چندبار زنگ بزنه حالمو بپرسه بیاد خونمون وخلاصه کمرنگ وکمرنگ تر شد تا چند سال پیش که من یادم بود که این دو خردادیه وبهش روز تولدش زنگ زدم ودوباره حرف زدیم وفهمیدم دانشگاه علامه ارتباطات میخونه وچند باری باز اومد خونمون که  اونم کار داشت ومی خواست براش جدول بکشم شیت بندی کنم عکس ادیت کنم واینا.

بعد مید ونستم بایکی هم هست سال های سال وطرف تو پیچه واینا.حالا....

بعد که جدا شدیم کلی فکر کردم وبعدشم تا چند روز برای خانواده تعریف کردم وتا امروز هم همش عذاب وجدان داشتم که چرا من اینقدر خندیدم خوب این دیگه باید طبیعی باشه کسی برای منافعش بخواد تغییر چهره بده وشاید زیادی شوخی کرده باشم و...ولی هرچی سعی می کردم تیکه های پازل اون آدم واین آدم کنار هم جور نمی شد.خیلی سخت بود خیلی ....

۲-حال این روزهای من این اهنگه که من تازه اینجوری شنیدمش:

تونه بارونی نه شن زار تو نه مرهمی نه فریاد

تو نه خسته ای نه هم پا تو نه از غیری نه از ما

تو نه  بیرون نه  دورنی

تو نه ارزون نه گرونی

تو نه خاکی پوشش گنج  نه یه مهره روی شطرنج

تو فقط هستی که باشی تو نه  مرگی نه تلاشی

نمی تونم نمی تونم تورو هم صدا بدونم تو یه روز سبزی یه روز زرد

یه روز هم دردی یه روز درد

اگه اشتباه می خونم بگو راست بگو بدونم

تو کدوم رنگی تو کدوم رو

اگه سکه ای کدوم رو

که نه ظلمت نه فروغی نه رکودی نه بلوغی

نکنه حرفای خامم خاطر عزیزوآزرد نکنه اسم حقیرم تو کتابای تو خط خورد......

۳-یه دوره ای بود من عاشق مجله فیلم وجشنواره فیلم واینا بودم.یادمه کلی خودشیرینی والتماس می کردم بلیط گیر بیارم ویادمه یه فامیل هم خون که هرسال بهش بلیط های جشنواره می رسید فیلم های گندشو باچه منتی واینایی می داد می رفتیم اون سر شهر تو سالن های داغون میشستیم فیلم رو می دیدیم به رومونم نمی اوردیم که چه آشغالیه وفکر می کردیم همین که بگیم فلان فیلم رو دیدیم خودش کلی شوآف وایناست.یادمه پسر فامیل که باهاش مجله رد وبدل می کردیم نامه می ذاشت لاش وگوشش یادداشت می نوشت.عالمی داشتیم.الان هیچ حسی به جشنواره ندارم اصلا حوصله هم ندارم برم ببینم وهیجان دنبال کردن اخبارشم ندارم.

۴-یه دوره ای غصه میخوردم که چرا بابا مارو جاهای شلوغ نمی بره چرا ما جای رفتن به رستوران همیشه غذا می گیریم خونه میخوریم یا بعد از تعطیلات می ریم سفر یا باغ خصوصی می ریم کلا سیستم مردم گریزی وهرجا ادم زیاده ما اونجا نباشیمی.بعد الان خودم یه چیزی شدم تو همون مایه ها.

دلم میخواد فیلم رو تو خونه تو اتاقم ببینم غذا رو بیاریم خونه سر فرصت آرووم تو ظرف چینی بخوریم.ازاینکه صف وایسم برای غذا بدم میاد ازینکه یه جای شلوغ برم آدم وایسه بالای سرم که میز خالی شه یا هنوز غذا نخورده یکی بیاد ظرفم رو بر داره بدم میاد.

ازین سیستم رستوران داری جدید که صدتا آدم سیخ وای میستن (چه دیکته ش زشت شد وغیر متعارف)نزدیک  میز لقمه هاتو می شمرن تو دلشون می گن زود کوفت کنید میخوام میزو جمع کنیم.ازینا که اول میان تعظیم می کنن شمع روشن می کنن اصلا بدم میاد.

ازینا که هی میان سوال می کنن چیزی نمیخواید.دوست دارم چشم بگردونیم کلی نقشه بکشیم بخندیم که چطوری صدا کنیم طرف رو که بیاد سفارش بگیره یا چرا نگام نمی کنه که بگم صورتحساب خوشم میاد.

کلا ازین فروشگاه ها هم که می رم همه می ریزن سرت مخ زنی هم خوشم نمیاد.بعد سر همین بادوست مشکل دارم.می گه پاشو برو ببین چی میخوان؟می گم بذار دوراشونو بزنن اگه طلبه بودن سوال پرسیدن بعد می رم.کلا گوییا فروشنده موفقی نیستم.ازین موضوع ناراحت نیستم چون می دونم از نظر زبانی وکلامی وارتباطی مشکلی نخواهم داشت ولی ذهنا یه چیزی دارم که انگار خیانته که چیزی رو غالب کنم به کسی یا مثلا وقتی بهش نمیاد چرا راضیش کنم چرا دروغ بگم برای منفعت خودم.

کمی زیادی امروزی نیستم گمونم...

ولی اعتقاد شدیدی به این داریم که اگه یکی اومد تمام لباس ها رو پوشید وآخرشم نخرید جواب خداحافظی مشتری رو بدیم  با خوش رویی:)

 

 

بوس بودن یا گه بودن مساله این است!

واای اینقدر ازین خدا لجم می گیره.ازین که این همه آدم می ذاره تو مسیر زندگی آدم که آدم بهشون بوسش نمیاد.بعد اون آدمهایی که آدم بهشون بوسش میاد رو اینقدر گه می افرینه وبعد این سیکل های معیوب بوس نیومدن وگه بودن ادم رو به هیچ نقطه ای نمی رسونه.

خدایا خوب ازونایی که آدم بوسش میاد غیرگه هاشو  بذار سر راه  آدم خدایا اخه چی می شه مگه چی ازت کم میشه ............

خدایااااااااا من به اینا بوسم نمیاد خوووووو چیکار کنم؟

خدایااااااااااافردا اینارو جزو امار من نده بیرون.اینا که به من بوسشون میومد. خدایا چرا این دنیا همه حق انتخاب هاش برای مردها ست آخه؟هان؟

خداااایا اخه من چقدر قصه بگم فلسفه ببافم که  بفهمونم که من نمی خواااااااااااااام آقا جان .من به شما بوسم نمیاد چیکار کنم؟دست خودم نیست؟نمیاد؟بعد خوب چطوری بگم بوس برام معیار مهمیه؟خدایا خوب منم گهم چیکار کنم؟دسته خودم بوده آیا؟

خدایا تو خود شاهد باش من چقدر به همه احترام می ذارم چقدر باهمه خوش برخورد ومهربونم چقدر آدم هارو اذیت نمی کنم دروغ نمی گم.خوب خدایا کنه چرا تو این سرما بی کسی می ندازی تو زندگیه آدم...............

خدااااااااااایااااااااااااااااااااااااا ..............

شنبه نظافتی

تودسته بندی لباس های داخل کمد درکنار اون لباس هایی که روزی اندازه بودن وحالا نیستن(تجربه نشون داده که شما هرگز اون قدی که بودید نمی شید وچه بسا الان آرزوی پنج سال اینده تون باشید حتی) ولباس هایی که به نیت اینکه یه روز توشون جا شید خریده شدن یه دسته مظلوم وبی زبونی هم هستن .لباس هایی که عاشقانه خریداری شدن ولی محلی برای ارائه وجود نداره .اینا سال هاست با شخصیت ومودب نشستن که نوبتشون بشه که روزشون بشه شبشون بشه اصلا.اونا هردفعه که در کمد باز میشه امیدوار می شن در کمد بسته می شه ناامید می شن.اینا بادسته اول فرق دارن ها دسته اول عقده ای وعصبانی هستن واز عدم علاقه به خود ونادیده گرفتن وجود دارن ولی اینا .آدم جیگرش کباب می شه اینا هم خوشگلن هم اندازه ان اینارو دیدی ودل بستی ونتونستی بی تفاوت بری حتی سعی کردی بی تفاوت بری ولی وقتی شب تا صبح هزار بار پوشیدیشون درشون اوردی صبح رفتی خریدی خیلی وقتها حتی از ارزششون هم بیشتر پول دادی .
اینا رو تو خونه تکونی کمد ها دست نوازشی چیزی بکشید. اصلا درشون بیارید یه دور بپوشید توی خونه بچرخید نذارید ناامید شن که همراهتون شدن سرمایه زندگیتون شدن.نذارید تورو علی.....


آزی از تو کمد :)

اونایی که از یه سوراخ بیش از صدبار بی اغراق گزیده شدن اونایی که اصلا می رن وا میستن جلوی سوراخ در حالت تاداسان که گزیده شن حتی دیده شده خودشونم انگشت تو سوراخ کردن.اونایی که سال هاست هفته ای سه ساعت تمرین غلبه بر جاذبه می کنن تمرین این که اگه پات رو زمین نبود می تونی رو دستات رو کله ت حتی واستی.اونا که تمرین غلبه بر جاذبه دارن ولی دلشون با جاذبه ست.اونا که دم چشمه هم می رن شیشه آبشونو می برن که رفتنشون واسه خود خوده چشمه ست اونا که به شدت بیننده  وبه شدت شنونده آفریده شدن ولی کور وکر دنیا وجاذبه ان.اونارو واسه شفاشون نمی شه دعا کرد اونارو منجی عالم بشریت هم نمی دونه شفاشون در چیه وقتی خودشونم نمی دونن.
اونا صرفا هستن.خواستم بدونید که دیدید تعجب نکنید :) اونا رو نصیحت نکنید اصلا سعی نکنید مثلا چشمشون رو باز کنید اونا راه برگشت رو بلدن اونا مقصد رو نمی فهمن اصلا اونا ولوی مسیرن لذت هم نمی برن کلا از ول بودن خوششون میاد بااینکه اصولا ول آفریده نشدن.اونا آدم دل دل کردنن.
اونا صرفا هستن .........
یه چهارشنبه بارونی
آزی

اندر احوالات موی قرمزی که ساختیم

-دیروز تو اتوبوس خط میدون اعلامیه خانمه بی دندونی به اون یکی خانم اشاره کرد ومنو نشون داد منم عینک به چشم وگوشی در گوش انگار ندیدم.بعد بلند بلند داشتن خاطرات رنگ مویی می گفتن وبایه ایش ایش ناچ ناچ واه واهی منو نگاه می کردن که توجه همه خانم های حاضر جلب.من تو دلم خنده ........

-بعد امروز موقع برگشت با دست پرخواهره اس ام اس داد چی پلت بخر.منم نمی دونستم چیپلت چیه تمرکز کرده بودم پیدا کنم یه خانم میان سالی هم بغل دستم دنبال کشک وشیر بود.بعد یه آقایی اومد که خانم چقدر چهرتون اشناست.منم برگشتم گفتم اقا من خیلی سال پیش دانشجو بودم به سن شما قد نمی ده.گفت پس از من خرید کردید.من تو گلدیس وایرانیان وچی چی مغازه لوازم ارایش دارم.گفتم نه من هیچ وقت اونجا نرفتم.بعد آقاهه اصرار که شماره منو داشته باشید بیاید خرید ببینید واینا.منم واسه مگس پرونی شماره رو زدم تو  گوشی وآقاهه گفت من رضا هستم وشما گفتم اقا چیکار داری؟من میخ وام بیام مغازه تون لوازم آرایش بخرم اسم منو میخ واید چیکار وگفت نه خانم من میخ وام مثل یه برادر باشم براتون.گفتم ممنون من برادر دارم.گفت میخ وام شما خواهرم باشید.منم صدام رفت بالا که وای اقا بی خیال این روش ها خیلی قدیمی شده من نه خواهر می شم نه برادر می خوام.بعد خانمه همینجور خندان داشت مارو نگاه می کرد ومنم دنبال چیپلت.بعد دیگه کلی خشونت به خرج دادم آقا رضا پرو رفته.می گم میبینید تورو خدا یکی هم میاد میخ واد برادر آدم بشه.آخه من برادر می خوام چیکار.خانمه بلند بلند می خندید.

-بعد مترو سوار شدم دختره به دوست پسرش یه چیزی گفت پسره گفت یه مدل شرابیه خاص نیست خیلی...

-چند وقت پیش هم یک فروشنده مغازه بهم گفت خانم این رنگ مو به رنگ پوستتون خیلی میاد.معلومه هنرمندید.حالا من ربط گ...وش..رو نگرفتم چی بود.

-اهان یکی تو فیس بوک هی مارو پوک می کرد مدتها ماهم به رسم آداب فیس بوکی گاهی پوک بک می کردیم.بعد طرف گفت هم دانشگاهی بودیم.گفتم من خیلی سال پیش دانشجو بودم.ورودی چند بودید؟بعد طرف یک دلبر عکاس خوش برو رو خوش رنگ ولعاب رامصبی بودیم کلی عکس هاشو سیر کرده بودم وقندی واینا.بعد یه کاره اومد پایین یه عکسم زد ورودی فلان.منم خصوصی زدم برادر محترم حالا وسط خیابون هم امار نمی دادید می شد واینکه من این داستان پوک رو نمی فهمم تهش چیه؟بعد برادرمون منو بلاک کردچون دیگه عکسش هم نیومد برام.هی گفتم چه حساس جوووونم.بعد یه کمم گفتم نرم باش لطیف باش عشوه بیا.بعد جواب گرفتم برو بابا حال داری.خیابت به "ناصر"وا غیرتا....

خلاصه شبیه زن های اغواگر شدم گمونم.

بیا منو ببر نوازشم کن

 جدیدا تمام نوشته های من با "بعد"شروع می شود.انگار که حال ساده معنا ومفهوم خودش رو از دست داده باشد .

جدیدا مرض کلمه گرفتم.یعنی یه کلمه هایی رو میبینم میفهمم که قبلا ندیده بودم نفهمیده بودم.به یک درک عمیق عجیب غریب کلمه ای شعری جمله ای رسیدم که قبلا نداشتم.مرض رنگ داشتم ودارم ولی مرض کلمه به این پررنگی نداشته ام.

.البته این مرض واگیردار درواقع  به من رسید.ازونجا که سوال بود برای عزیزی که "برو بگیر بخواب"چرا باید خواب رو بری بگیری؟ چرا خواب نباید خودش بیاد تورو بگیره؟یاچرا باید بگیری؟منم می گفتم به همون دلیلی که شاعر می گه:"بیا منو ببر نوازشم کن".یعنی که یه وقتایی یه نیروی محرک می خوای یا اصلا یک جوجوی طفلکی مجهول ال حالی هستی دلت می خواد یکی خوبت کنه  واونی که  بخواد خوبت کنه باید "ببره"خوبت کنه.یعنی اینجا همین الان اگه قرار بود خوب باشی خوب بودی وقتی نیستی یعنی باید بری.باید بگیری. انگار که مثلا تلویزیون باشی جارو برقی باشی  ماشین باشی ببرن درستت کنن بیارنت سالم تحویلت بدن .

بعد فکر می کنم کاشکی ماهم کارت ضمانت  خدمات پس ازفروش مادام العمر  داشتیم که همیشه خوب باشیم.کاش تعریف خوبی یه تعریف جامع وکاملی بود که ما می رفتیم تو دفترچه راهنمای مثلا  آزی میخوندیم که باخوبی چه فرقی داریم؟ یا اصلا حال الانمون مال چه قسمتیه؟ وبه کجاها باید دست بزنیم به کجاها دست نزنیم؟

بعد مثلا توی دفترچه توضیح داده شده بود بعد از ۱۰سال بعد از۲۰سال بعد از ۳۰ سال بعد از ۴۰ سال.از۴۰ سال تاآخر...

اصلا این فعل های امری این فعل های "ب"دار."بیا ""بگیر ""بخند ""ببر"" بمیر ""برو"" بشاش"" بپاش"" برین ""بزن"" بشکن ""بکن ""بنویس"" بخواب"" بمال""بخور""  به فلانم " بشین""بنوش""بخوان"............

اصلا این فعل های "ب"دار وصف حال ...

 

 

 

یه دل دارم وهیچ دلبره نمی دونم چند

عشقم کشیده یه دلبر رو کنم براتون دلتون وا شه.دلبر پیدایشش به سال های میانه سنگی بر می گرده سال هایی که دغدغه اضافه وزن داشتم ویه کینگ کونگ چاقی در زندگیم بوده.بعد شده بوده مرد آرمانی که خوش هیکل بوده وکچل ودختر کش وخفن.

یه دوره یهو عاشقش شدم شدید بعد عشق ممنوعه و طرف وارد.در حد موزیک خوب بوی خوب لباس خوب موتور سگ درام زن  گرافیست عکاس .بعد دوست شدیم وبا حفظ فاصله ومن تاپ تاپ وتلفن های طولانی وقرار های کاری مثلا که به رقص وتمرین بارفیکس وآشتی با حیوانات و....بعد فکر کنم تو زندگیم این همه به خاطر احساساتم مایه نذاشته باشم یعنی چند بار مثلا چند ساعت نشستم تمام کارهای طرف رو از دوره دبیرستان وراهنمایی وسربازی توی صدتا هارد دیدم وبه لاف زدن وخالی بندی های طرف گوش دادم وبه تمام خاطرات عشق های شکست خورده وناکامی وتجربه ارتباط با ارواح واینا.خوب اون موقع که دلم تاپ تاپ می کرد ته ذهنم نمور تخیلی میومد ولی انگار دلم می خواست واقعا برام رمبو ومرد ماموریت های غیر ممکن باشه ونشنوم منطق وهمه چی خوب بود ومن بیشتر نمی خواستم واونم خوب بود.همین که خوره نبودم والبته اون دلیلش رو نمی دونست فکر کنم یه جاذبه ای بینمون ایجاد کرده بود چون دختر بهتر از من هزار تا دورش بودن ومن شاهد بودم.

بعد یه بار این تاپ تاپ ها یادمه شبش اومدم خونه ازشدت هیجان واینا برای خواهره ودوست که پای تلفن بود گریه که اه چرا باید فلانی تو زندگیم باشه وچرا من نمی تونم بااین باشم وخلاصه اونام کلی بهم خندیدن که وای خاک بر سرت وچته وخل شدی چرا واینا..............

بعد گذشت وکینگ کونگه رفت واینم دوست تلفن های طولانی شبانه شد وبعد برام عادی شد.انگار که وقتی سده برداشته شد دیگه ندیدمش.واقعا ادمیزاد چیه؟سه سال پیش که شو داشتیم دعوتش کردم واومد دم دانشگاه دنبال من ودوست ورفتیم وتوی ۵-۶ساعتی که اونجا بودیم واین کلی راجع به کارا نظر داد وحرف زدیم ومعاشرت احساس کردم اصلا جذاب نیست برام وچقدر تموم شد .

بعد زد ورفت خارج ویه خارج نزدیکی وکم وبیش خبر داشتیم ویه دوباری که اومد خیلی اصرار که ببینیم همو وبریم باغ و فلان و.......خلاصه  که بار اخری دوبار هم باهاش رفتم موتور سواری در شب ومرگ وهیجان رو بابند بند وجودم احساس کردم و لی بازم حسه زنده نشد.

بعد تو فیس بوک هست ومیبینیم هم وبعد خیلی وقتها میشینم عکس هاشو نگاه می کنم وانصافا بی رحمانه خوبه وکچل واصلا عین خارج.ولی بعد میبینم بعضی ها رو فقط باید از دور دید ودنبال کرد واونم سالی یه بار عکس های منو لایک می کنه وسالی یه بار پیغام می ذاره ودیگه خیلی کم رنگیم.بعد(چقدر از بعد استفاده می کنم هی میخ ورم حرفامو) اون روزی اومد یه خود کشون که خفن هنرمند صدا قشنگ مو قرمزی فلان فلان فلان.....بعد گفتم یه اعترافی؟من عکساتو میبینم می خوام بمیرم ولی لایک نمی کنم کاملا از رو عقده ای بازی.بعد اونم گفت دقیقا درکت می کنم منم دقیقا از رو همون حس لایک نمی کنم وخلاصه کلی تجدید خاطره و خندیدددیم.

امروز با یه کسی  یه قراری داشتم.یه بار تلفنی حرف زدم وامروز دیدمش.بعد شکم گنده کچل قیافه خوب ولی بی حال ومنفی وکسل کننده.الان فکر می کنم که چگونه بپیچونم طرف را وجواب رابط رو چی بدم واینکه چقدر به قْول آلبالو گوشت شیرین بودن آدمها وبه دل نشستن مهمه.من واقعا فرصت می دم به خودم به آدمها ولی بعضی ها هیچ جوره تو دل آدم جا نمی شن.

بعد یاداوری شد این خاطره برام که الان که دلم مدتهاست برای یکی تالاپ تلوپه ودرستم نمی شه ودست از لوس بازی بر نمی داره ممکنه یه روز یه جا خودش واسته واینقدر تلاش نکنم.

خوب من هی تصمیم می گیرم بعد خوب شما باشید حساس جوون دلتون بتپه تا چند تا تماس می تونید مقاومت کنید وریجکت کنید وجواب ندید؟خوب من از ۵تا بیشتر نمی تونم :))))))))))))))

 

آزاده ام من

خیلی فکر کردم.دیدم من اگه عشق دوطرفه نباشه که ایده آله وآرمانی اگه قرار باشه بین عاشق بودن ومعشوق بودن یک حق انتخاب داشته باشم عاشق بودن رو انتخاب می کنم.

یعنی جفتشو تجربه کردم عمیقا........یعنی وقتی یکی رو دوست ندارم محبت کردنش ابراز احساساتش توجه ش حالم رو بد می کنه در حد عق وعذاب وجدان واسترس واینا ...........

بعد ازون طرفش طرف که این همه ازش دلخورم مثلا وهی دارم رو خودم کار می کنم که بی خیال شو وبرو و سفت باش و زن باش ومنطقی باش و۳۱ ساله باش با سیاست باش یه قربونت برم که می گه که می دونم همچین از اعماق هم نیست ویه دلجویی سرپایی تخیلی و دیگه حتی جمله "چندش ناکی "*که هرکی بگه سریع می ره تو لیست سیاهمم بگه دیگه تسلیم ژله ای ...........

پ.ن۱:* تو  جوجوی منی

پ.ن۲:بعد این وبلاگ دکتر شیری رو می خونم .خوشم میاد خیلی ازش.مردونه ورک حرف می زنه.

پ.ن۳:بعد همچین دورو برم رو پاک کردم انگار نوزاد تازه متولد شده.حتی یه دایی هم نمونده درحد شهربازی سرزمین عجایب حتی..البته دروغ چرایه برادر خوانده مونده برام که اونم چون هیچ حس خاصی بینمون نیست خوبه فعلا.دیگه اینم گذاشتم واسه شب های سیاه زمستون که داشتم یخ می زدم وامین خانواده حاجی نسل اندر نسل بوده :)(سلام ری)

پ.ن۴:بعد این آقای راه شب بود؟این همه دوست دارم وتو جایگاهت خاص بوده وهست برای من همیشه ویه عالمه حرف های شیک واینا.یه بار بهش رک گفتم ببین برای من این حرفها معنی نداره وقتی نشستی کنار گود صدسال تکرارشون می کنی.بازبون بی زبونی گفتم که اگه مردی بیا جلو.جدی هم اگه میومد تو اون فاز بودم که زنش بشم بعد که اینو گفتم گفت اجازه بده فکر کنم!بعد رفت یک ماه بعد زنگ زد حال واحوال معمولی وچه خبر واینا.منم خیلی بهم برخورد که نگاه کن اینقدر همیشه خوش وخندون بودم روی خوش نشون دادم ملت رو پرو کردم که اصلا بهم برخورد که یعنی من شبیه زن زندگی نیستم؟وپس ملت واسه چی اصلا این همه ابراز احساسات غلیظ می کنن وچی میخوان واصلا اگه اونا نمی دونن تو که می دونی چی می خوای وخلاصه منم خیلی شیک وجدی جواب دادم وبعد طرف بدونه اینکه جواب سوال من رو بده گفت باشه فقط دیدم خیلی وقته ازت خبری نیست نگرانت شدم خواستم حالتو بپرسممنم خیلی جدی تشکر کردم وخداحافظ برای همیشه وگوشیم رو از اون روز خاموش کردم وخط قبلیم رو آوردم رو کار.

به دوستم می گم این اگه ازش فقط شوهر وبابای بچه برای من در میومد من باهاش معاشرت می کردم والا آقای دکتر خفن رو کجای دلم بذارم.بخوام عشق وحال کنم می رم با کسی که آدم من باشه حالمو ببرم نه این ...........

خلاصه که به توصیه شب تاب کلی جا خالی گذاشتم دیگه

پ.ن۵:فعلا من تو فازدرس وکار وخدمت به خانواده وورزش واینام.

پ.ن۶:سریال س.ک.س اند د سیتی میبنیم.خیلی جالبه میبینم میفهمم فقط من تنها نبودم همچین چیزایی رو تجربه کردم عجیب غریب حتی همه جای دنیا خیلی از زن ها هم مثل من هستن وبودن وخواهند بود.

پ.ن۷:یکی ازین دلبرها بود که زن داشت وهیچ چیز بدی هم از زنش نمی گفت وفقط می گفت منو دوست داره واینا....بعد این داره از ایران می ره خودکشونه که یه بار فقط ببینمت ومن نفرینت کردم که بلایی که سر من اومده سرت بیاد!به من می گه مادر ترزا نمی گه مریم مقدس ها می گه مادر ترزا .......فک کن که نفرین همچین آدمهایی بخواد به آدم بخوره دیگه دنیا ازین که هست باید تخیلی تر باشه وگربه سیاهه شاه باشه !

پ.ن۸:بعد یه نفری بود من ده سال پیش گویا بد حالشو گرفته بودم.خودم یادم نبود از نشونه هاش یادم اومد.بعد این الان دکتر شده واینا.(فهمیدم خیلی دستم سبکه هرکی از بغلم رد شده یا بختش باز شده یا دکتر شده)بعد یه بار سر جریان یه عکسی که من بغل مسنجرم بودیک ایمیل طولانی فرستاده بود که تو دختر خودخواه واخمو وناامید ومرموزی وبداخلاقی هستی وهمیشه برای من جالب بودی وفلان وقیافت یه چیزیه بین رویا تیموریان ونیکی کریمیوبعد گفته بود نه اصلا شبیه ایرانی ها نیستی وشبیه دورگه آمریکای جنوبی ها هستی وخلاصه کلی حرف وآخرشم گفته بود اگه می شه افتخار بده یه روز ببینمت وآخرشم  برام یه شعر نوشته بود اینقدر تفریح کردم .که طرف از روی دوتا عکس وان بغل برای خودش چه تخیلاتی ساخته وتا کجاها رفته وخلاصه گفتم بذار تو حال خوشش بمونه ومن برای یکی مرموز واخمو وجدی باشم .........

البته بعد سرچ کردم دیدم شعر رهی معیری ومن تاحالا نشنیده بودم.

با آنکـه همچــون اشـک غـم بر خاک ره افتــاده ام من
با آنکه هر شب ناله ها چون مرغ شب سرداده ام من


در سـر نـدارم هوسی     چشمی ندارم به کسی(آیکن پینوکیو)


آزاده ام مـــن


با آنکه از بی حاصلـی سر در گریبانم چو گل
شادم که از روشندلی پاکیـزه دامانم چو گل


خندان لب و خونین جگــر ماننـد جــام باده ام


آزاده ام مـــن

یارب چو من افتاده ای کو     افتاده ی آزاده ای کو


تا رفته از جانم برون سودای هستی
آسوده ام آسـوده از غوغای هستی


گلبانگ مستی آفرین همچون رهـی سرداده ام من
مــرغ شبــاهنگـــم ولـی در دام غـــم افتاده ام من


خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام 


آزاده ام من


پ.ن۹:در فکرم که تولدم چه کنم؟دلم یه چیز جدید می خواد غیر از مهمونی دخترونه وکافی شاپ واینا.اصلا در حد یه روز تنهایی عشق وحالی وخرید برای خودم در شهر وپاییز.... یا مثلا یه رنگ موی جدیدی یه هایلایتی؟نمی دونم ..........ببینم چی میشه؟

پ.ن۱۰: پیوست پست از خودش طولانی تر شد.

غرهای پاییزی

یک -این روزها شاید به چشمتون نیاد ولی من به شدت تنهام.یعنی معاشرت هام به یک دهم سابق رسیده.بیشترین فعالیت اجتماعیم همین فیس بوکه.وساعت های زیادی توی خونه وتو اتاقمم.یعنی زیاد ها......

دو-یکی یه بار همچین قربونم رفت که دیگه برنگشت .همچنان در نوسانم بین اینکه قربون صدقه رو دوست دارم یا دوست ندارم؟واین دغدغه مهمیه

سه-در مرحله ایم که به کار فقط " فکر "می کنم.فکر می کنم فکر می کنم فکر می کنم واز هر حرکتی گریزان ترسانم.

چهار-به شدت نیاز به پول دارم برای یه سری هزینه های درمانی که از خانواده نمیشه گرفت.

پنج-درمورد ادامه تحصیل به شدت بی انگیزه شدم ازین جهت که می گم این همه هزینه کنم برم بیام که مدرک بگیرم که کی بشه؟وقتی رشته ای که می خوام بخونم هیچ تاثیری در آینده شغلی مالی نخواهد داشت واینکه رشته ای که به آینده شغلی مالی من کمک کنه حتی در بهترین حالت که بذارم پشتش وبخونم اصلا در توانم نیست .یعنی دیگه واقعا حوصله ندارم از اول برم وکار وپروژه عملی واینا.

شش-به طرز ترسناک باور نکردنی دلم بچه می خواهد.وبه طرز ترسناک باور نکردنی نسبت به پدر بچه داشتن بی اعتماد بی اعتقاد شدم.شاید تاثیر این آنت جان شیفته باشه ازون جهتش ازین جهتش هم تاثیر رادین.

هفت-ازینکه نوشتن تجربه های نیم بند دلبرها اینجا باعث شده که این تصویر در ذهن ها ایجاد شه که دوروبر من پره پسره یا اصولا من آدم خوش گذران پسر بازی هستم بسیار ناراضیم.کاشکی قضاوت نمی کردید.کاشکی تو ته همه این داستان ها تنهایی منو می دیدید وناامیدی.شاید اگه لحن نوشتنم درد وناله وافسردگی بود اینجوری نمی شد.شخصا معتقدم که هیچ کدوم این آدم ها با همه امتیازهاشون وضعف هاشون آدم من نبودن یا شاید در زمان مناسبی باهم برخورد نکردیم.

هشت-با همه ترس ها وبی اعتمادی ها وفراری بودنم ولی وقتی دغدغه های جدی زندگی آدم های دورو برم رو میبینم احساس می کنم زندگی یعنی همین کشمکش جدل ها جنگیدن ها دست وپا زدن ها ومن چقدر دورم.چقدر همه چیم آروومه ومن چقدر قانعم واصلا انگار که مرده باشم.

نه-همش فکر می کردم که چقدر ولخرجم واطرافیان هم این حس رو داده بودن بهم ولی الان که چند ماهیه واقعا هیچ خریدی نکردم میبینم هیچ تاثیری هیچ تاثیری در شرایط اقتصادی من نداشته یعنی من اون همه خرید می کردم وهمین بودم الانم هیچ کدوم اون کارها وبیرون رفتن ها رستوران کافی شاپ ها رو ندارم وباز همینم.

ده-بسته شدن جیمیل یه حسن داشت برام اونم اینکه رابطم رو که چندماهی بود به کل با کینگ کونگه قطع کرده بودم وباز شروع کرده بود با جک ها وایمیل های لوس سکوتمو بشکنه ناکام بذارم.دیگه رسما تنها حربه تولدمه که اگه اینم بی جواب بذارم رکورد زدم.دیگه حوصله ندارم براش گریه کنم وفکر کنم چرا مانباید باهم باشیم اونم هیچ فرقی با بقیه نداشت.کلا هیچکی با هیچکی برام فرق نداره.کلا انگار که زندگی بازی باشه نمی تونی انتخاب کنی تو کدوم بازی باشی تو کدوم نباشی موضوع اینه که نمیشه وارد بازی نشی .همون که می گفت باید مهره هاتو خوب بازی بدی.

اصلا انگار که یه دوره ای تمرین وامادگیه برای بازی.هرچی وقتت بیشتر باشه برای امادگی بازیت سخت تر میشه.

یازده-کلا می خواستم اینجا رو ببندم.ولی الان اینم مهم نیست برام.هرکی هرجور دوست داره فکر کنه اصلا :)اصلا شوما خوب ما بد:))

دوازده-اصلا می خوام بگم ازتون نمی گذرم اگه اومدید خوندید نظر نداشتید.اصلا نامردیه .............واللاااااا