یک-می خوام یک کتاب بنویسم "ضدقدرت".بس که این کتاب مزخرف وچرته به نظرم.چهار تا جمله رو تو  ۲۵۶صفحه گلاسه تکرار کرده ومزخرفاتی مثل:عشق وشادمانی وبخشش ومغناطیس عالم ومثبت اندیشی و گرما وجاذبه و...

من تا اخرش نخوندم یعنی از یه جایی به بعدش رفت روی اعصابم دیدم این هیچ قدرتی بنابر ادعاش در مورد دگرگون کردن زندگی من نداره من همچنان فلسفه زندگیم اینه و"گاهی"ها :

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود

دو-از احادیث موکد حاجی برای دلداری دادن دردعواهای زن  و شوهری یه یکی از طرفین دعوا که شکایت آورده:اگر زنی مرد بداخلاقشو تحمل کنه وبرعکس مردی زن بداخلاقشو وباهاش بسازه جاش تو بهشته.نمی دونم دقیق مال کیه ولی اینو زیاد شنیدم در ادامه هم لطیف میگه این حاج خانم که منو تحمل کرده جاش الان وسط بهشته مامانمم باناز وعشوه می گه:وای نه بابا........یعنی مثلا تو کجات ؟کی؟...حالا من که یادمه ولی گوییا طرف بهشتی یادش نیست.بعد فکر می کنم آیا بهشت مثلا یک جایی قشنگ وآرووم وزیبا وپراز خوراکی وآدم های زیبا وحور وپری وآرامش  رو به قیمت اخم طرف فحاشی ه طرف ندیده گرفتنم کوچیک کردنم می خواهم آیا؟جواب می آید که بهشت را که نه ولی" طرف" را به این گزافی می خواهم.خرخواهانه.یعنی تعریف بهشت در نزد من جایی کسالت بار است.ونیایید لطفا بگویید از اعتماد به نفس واز عزت نفس که من واحدهای عملی اش را هم پاس کرده ام.حالا صرف دوست داشتن من  هم که چون گربه سیاهه ام که سند نیست.اینارم باصدای بلند نمی گم ولی دل است دیگر.

والبته که برای منی که باصدای گونگیشک بیدار می شود فصل هارو هرروز از پنجره اتاقم میبینم غروب آفتاب رو حتی اگه نرم دم پنجره سایه ش رو روی شیشه میبینم وهرساعتی بخوام ازخواب بیدار می شم وهرساعتی بخوام می خوابم وبساط کافی شاپ رستورانم به راه است ودوستانی بهتر از برگ درخت وخانواده مهربان قربان صدقه ای گیری دارم وروزی ام "فل لواقع"(چه ازین کلمه خوشم میاد) می رسد معجزه آسا گاهی از آلمان گاهی از خوزستان وشاید بزرگترین دغدغه ام الان این باشد که روغن زیتون سالادم تمام نشود وشیر نداشته باشیم مزخرف شکم سیری بیش نباشد.حالا البته اینقدر هم زندگی پروانه ای ندارم ولی دراین لحظه در آرامش هورمونی به سر می برم.

سه-دوست دوران کلاس کنکوره وسال های دور.پدرش استاد من بوده ودر دوره ای تلاش داشته برای پررنگ تر کردن رابطه ما چون به نظرش تواون دوره ما زیادی شاد بودیم ودوست داشته دختر آروومش کمی شاد باشه کمی بیشترخوش باشه مثلا وچندباری معاشرت جهت دارمون به جای خاصی نرسید نه اینکه معاشرتی نباشه یاما دوسش نداشته باشیم اتفاقا خیلی هم هم دوسش داشتیم مثلث من ودوست وخواهره ولی نشد که دوستیمون نزدیک تر بشه ولی دورادور دورداشتیم همو تا اینکه باذوق فراوان پیدا میک نه مارو درفیس بوک ودورادور می دونستم که ازدواج کرده زود وبچه داره وتوکارش موفقه همونجور که از استعدادش وپیشینه خانوادگیشون مشخص بود.چندباری تو چت های کوتاهمون می گه مجردی؟خوش به حالت ومن مثل تمام همچین عکس العمل هایی در مقابل مجرد بودنم قهقهه ای سر می دهم که برو بابا خوش به حالم که سر نخواستنم دعواست؟ورد شدم رفتم تا یه روز کاملا اتفاقی سر یه بحث کاری یهو موضوع رو مین دازه وسط.من احساس کرده بودم دلخوره وناراضی ولی راستش تو دلم می گفتم تورو خدا تو دیگه نگو پرم پر از خرده جنایت های زن وشوهری تو نگو.بذار فکر کنم موفق وشاد وراضی یی.ولی نوای درونی منو نمیشنوه وشروع می کنه دراین حد که اگه کار وبچه نبود کارم به تیمارستان می رسید وآزی ببینمت وآزی خرنشو وآزی ازوقتت از آزادیت لذت ببر ومن هول میشم که وای استرس میدی الان دقیقا چیکار کنم؟وخلاصه من هی می خندم که آره من الان فقط انگیزه یه بچه دارم قبل از یائسگی که اونم به دنیا بیاد من اینقدر پیرم می رم خونه سالمندان بعد بچه هم می ره مدرسه شبانه روزی وشرط قبول هزینه هاش برای من این میشه که مدل جرویس پندلتون برام دائم نامه بنویسه وشرط وان می شه باشه من نامه می نویسم به شرطی که نیای ملاقاتم نمی خوام دوستام ببینن مادر به این پیری دارم آبروم می ره واین میشه عاقبتم.می گم برو با بچه ت حال کن باکارت که اینقدر خوبه اینقدر پیشرفت کردی من کیف می کنم هرروز کاراتو میبینم.

چهار-"سعید عزیزم!لحظه های باهم بودنمان راقاب می کنم وبه دست فرشته ای می دهم تا درنقطه ای از بهشت بگذارد".
تبریک سالگرد ازدواج رضوان از گلپایگان به سعید عزیزش-مجله روزهای زندگی-سال نوزدهم
خیلی به فکر این "قاب"رفتم . چه شکلی میشه؟!

پ.ن:قدرت نوشته روندا ترجمه مسیحا برزگر همون نویسنده لوس راز