به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خودرا؟

*اونایی که از وقتی همسر دکتر شد ورفت خارجه وخونش شبیه خونه سلن دیون شد وسالی یک بار برای دیدن خانواده میومد بازار تهران وبار کشتی میکرد واز لوستر ومبل ومجسمه می برد به بلاد کفر وبرای معاشرت به دنبال عبارت های ساده فارسی باید بارها ام ام وم م وآخ چی می گن بود ووقت معاشرت باید یک لیوان آب (چون اینجا حرومی نبود دم دست) دستش می گرفت وترجیحا ایستاده مدل خارجی وای میستاد.بعد همین جوری فاصله زیاد زیاد تر شد.بعدا ترها توی دیدار های گاه وبیگاه آدرس ایمیل خواست وچندباری ایمیل های خانوادگی وعکس رد وبدل شد ورفت تو مایه های ایمیل های سند تو آل.از اونجایی که من عادت به باز کردن اینگونه ایمیل ها اصولا ندارم ومیل باکسمو چند وقت یه بار خالی می کنم از طریق خواهرش به گوشم رسیده که فلانی گفته چقدر اینا بی معرفتن من این همه ایمیل می دم چرا جواب نمی دنکاشف به عمل اومد که گویا تو خارج البته اونجایی که اینا هستن جواب ایمیل سند تو آل ایمیل است.گذشت ویه روز دیدم اگه رابطه خونی به همین بهانه های کوچک وابسته ست حالا چه اشکالی داره؟ازون روز منم هراز چند گاهی قطعه شعری جوکی عکس جالبی ببینم به صورت جدا اتچ می کنم ومی فرستم.جالب تر اینکه بدونه مخاطب خاص .و بدون اینکه اسمی ازش برده بشه در جواب این ایمیل های بدونه مخاطب جواب هایی از نوع:وری فان.تنک یو.نایث وانواع شکلک ها رو می فرسته وهمین باعث شده که فکر کنم "دردل دوست به هر حیله رهی باید کرد"واینکه"از محبت خارها گل می شود"ویه عالم چیز دیگه.........

**بعد اونایی که تو دهه سوم زندگی وقبول محنت زیاد یه شوهر جور کردن برای خودشون وسالی یه بار ازتوی تختخواب دونفره زنگ می زنن وگله گی وایش وغر ومی پرسن خبری نیست؟یااینکه چیزی می گن وتوی همون فاصله انگار کسی قلقلکشون داده باشه یهو جیغ کوتاه میکشن یا مثلا:ا نکن...........وبعد دوباره می گن چه خبر وبعد تو برای معاشرت یه خبری میدی بعد اونا تکرار می کنن برای شوهره و هرهر میخندن واظهار نظر شوهره رو اعلام می کنن و بعد تو همون وااسفا می رن تو فاز ادای تنگا رو در آوردن وجانماز آب کشیدن ونسخه پیچیدن برای دیگران انگار نه انگار که سفره دلشون سالها کجا باز بوده و. بعد یهو دیگه انگار حمله شروع شده باشه صحنه جنگ ازپشت تلفن تداعی میشه ودیگه یه خدافظی سریع وغش غش خنده وجیغ و...........

 

*** اونایی که میخ وان برن دکتر تغذیه رژیم بگیرن ومی گن برامون وقت بگیر باهامون بیا واونایی که می گن برای لباس عید ما فکر کن واونایی که می گن بیا بریم هند وبازور میبرنت دم پلیس +۱۰ که پاستو بگیری واونایی که توقع دارن که توی محافل مجالس حتی خونه مادر شوهر هم همراهیشون کنی.واونایی که میخ وان باهرکی اونا دوستن دوست باشی وهرکی دشمن تو دشمن.

**** .....................

پ.ن:واحد دانشگاهی سیستان بلوچستان رو دیدم عجب دانشگاهی وامکاناتی فقط به خاطر شرایط ویژه شهر پذیرش دانشجو کمه.واسه آدم شرایط ویژه انگیزه خوبیه.کسی که میخ واد دست کسی بهش نرسه.می خواد خودشو پیدا کنه.از حاشیه دور باشه.

 

پسر میز بغلی3

-پسر میز بغلی بود؟تویه شب اوایل تغییر فصل که کلا هوا ابری بود ویهو تاریک می شد وعادت نداشتی ودلگیر بود واینا زنگ زد از یه شماره ناشناس که دارم خونمو عوض می کنم وتنهام وغمگینم و........توهمون روزها یه دوست قدیمی خواهره پیداش شده بود و برام گفت که دکتر بهش ۵جلسه شوک داده وقرص می خوره وافسردگی حاد و...........با شناختی که ازش داشتم کلی باهاش حرف زدم وراستش این موند روی ذهنم.بعد اون شبی یهو یادم افتاد گفتم می خوای یکی رو بهت معرفی کنم؟زدیم به شوخی ومسخره بازی و خلاصه منی که هیچ وقت به قول ری هیچ قدم خیری واسه کسی برنمی دارم زنگ زدم همون آخر شبه به دختره وگفتم یکی هست اینجوری اینجوری می خوای آشناتون کنم؟اونم گفت آره وساعت ۱۲ شب بگو زنگ بزنه.من دهنم باز موند وزنگ زدم به پسره که فلانی من احساس ترس کردم یهو فکر کنم قضیه قحطی واینا جدیه ومن چه مفت مفت یه نره چاق وچله و شاعر وسیفید میفیدو از دست دادم وخلاصه شماره دختره رو دادم ونشون به اون نشون که اون شب تاپاسی از شب با هم حرف زدن وفرداشم همدیگرو دیدن وپسره یک دل نه صد دل که آزی چقدر ناز بود چقدر شیک بود چه انگشتری وچه آرامشی ومنم گفتم آره خیلی خوبه اگه بفهمی.ودیگه من چندروزی واسطه بودم که نظرات رو منتقل کنم واین دوتا با هم دوست شدن وشب های اول هرشب از یه جا زنگ می زدن ودوتایی گوشی رو می گرفتن وحرف می زدن ودعوت به شام وبیرون ومنم هی می گفتم باشه بابا شیرینیمو از حلقومتون می کشم بیرون و بعد یه شب پسره زنگ زد  در عالم کله داغی واینا که فکر نمی کردم هیچ وقت این کارو بکنی وچرا این کارو کردی وتو که می دونستی احساس منو به خودت ومنم گفتم می خواستم امتحانت کنم ودیگه آمارت سوخته ودیگه روتو زیاد نکن.اونم یهو جا خورد که چرا؟یعنی چی؟و منم کلی شوخی کردم ومسخره بازی که بی خیال شه.

گذشت وپسره یه شب زنگ زد که بیا شام بریم بیرون منم گفتم توکه می دونی من شب ها بیرون نمیام واز دختره چه خبر؟گفت سلامتی وچه ربطی داشت وگفتم فکر نمی کنی وقتی منو میخ وای به شام دعوت کنی باید اون هم باشه در جریان باشه پسره گفت نه چه لزومی داره من وتو دوستیم.گفتم ولی من دوست ندارم واین تریپ روشنفکری ها تو مخ من نمی ره وخواهش می کنم ایجاد حساسیت نکن الکی وپسره هم با یه حالت مظلومی خدافظی کرد ویه بارم دختره بهم گفت:آزی این خیلی دوست داره ها خیلی از تو حرف می زنه.گفتم آره روزای خوبی داشتیم ویادش بخیر و همین.

گذشت وپسره چند باری زنگ زد ومن دیگه جوابشو ندادم تا چند شب پیش که زنگ زد که من اگه بیام خواستگاریت بابات قبول می کنه؟منم داغ کردم که من قبول نمی کنم که به بابام برسه.تو یه بار جدا شدی سابقه زندان سیاسی داری الان با دوست من دوستی من اگه ذره ای احساس می کردم که به اندازه یک نقطه ممکنه این رابطه یه آینده ای داشته باشه محال بود تورو آشنا می کردم با کسی و......خلاصه حسابی کلفت گفتم وپسره هم ناراحت شد که بامن خیلی بد حرف می زنی ومن هنرمندم حساسم.منم گفتم منم هنرمندم زن هم هستم حساس ترم!

نتیجه اخلاقی اینکه من به حس هام ایمان آوردم بازم وقتی این از اول دیدنش من با همه مهربونیش حس خوبی نسبت بهش نداشتم  ودرگیر بودم که چرا اینجوریم وچرا نمی خوام!............

جدیدا اینقدر نسبت به قضیه دلبرها احساس خوبی دارم.احساس می کنم یه گیم خفنه وباهرکدومه اینا من به مرحله بالاتر صعود می کنم واونا گیم اور می شن