-پسر میز بغلی بود؟تویه شب اوایل تغییر فصل که کلا هوا ابری بود ویهو تاریک می شد وعادت نداشتی ودلگیر بود واینا زنگ زد از یه شماره ناشناس که دارم خونمو عوض می کنم وتنهام وغمگینم و........توهمون روزها یه دوست قدیمی خواهره پیداش شده بود و برام گفت که دکتر بهش ۵جلسه شوک داده وقرص می خوره وافسردگی حاد و...........با شناختی که ازش داشتم کلی باهاش حرف زدم وراستش این موند روی ذهنم.بعد اون شبی یهو یادم افتاد گفتم می خوای یکی رو بهت معرفی کنم؟زدیم به شوخی ومسخره بازی و خلاصه منی که هیچ وقت به قول ری هیچ قدم خیری واسه کسی برنمی دارم زنگ زدم همون آخر شبه به دختره وگفتم یکی هست اینجوری اینجوری می خوای آشناتون کنم؟اونم گفت آره وساعت ۱۲ شب بگو زنگ بزنه.من دهنم باز موند وزنگ زدم به پسره که فلانی من احساس ترس کردم یهو فکر کنم قضیه قحطی واینا جدیه ومن چه مفت مفت یه نره چاق وچله و شاعر وسیفید میفیدو از دست دادم وخلاصه شماره دختره رو دادم ونشون به اون نشون که اون شب تاپاسی از شب با هم حرف زدن وفرداشم همدیگرو دیدن وپسره یک دل نه صد دل که آزی چقدر ناز بود چقدر شیک بود چه انگشتری وچه آرامشی ومنم گفتم آره خیلی خوبه اگه بفهمی.ودیگه من چندروزی واسطه بودم که نظرات رو منتقل کنم واین دوتا با هم دوست شدن وشب های اول هرشب از یه جا زنگ می زدن ودوتایی گوشی رو می گرفتن وحرف می زدن ودعوت به شام وبیرون ومنم هی می گفتم باشه بابا شیرینیمو از حلقومتون می کشم بیرون و بعد یه شب پسره زنگ زد در عالم کله داغی واینا که فکر نمی کردم هیچ وقت این کارو بکنی وچرا این کارو کردی وتو که می دونستی احساس منو به خودت ومنم گفتم می خواستم امتحانت کنم ودیگه آمارت سوخته ودیگه روتو زیاد نکن.اونم یهو جا خورد که چرا؟یعنی چی؟و منم کلی شوخی کردم ومسخره بازی که بی خیال شه.
گذشت وپسره یه شب زنگ زد که بیا شام بریم بیرون منم گفتم توکه می دونی من شب ها بیرون نمیام واز دختره چه خبر؟گفت سلامتی وچه ربطی داشت وگفتم فکر نمی کنی وقتی منو میخ وای به شام دعوت کنی باید اون هم باشه در جریان باشه پسره گفت نه چه لزومی داره من وتو دوستیم.گفتم ولی من دوست ندارم واین تریپ روشنفکری ها تو مخ من نمی ره وخواهش می کنم ایجاد حساسیت نکن الکی وپسره هم با یه حالت مظلومی خدافظی کرد ویه بارم دختره بهم گفت:آزی این خیلی دوست داره ها خیلی از تو حرف می زنه.گفتم آره روزای خوبی داشتیم ویادش بخیر و همین.
گذشت وپسره چند باری زنگ زد ومن دیگه جوابشو ندادم تا چند شب پیش که زنگ زد که من اگه بیام خواستگاریت بابات قبول می کنه؟منم داغ کردم که من قبول نمی کنم که به بابام برسه.تو یه بار جدا شدی سابقه زندان سیاسی داری الان با دوست من دوستی من اگه ذره ای احساس می کردم که به اندازه یک نقطه ممکنه این رابطه یه آینده ای داشته باشه محال بود تورو آشنا می کردم با کسی و......خلاصه حسابی کلفت گفتم وپسره هم ناراحت شد که بامن خیلی بد حرف می زنی ومن هنرمندم حساسم.منم گفتم منم هنرمندم زن هم هستم حساس ترم!
نتیجه اخلاقی اینکه من به حس هام ایمان آوردم بازم وقتی این از اول دیدنش من با همه مهربونیش حس خوبی نسبت بهش نداشتم ودرگیر بودم که چرا اینجوریم وچرا نمی خوام!............
جدیدا اینقدر نسبت به قضیه دلبرها احساس خوبی دارم.احساس می کنم یه گیم خفنه وباهرکدومه اینا من به مرحله بالاتر صعود می کنم واونا گیم اور می شن
