بیا منو ببر نوازشم کن
جدیدا مرض کلمه گرفتم.یعنی یه کلمه هایی رو میبینم میفهمم که قبلا ندیده بودم نفهمیده بودم.به یک درک عمیق عجیب غریب کلمه ای شعری جمله ای رسیدم که قبلا نداشتم.مرض رنگ داشتم ودارم ولی مرض کلمه به این پررنگی نداشته ام.
.البته این مرض واگیردار درواقع به من رسید.ازونجا که سوال بود برای عزیزی که "برو بگیر بخواب"چرا باید خواب رو بری بگیری؟ چرا خواب نباید خودش بیاد تورو بگیره؟یاچرا باید بگیری؟منم می گفتم به همون دلیلی که شاعر می گه:"بیا منو ببر نوازشم کن".یعنی که یه وقتایی یه نیروی محرک می خوای یا اصلا یک جوجوی طفلکی مجهول ال حالی هستی دلت می خواد یکی خوبت کنه واونی که بخواد خوبت کنه باید "ببره"خوبت کنه.یعنی اینجا همین الان اگه قرار بود خوب باشی خوب بودی وقتی نیستی یعنی باید بری.باید بگیری. انگار که مثلا تلویزیون باشی جارو برقی باشی ماشین باشی ببرن درستت کنن بیارنت سالم تحویلت بدن .
بعد فکر می کنم کاشکی ماهم کارت ضمانت خدمات پس ازفروش مادام العمر داشتیم که همیشه خوب باشیم.کاش تعریف خوبی یه تعریف جامع وکاملی بود که ما می رفتیم تو دفترچه راهنمای مثلا آزی میخوندیم که باخوبی چه فرقی داریم؟ یا اصلا حال الانمون مال چه قسمتیه؟ وبه کجاها باید دست بزنیم به کجاها دست نزنیم؟
بعد مثلا توی دفترچه توضیح داده شده بود بعد از ۱۰سال بعد از۲۰سال بعد از ۳۰ سال بعد از ۴۰ سال.از۴۰ سال تاآخر...
اصلا این فعل های امری این فعل های "ب"دار."بیا ""بگیر ""بخند ""ببر"" بمیر ""برو"" بشاش"" بپاش"" برین ""بزن"" بشکن ""بکن ""بنویس"" بخواب"" بمال""بخور"" به فلانم " بشین""بنوش""بخوان"............
اصلا این فعل های "ب"دار وصف حال ...
تصمیم گرفتم تغییر کاربری بدم.دیگه هرچی دوست دارم رسما بنویسم چون دلم نمیخ واد برم یه خونه دیگه.البته می تونه مطالبم شامل ورزش وبرنامه غذاییم هم بشه.