در بهار آزادی
یادش بخیر چقدر جوونی مون زحمت بزرگداشت این انقلاب رو کشیدیم.حالا نه بهمون ساندیس رسید نه چیزی.یه باری یادمه طفلی خرد بودم یک متن بلند بالا رو از حفظ کرده بودم تو همون برنامه های ویژه که زنگ تفریح اعلام می کردن زنگ بعد برنامه داریم وما از ذوق تعطیل شدن کلاس جیغ وهورا می کشیدیم رفتم سر صف ومدیر برنامه یعنی همون خانم معلم معروف امور تربیتی که نقشش این بود که هر معلمی غایب می شه ایشون جاشون برن گفته بود که فلان موقع تو می ری مشغول خوندن می شی وهمون موقع هماهنگ کرده بودن یک هلیکوپتری میومد از بالای حیاط مدرسه رد می شد وگل می نداخت وازین کاغذ رنگی ها واینا.بعد یادمه که من زحمت کش هرچی بلند گو رو به دهنم نزدیک تر می کردم وبیشتر داد می زدم از صدای هلیکوپتره و باد وجیغ وداد بچه ها صدام گم می شد بعد تا خفه می شدم مربی ازون ور با همون چادر زورو وار در باد داد می زد تو بخوووووووون ادامه بده.بعد من ازین که کسی بهم توجه نکنه وبه نفرم نبود بشنوه من چی دارم می گم بغض کرده بودم وصدام می لرزید واین بغض بعده ها جزو امتیازاتم وعشقم به امام وانقلاب تلقی شد.
این شد که دیگه از نخود آش دستپخت خانم معلم تربیتی ها استعفا دادم ورفتم تو گروه بچه خلاف های نیمکت اخری ..........
این شد که دیگه از نخود آش دستپخت خانم معلم تربیتی ها استعفا دادم ورفتم تو گروه بچه خلاف های نیمکت اخری ..........
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ ساعت ۵:۹ ب.ظ توسط آزی
|
تصمیم گرفتم تغییر کاربری بدم.دیگه هرچی دوست دارم رسما بنویسم چون دلم نمیخ واد برم یه خونه دیگه.البته می تونه مطالبم شامل ورزش وبرنامه غذاییم هم بشه.