-بعد آدم یه جاهایی تو عمق غم فرو می ره دلش حتی ترحم میخواد.مثلا دلش میخواد سرماخوردگیش خوب نشه سرفه هاش تبدیل بشه به سرطان حنجره .مثلا صداش همیشه خش دار بمونه که همه بگن آخی بعد از اون دیگه هیچ وقت خوب نشد چشماش برق نزد دیگه نشد اون آزی که همیشه بود.

بعد روز به روز آب شه موهای سفیدش بیشتر شه آرووم شه پشتش بعد ازاین همه یوگا کار کردن خم شه  امیدش ازبین بره بخواد بمیره اصلا......

بعد پشت سرش بگن مگه اون کی بود؟چی داشت؟اینکه اینجوری نبود؟اینقدر ضعیف نبود.بعد این بشه اعتبار "طرف" اون وقت به جای اینکه برای من ناراحت باشن ترحم کنن بگردن طرف رو پیدا کنن.

 

 - بعد این روزها لیلی ومجنون می خونم از شمس ومولانا میخونم دنبال دوای عشق از کتاب شفای ابوعلی سینام.

  شمس در مقالاتش گوید : « مرا در این عالم با عوام هیچ کا ر نیست ، برای ایشان نیامده ام ، این کسان که راهنمای عالمند ، انگشت بر رگ ایشان می نهم ، من شیخ گیرم نه مرید و آنگه نه هر شیخ را ، بلکه شیخ کامل را ... دل این ضعیف به هر جای فرود نیاید و این مرغ هر دانه را نگیرد ... این مردمان را حق است که اُنسی با من ندارند ... آن اصل را می گویم برایشان سخت و مشکل می آید ، آن اصل دگر می گویم پوشش در پوشش    می رود ... عرصۀ سخن بس تنگ است و عرصه معنی بس فراخ ، از سخن پیشتر آی تا فراخی بینی و عرصه بینی.

من گنگ خواب دیده و خلقی تمام کر       من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

     دلدادگی مولانا به شمس موجب حسادت و سئایت شاگردان مولانا شد و آنان قصد آزار و اذیت شمس را نمودند که شمس ، قونیه را به مقصدی نامعلوم ترک کرد . غیبت شمس چنان مولانا را بی تاب نمود که یاران و شاگردان مولانا از کرده خود پشیمان شدند و دنبال شمس رفتند تا او را باز یابند و به قونیه برگردانند ، سرانجام پس از مدتی جستجو شمس را یافتند و به مولانا خبر رسید که شمس را دیده اند ولی او را بازگشت اِبا دارد .

مولانا خطاب به یاران و شاگردان گفت :

بروید  ای  حریفان  بکشید  یار  ما  را               به  من   آورید  آخر   صنم   گریز   پا  را

به ترانه های شیرین به بهانه های زرین          بکشید سوی خانه ، مه خوب خوش لقا را

                                                                                                   دیوان شمس