غرهای پاییزی
دو-یکی یه بار همچین قربونم رفت که دیگه برنگشت .همچنان در نوسانم بین اینکه قربون صدقه رو دوست دارم یا دوست ندارم؟واین دغدغه مهمیه
سه-در مرحله ایم که به کار فقط " فکر "می کنم.فکر می کنم فکر می کنم فکر می کنم واز هر حرکتی گریزان ترسانم.
چهار-به شدت نیاز به پول دارم برای یه سری هزینه های درمانی که از خانواده نمیشه گرفت.
پنج-درمورد ادامه تحصیل به شدت بی انگیزه شدم ازین جهت که می گم این همه هزینه کنم برم بیام که مدرک بگیرم که کی بشه؟وقتی رشته ای که می خوام بخونم هیچ تاثیری در آینده شغلی مالی نخواهد داشت واینکه رشته ای که به آینده شغلی مالی من کمک کنه حتی در بهترین حالت که بذارم پشتش وبخونم اصلا در توانم نیست .یعنی دیگه واقعا حوصله ندارم از اول برم وکار وپروژه عملی واینا.
شش-به طرز ترسناک باور نکردنی دلم بچه می خواهد.وبه طرز ترسناک باور نکردنی نسبت به پدر بچه داشتن بی اعتماد بی اعتقاد شدم.شاید تاثیر این آنت جان شیفته باشه ازون جهتش ازین جهتش هم تاثیر رادین.
هفت-ازینکه نوشتن تجربه های نیم بند دلبرها اینجا باعث شده که این تصویر در ذهن ها ایجاد شه که دوروبر من پره پسره یا اصولا من آدم خوش گذران پسر بازی هستم بسیار ناراضیم.کاشکی قضاوت نمی کردید.کاشکی تو ته همه این داستان ها تنهایی منو می دیدید وناامیدی.شاید اگه لحن نوشتنم درد وناله وافسردگی بود اینجوری نمی شد.شخصا معتقدم که هیچ کدوم این آدم ها با همه امتیازهاشون وضعف هاشون آدم من نبودن یا شاید در زمان مناسبی باهم برخورد نکردیم.
هشت-با همه ترس ها وبی اعتمادی ها وفراری بودنم ولی وقتی دغدغه های جدی زندگی آدم های دورو برم رو میبینم احساس می کنم زندگی یعنی همین کشمکش جدل ها جنگیدن ها دست وپا زدن ها ومن چقدر دورم.چقدر همه چیم آروومه ومن چقدر قانعم واصلا انگار که مرده باشم.
نه-همش فکر می کردم که چقدر ولخرجم واطرافیان هم این حس رو داده بودن بهم ولی الان که چند ماهیه واقعا هیچ خریدی نکردم میبینم هیچ تاثیری هیچ تاثیری در شرایط اقتصادی من نداشته یعنی من اون همه خرید می کردم وهمین بودم الانم هیچ کدوم اون کارها وبیرون رفتن ها رستوران کافی شاپ ها رو ندارم وباز همینم.
ده-بسته شدن جیمیل یه حسن داشت برام اونم اینکه رابطم رو که چندماهی بود به کل با کینگ کونگه قطع کرده بودم وباز شروع کرده بود با جک ها وایمیل های لوس سکوتمو بشکنه ناکام بذارم.دیگه رسما تنها حربه تولدمه که اگه اینم بی جواب بذارم رکورد زدم.دیگه حوصله ندارم براش گریه کنم وفکر کنم چرا مانباید باهم باشیم اونم هیچ فرقی با بقیه نداشت.کلا هیچکی با هیچکی برام فرق نداره.کلا انگار که زندگی بازی باشه نمی تونی انتخاب کنی تو کدوم بازی باشی تو کدوم نباشی موضوع اینه که نمیشه وارد بازی نشی .همون که می گفت باید مهره هاتو خوب بازی بدی.
اصلا انگار که یه دوره ای تمرین وامادگیه برای بازی.هرچی وقتت بیشتر باشه برای امادگی بازیت سخت تر میشه.
یازده-کلا می خواستم اینجا رو ببندم.ولی الان اینم مهم نیست برام.هرکی هرجور دوست داره فکر کنه اصلا :)اصلا شوما خوب ما بد:))
دوازده-اصلا می خوام بگم ازتون نمی گذرم اگه اومدید خوندید نظر نداشتید.اصلا نامردیه .............واللاااااا
تصمیم گرفتم تغییر کاربری بدم.دیگه هرچی دوست دارم رسما بنویسم چون دلم نمیخ واد برم یه خونه دیگه.البته می تونه مطالبم شامل ورزش وبرنامه غذاییم هم بشه.