الان یه عالمه کار دارم نمی دونم چرا یاد این خاطره افتادم تا نگم نمی تونم تمرکز کنم.

یه بار گمونم ۴-۵سال پیش یه بنده خدایی به یه بنده خدایی گفته بود یه دختر خوب خانواده دار مثل خودت اگه می شناسی معرفی کن(سلام فندق)برای ازدواج.قرعه دختر خوب وخانواده دار مثل خودطرف به نام من دراومد.حالا نمی دونم چطور انتخاب شدم چون طرف تک دختربلوری آرووم استاد دانشگاه شاعری بود از اقوام دوستان ری که دیده بودیم چندبار همو.حالا بگذریم.بعد منم ۵۳کیلو بودم برنزه وپوستم خوب ولباس هم داشتم ازون ورم آقای کینگ کونگ اون سر دنیا بود گفتم خوب حالا که اینقدر اصرار می کنید باشه.توی مدتی که چندباری تلفنی حرف زدیم طرف ازین پسرکوچیک خانواده ها بود که عاشق خانواده ان ولی تو خانواده عنق وبدخلقن می گن لابد زن بگیره اخلاقش خوب می شه(این رابطه ازدواج واخلاق خوش رو هم هیچ وقت نفهمیدم چون اگه تنظیم هورمونی هم منظور باشه من کمتر دیدم پسته خندان رفتن بادوم تلخ شدن چه بسا )بعد توهمون گیرودار معاشرت قبل از قرار کینگ کونگه منو سورپرایز کرد ویهو اومد من بودم وچند دلبر.الان که فکر می کنم اینقدر اینکه یکی اینقدر دوسم داشت وتوجه وبه خاطر من ازون سر دنیا اومده بود بهم حس غرور می داد واینقدر که می خواستم بگم وابستگی وعلاقه ای نیست وحالا ببینیم چی میشه مدل فیلم فارسی ها که پسره می دوئه دختر عشوه شتری میاد من تصمیم گرفتم باطرف خواستگار برم سر قرار.

نتیجه اینکه صبح یک روز تابستانی قبل ازاینکه کینگ کونگ رو ببینم بهش گفتم مصاحبه کاری دارم والهی بمیرم اون قبلش زنگ زد برام آرزوی موفقیت کرد ومن رفتم به محل کافی شاپه مورد نظر.طرف دیر اومد یادم نمیاد چقدر ولی اینقدری که تصمیم گرفتم سگ شم که چرا دفعه اول دنبال من نیومده تازه دیرم اومده ووقتی اومد وخودشو معرفی کرد سریعا تذکر دادم واونم عذرخواهی نکرد فقط گفت جای پارک نبوده وهمین قضیه امتیاز منفی شد برای منی که برای جواب مثبت نرفته بودن اساسا.بعد طرف قدش کوتاه بود ولی ازین کوچولو ها که رفتن دوتا دنبل زدن ودوتا پرس سینه باتر فلای که تو تی شرت سیاه آستین کوتاه ریغشون معلوم نشه.بعد صورتش خوب بود دندون های خوشگل وردیف وسفیدش هم یادم مونده ولی در کل آزی پسند نبود.

نشستیم ویادمه من لیموناد سفارش دادم طرف گفت من صبحانه خوردم سیرم از اینم خیلی بدم اومد تو دلم به ت.خ.م گفتم وبانی هورتم وکشیدم.در معرفی طرف گفته بودن نبض کاسه توالت های ایران دستشونه وثروتمند واینا.ازیه کج خلقی هاییش هم معلوم بود تو کار کاسه توالتن وپول.

بعد شروع کرد از خودش وخانواده وایده آل هاش ورسید به اعتقادات که من نماز میخونم ولی خوب فلان.مکه رفتم ولی خوب فلان به پیامبر اعتقاد دارم ولی امام ها خوب فلان......بعد رسید به اینکه شما چطور؟منم گفتم من تو خانواده مذهبی بزرگ شدم ولی خودم مذهبی نیستم اعتقاد دارم ولی نیستم.اونم گفت خوبه مثلا من دوست دارم شما جلوی برادر من راحت باشید بایکی از دوستام مهدی هم راحت باشید هرچی میخ وایید بپوشید ولی جلوی مسعود نه !نه که پسر بدی باشه ها من خوشم نمیاد.شوهر خالمم یکیشون باحاله باهم می ریم کله پاچه می خوریم شاید زیاد بیاد خونمون ولی جلوش باید پوشیده باشید.

این سر نخ رو داد دستم منم همینجور که هورت می کشیدم گفتم خوب شوهر عمه چی؟خوب مرد همسایه چی اگه کاسه نذری اورد ؟شوهر خواهرتون چی؟عموهاتون چی؟

طرف اول ودوم وسوم رو باآب وتاب توضیح داد واز چهارم به بعد فهمید که قیافه جدی ولبخند کجکی یعنی چی ودهنش رو بست.بعد هم پاشدیم اومدیم دم در وگفت من برنامه رفتن دارم میخ وام برم انگلیس شما نظرتون چیه؟گفتم راجع به انگلیس؟خوب خوبه منم هوای باروونی دوست دارم اتفاقا.خوب برای زندگی منم تو دلم فکر کردم اون موقع بخوام برم خوب آقای  کینگ کونگ رو ول نمی کنم بیام بایه صفر کیلومتر تازه از اول که گفتم حالا بستگی داره وببینم چی میشه واگه از طرفم مطمئن باشم چرا که نه وخلاصه چند تا سوال جدی همونجور سرپا پرسید وبعد هم یه تعارف شابدولی که برسونمتون وخداحافظی.

بی شک منو نپسندید ودر جواب به اون آدم واسطه گفته بود خیلی دختر خوبی بود ولی خارج دوست نداشت بیاد!

این محترمانه ترین توضیحی بود که می تونست بده

بعد من واقعا درگیر این اعتقادات ریشه دارمونم.که اگه قراره آدم اعتقاد داشته باشه حدی رو که خدا مشخص کرده رو باید بپذیره اینکه یه ادمی بیاد برات حدوحدود مشخص کنه واون تشخیص محرم نامحرم گناه ثواب برای آدم بده رو اصلا نمی تونم هضم کنم.

این بود انشای من :)

خاک تو سرم به خانمه گفتم ۱۲ بیا هنوز کارش آماده نیست.