۱-چند هفته پیش داشتم از یه جا بر می گشتم سوار تاکسی شدم ومنتظر که تاکسی پرشه دیدم یه خانمی با چادر وتشکیلات واینا نشست بغلم وازاول هم این گوشی زنگ زد ومکالمه تو این مایه که:بله بله آقای فلانی تاالان تو دفتر بودم چون باید یه سری مطلب برای ریاست جمهوری اماده می کردیم.بله بله خانم دکتر فلانی اتفاقا حتما میخ وام بیام یه سر بهتون بزنم شمارو ببینم دکتر فلانی رو ببینم دکتر فلانی رو ببینم.وبله ما ماه دیگه آزمون استخدامی داریم وخلاصه یه جا یهو احساس کردم وای این صدارو می شناسم.برگشتم دست های ظریف رو دیدم مقنعه اینقدر تنگ بودو هوا نیمه تاریک معلوم نبود قیافش ولی از صدا فهمیدم.تو فاصله اینکه زنگ خوردن زیاد وحرف زدنش داشت رو مخ من وبقیه مسافرها می رفت یه جا که تماسش برای بار صدم قطع شد زدم رو پاش که ولش کن اون گوشیه لعنتی رو.اونم برنگشت نگاه کنه وباز تماس برقرار شد وبعد که قطع کرد برگشت که جانم کاری داشتید؟بعد یهو جفتمون زدیم زیر خنده من یعنی هرجی تصویر تو ذهنم میومد بااین آدم زمین تا آسمون فرق داشت برام قابل هضم نبود میم جیم اونجا با چادر مقنعه ازین ساق های دست حرف زدن حاج خانمی زن گنده ای.

بعد که بوسیدیم روی همو وکلی من خندیدم وبقیه هم یهو براشون جالب شده بود.گفت خفه شو نخند تو وزارت فلان کار می کنم ومجبورم وبعد سریعا امار خانواده دوستان رد وبدل شد ومنم حالا بهش تیکه مینداختم که وای یعنی دیگه دوست پسر نداری؟یعنی دوست پسرهات تو مایه های برادر واینان دیگه؟اینم هی می گفت خفه شو ودارم وچرا نه و...خلاصه به مقصد رسیدیم وبعد از ماشین پیاده شدیم وگفتم حالا برات بد نشه من باهاتم گفت خودم همش استرس دارم که کسی منو مثلا بدون چادر نبینه برام بد شه وبرادر زادمو اذیت می کنم که فلانی اگه اینجوری کنی یه روز باچادر میام دم مدرسه تون وخلاصه باز شماره رد وبدل شد وخدافظ.آهان با اون پسره هنوز بودو گفت من اپرا الگوم بوده وما میخ وایم نامزد همیشگی باشیم وازین حرفا ......

میم جیم دوست دوران پیش دانشگاهی من بود.از من دوسالی بزرگتر بود.باریک ودماغ عملی ومو مشکی.یه صدای تو دماغی داشت.اون موقع که دوست پسر دوست پسر بود میم جیم برای خودش سرمایه دار بود.درس خون بود.تمام تمرین های دیفرانسیل گسسته من رو بدون اینکه بخوام سر کلاس برام حل می کرد.منو دوست داشت چون من چهره محبوبی بودم تو اون سال.بین معلم ها وبین همکلاسی ها وبین بچه های سرویس.

اون موقع که آرایش آرایش بود میم جیم سایه تیره اکلیلی می زد تو مهمونی ولباس های تنگ ودکلته می پوشید اون موقع  ما تیپمون شلوار جین بود وکتونی سفید....

بعد به یه جایی رسید که میم جیم منو می برد تو جمع دوستاش وتو مایه های مچ میکر واینا وکلا همیشه یه نقشه ای داشت ویه جور سوء استفاده مانندی وکم کم روابط رو به افول رفت ومن رفتم دانشگاه واون قبول نشد چون حتما سراسر ی می خواست ورفتیم تو مایه های سالی چندبار زنگ بزنه حالمو بپرسه بیاد خونمون وخلاصه کمرنگ وکمرنگ تر شد تا چند سال پیش که من یادم بود که این دو خردادیه وبهش روز تولدش زنگ زدم ودوباره حرف زدیم وفهمیدم دانشگاه علامه ارتباطات میخونه وچند باری باز اومد خونمون که  اونم کار داشت ومی خواست براش جدول بکشم شیت بندی کنم عکس ادیت کنم واینا.

بعد مید ونستم بایکی هم هست سال های سال وطرف تو پیچه واینا.حالا....

بعد که جدا شدیم کلی فکر کردم وبعدشم تا چند روز برای خانواده تعریف کردم وتا امروز هم همش عذاب وجدان داشتم که چرا من اینقدر خندیدم خوب این دیگه باید طبیعی باشه کسی برای منافعش بخواد تغییر چهره بده وشاید زیادی شوخی کرده باشم و...ولی هرچی سعی می کردم تیکه های پازل اون آدم واین آدم کنار هم جور نمی شد.خیلی سخت بود خیلی ....

۲-حال این روزهای من این اهنگه که من تازه اینجوری شنیدمش:

تونه بارونی نه شن زار تو نه مرهمی نه فریاد

تو نه خسته ای نه هم پا تو نه از غیری نه از ما

تو نه  بیرون نه  دورنی

تو نه ارزون نه گرونی

تو نه خاکی پوشش گنج  نه یه مهره روی شطرنج

تو فقط هستی که باشی تو نه  مرگی نه تلاشی

نمی تونم نمی تونم تورو هم صدا بدونم تو یه روز سبزی یه روز زرد

یه روز هم دردی یه روز درد

اگه اشتباه می خونم بگو راست بگو بدونم

تو کدوم رنگی تو کدوم رو

اگه سکه ای کدوم رو

که نه ظلمت نه فروغی نه رکودی نه بلوغی

نکنه حرفای خامم خاطر عزیزوآزرد نکنه اسم حقیرم تو کتابای تو خط خورد......

۳-یه دوره ای بود من عاشق مجله فیلم وجشنواره فیلم واینا بودم.یادمه کلی خودشیرینی والتماس می کردم بلیط گیر بیارم ویادمه یه فامیل هم خون که هرسال بهش بلیط های جشنواره می رسید فیلم های گندشو باچه منتی واینایی می داد می رفتیم اون سر شهر تو سالن های داغون میشستیم فیلم رو می دیدیم به رومونم نمی اوردیم که چه آشغالیه وفکر می کردیم همین که بگیم فلان فیلم رو دیدیم خودش کلی شوآف وایناست.یادمه پسر فامیل که باهاش مجله رد وبدل می کردیم نامه می ذاشت لاش وگوشش یادداشت می نوشت.عالمی داشتیم.الان هیچ حسی به جشنواره ندارم اصلا حوصله هم ندارم برم ببینم وهیجان دنبال کردن اخبارشم ندارم.

۴-یه دوره ای غصه میخوردم که چرا بابا مارو جاهای شلوغ نمی بره چرا ما جای رفتن به رستوران همیشه غذا می گیریم خونه میخوریم یا بعد از تعطیلات می ریم سفر یا باغ خصوصی می ریم کلا سیستم مردم گریزی وهرجا ادم زیاده ما اونجا نباشیمی.بعد الان خودم یه چیزی شدم تو همون مایه ها.

دلم میخواد فیلم رو تو خونه تو اتاقم ببینم غذا رو بیاریم خونه سر فرصت آرووم تو ظرف چینی بخوریم.ازاینکه صف وایسم برای غذا بدم میاد ازینکه یه جای شلوغ برم آدم وایسه بالای سرم که میز خالی شه یا هنوز غذا نخورده یکی بیاد ظرفم رو بر داره بدم میاد.

ازین سیستم رستوران داری جدید که صدتا آدم سیخ وای میستن (چه دیکته ش زشت شد وغیر متعارف)نزدیک  میز لقمه هاتو می شمرن تو دلشون می گن زود کوفت کنید میخوام میزو جمع کنیم.ازینا که اول میان تعظیم می کنن شمع روشن می کنن اصلا بدم میاد.

ازینا که هی میان سوال می کنن چیزی نمیخواید.دوست دارم چشم بگردونیم کلی نقشه بکشیم بخندیم که چطوری صدا کنیم طرف رو که بیاد سفارش بگیره یا چرا نگام نمی کنه که بگم صورتحساب خوشم میاد.

کلا ازین فروشگاه ها هم که می رم همه می ریزن سرت مخ زنی هم خوشم نمیاد.بعد سر همین بادوست مشکل دارم.می گه پاشو برو ببین چی میخوان؟می گم بذار دوراشونو بزنن اگه طلبه بودن سوال پرسیدن بعد می رم.کلا گوییا فروشنده موفقی نیستم.ازین موضوع ناراحت نیستم چون می دونم از نظر زبانی وکلامی وارتباطی مشکلی نخواهم داشت ولی ذهنا یه چیزی دارم که انگار خیانته که چیزی رو غالب کنم به کسی یا مثلا وقتی بهش نمیاد چرا راضیش کنم چرا دروغ بگم برای منفعت خودم.

کمی زیادی امروزی نیستم گمونم...

ولی اعتقاد شدیدی به این داریم که اگه یکی اومد تمام لباس ها رو پوشید وآخرشم نخرید جواب خداحافظی مشتری رو بدیم  با خوش رویی:)