مامان صبح می گه :خونسرد باش خوش اخلاق باش.حالا باهم میخواییم کار کنیم و..."در راستای خونسرد کردن من ادامه می ده:راستی کتاب"قدرت"رو خوندی؟توش نوشته پول هاتون سکه هاتون کارت هاتون رو به رو بذارید.مثلا اگه یکی یکی رو زد نگید ذلیل شه دستش بشکنه چون اینا به خودتون بر می گرده!فقط مثبت بگید مثبت مثبت فکر کنید مثبت اتفاق میافته"........

من تو ذهنم دائم تصویرسازی مراسم عذاداری دارم.افسرده نیستم ها ولی انگار که مفهوم "عذاداری"یه قداستی داشته باشه یامثلا آخرین دیدار  بزرگداشت  همچین چیزهایی. من به مرگ خودم واطرافیان به صورت بسیار دقیق وجزئی فکر می کنم.آخرش نهایتن ازخودم متنفر میشم گریم هم می گیره شاید اشکی هم افشاندم ولی این وسوسه ذهنیه منه.

من وقتی باکسی آشنا میشم به جای اینکه خودم رو تو لباس عروس ببینم بچه قدو نیم قد ببینم مسافرت خونه بزرگ ببینم خودم رو میبینم که وقتی تنها شدم وقتی رفت وقتی رفتم وقتی خیانت دیدم چه جوری میشم؟

یک علاقه عجیبی دارم  یک تعصبی ویه وسواسی که انگار شخصیتم تصویر ذهنی که از من می مونه همین "کلام آخر ""تصویرآخر"از من باشه برای اون آدم.به شدت اعتقاد دارم که باید موندگار باشه.

به شدت حواسم هست جلوی کسی که برام مهمه اسکارلت وار وشاهزاده طور برخورد کنم.

اون روز دریک حال بسیار خوشی به مخاطب خاص گفتم مطمئنم یه روزی توی اواسط تابستون وسط یه خونه بزرگ باکاشی های براق سفید دراز می کشم وبه یاد این لحظه اشک میریزم در حالی که شوهر چاقم که شبیه شوهر سلن دیون ه به همون تپلی ومتشخصی وگوگولی داره رفت وآمد می کنه وهی میگه "چرا رو زمین لخت خوابیدی هانی؟"ورفت وآمد میکنه وحواسش به حال من نیست ویک سگی هم دارم هی میاد منو لیس می زنه ومی ره وصدای خنده وبازی بچه میاد من دارم به "تو"فکر می کنم واین لحظه ودلم تنگ میشه واشکام میاد .

می گه یعنی من اون مرد چاق نیستم؟می گم نه می گه چرا؟می گم نمی دونم ولی نیستی.می گه یعنی اشک  پشیمونی؟تنفر؟می گم نه نه اصلا دلم تنگ میشه اتفاقا خیلی هم جای خوبیم ولی دله دیگه یهو یه جایی تنگ میشه بعد یه جور دلتنگی هایی هست آدم اشکش درمیاد بعد سبک میشه خوب میشه.

یا مثلا تو روزهای گل وبلبل فکر می کنم اگه یه روزی بیاد بگه همه چی تموم مثلا می گم چرا؟اوونم هیچ وقت نمی گه ولی مثلا من می دونم به خاطر اینکه هنوز تو فکر فلانیه ولی برنمی گردم اشک بریزم حمله کنم فحش بدم بگم تو که هنوز نتونسته بودی فلانی رو فراموش کنی گه خوردی اومدی تو زندگیه من.من که ازاول گفتم نمیخ وام نمی تونم نفر دوم باشم.نمی گم بغلش می کنم می گم "باشه "فقط همین .تازه متنفرم بگم که امیدوارم خوشبخت بشی یا مثلا امیدوارم اون همون آدم باشه وامیدوارم هرگز از تصمیمت پشیمون نشی.خدافظی می کنم.حتی متنفرم بذارم یه آدمی تو همچین شرایطی بهم بگه ایشالا توهم آدم خودتو پیدا کنی تو خوبی حتما یکی مثل خودت که لیاقتت رو داره پیدا می کنی.متنفرم.بعد زنگ نمی زنم مثلا پر نفرت که وسائلی که دادم بهت رو پس بده یا مثلا هی هم بزنم.تصویر زنی که ترک شده شکسته تو بارون بایه لا پیرهن اومده بیرون واحساس نخواسته شدن ودوست نداشتنی بودن ودل مرده گی وقلب شکستگی وافسردگی ومات زده ای اصلا با چیزی که ازخودم بخوام جور نیست.

انگار که دوست داشته باشم آدم خوبه آدم قویه من باشم مثلا.یه جور خودخواهیه توش یه جور خودشیفتگی حتی .

یعنی میخوام بگم اینقدر با مثبت اندیشی فاصله دارم.یعنی شاید چون اعتقادی ندارم هیچ وقت مطمئن نمیشم که اونی که من میخوام شرایطی که من میخوام همینه واقعا.از خودم نامطمئنم.هیچ وقت نشده تو جایگاهی باکسی باشم که بگم آهان همین جاست جام.اصلا به بالا وپایین بودن واین ها هم نیست ها یا به اینکه جاه طلب باشم یه جور حس غریبیه .

یعنی این هپی اند بودن تعریفش فرق داره.به نظر من آدم ها هیچ وقت حق ندارن از دوست داشتنشون پشیمون بشن.که چرا دوسش داشتم؟چرا این کارارو کردم؟چرا کور شدم کر شدم؟یا ازون ور طرف رو در حد یه حیوون خودخواه خونخوار بیارن پایین.

آدم اگه به یکی یه روزی بوسش میاد فرداش نمیاد نباید با کلنگ بیفته به جون خودش که چرا بوسم اومد؟چرا بوسم رفت؟یعنی حالت کلنگی نباشه چراش محکوم نکنه فقط سوال کنه که بفهمه بشناسه به حس ودلایل اون موقع واین موقش احترام بذاره.

یعنی وقتی قراره باید بری.نه که تلاش نکنی ها تلاش بکن دوست داشته باش ولی وقتی حس میکنی باید بری باید دل بکنی بکنی.یعنی اون مرز رو بشناسی مزر بین تموم شدن وبه گه کشیده شدن.یه مرز ظریف قابل احترام ازون ور ویران کننده.

یه تصویری ازخودت که برگشتی عقب به خودت مفتخر شی.تیکه هات رو باشهامت با سر صبر با عشق جمع کنی ببری یه گوشه که نامحرم نیست بچسبونی نازش کنی بتکونی حتی.براش اشک بریزی ولی توهمون گوشه دورت نه پیش نامحرم.

عشقت رو هم نذاری وسط سفره خنجر بزنی تیکه تیکه کنی ملت رو هم جمع کنی تعزیه راه بندازی اونا برات دل بسوزونن طرف رو نفرین کنن خاک بریزن تو سرت.

مثلا عکساشم میخوای بسوزونی لباس خوب بپوشی موزیک خوب خاطره انگیز بذاری شمع روشن کنی عطر خوب بزنی عود روشن کنی حالا شراب که نه ولی چای لیوانی بریزی برای خودت با توت یا انجیر خشک حتی بشینی نگاه کنی دونه دونه بعد با قیچی ببری تیکه هاشو ریز ریز نکنی درشت بذاری تو یه جعبه  به رو صبح بااحترام در جعبه رو ببندی بری بندازی تو شوتینگ.

پ.ن:لابد انسان باید خیلی خرباشه تو روزهای شیفتگی به روزهای فراق فکر کنه ولی خوب انسانه.

پ.ن۲:کاردنیا رو چه دیدی شده که مثبت خواستی منفی جذب شده یه بارم منفی بخواد مثبت جذب کن اصلا خدابخواد هیچی هم نخاوی جذب کنی به قدرتیه خدا قانون جاذبه سرت هوار میشه.دیدم که می گم ها.

پ.ن۳: انسان هرگز از دوست داشتن نباید پشیمون بشه اصلا هیچ چیز قشنگ تر ونرم تری نیست از این.

قال آزی

پ.ن۴:اصلا دلرو برای بستن درست کرد خدا بعد دید یه خورده هرج ومرج شدتو ورژن جدیدفول آپشنش کندن رو اضافه کرد.اتفاقا جواب هم داده ایراداتی داره برای خوب به خوردش رفته دیگه.

پ.ن۵: به پروزن اعتماد کنید واسه یه دل یه دلبر بس نیست اصلا هم اسمش هوس نیست.