مشغله
واقعیت اینکه آدم نوشتنش نمیاد یه وقتایی بعد هم میاد اینجوری میشه که من از دیروز نوشتنم میاد بعد هی می گم ولش کن بابا.آخه من نوشتن دل دارم دلبرم میاد ولی خوب واقعیت اینکه دغدغه زندگی من این نیست ولی این حوزه گمونم حوزه مورد علاقه منه.تخصصتون چیه؟اندر احوالات فلان ........
-یه" کتاب" میخونم واااااای انگار که من.یعنی من همه ذهنم تخیلم آرزوم این بوده.داستان در مورد مردیه که قدرت تخیل بسیار بالایی داره ولی حال نوشتن نداره از معروفیت هم خوشش نمیاد از معاشرت زیاد وتو جمع بودن وصمیمی شدن هم گریزانه.بعد ازیه جا به بعد تولید محتوا می کنه فولدر بندی اینا می فروشه به نویسنده ها.بعد دسته بندی داره روانشناسی بلده می ره ادمشو پیدا میک نه به هرکسی متناسب با خودش مطلب میده بعد کمک نویسنده هاست که نوشتنشون نمیاد سوژه ندارن آبروشون داره می ره بی پولن یا هرچی.
امروز داشتم فکر می کردم منم اگه حق انتخابی وجود داشت دلم می خواست کارم همین بود.اصلا من دوست دارم بشینم از دور شمای مخاطب بیای به من بگی من چی بپوشم؟امروز کجا برم؟چی بخونم؟حتی بگی پرده برای آشپزخونم میخ وام چی بخرم؟یا لباسمو با چی ست کنم؟یا وقتی دوست پسرم شوهرم بچم همکارم فلان کارو کرد به نظر تو من در مقابل چیکار کنم؟یعنی من تو اتاق فکر باشم مثلا مهره اصلی نباشم من مهره ها رو جابه جا کنم بگم چی کی کی کجا چطور.خیلی خودخواهانه شاید به نظر برسه یا تخیلی ولی الان فکر میک نم دلم می ره واسه اینکار.مثلا دیروز دختر عموم گفت آینه قدی می خوام وقت ندارم نگفتم که من می میرم برای اینکه برات آینه قدی بخرم.تو خارج همچین شغلی تعریف شده؟
پ.ن:مرد داستان فروش -یوستین گاردر مترجم:مهوش خرمی پور
تصمیم گرفتم تغییر کاربری بدم.دیگه هرچی دوست دارم رسما بنویسم چون دلم نمیخ واد برم یه خونه دیگه.البته می تونه مطالبم شامل ورزش وبرنامه غذاییم هم بشه.