من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمیکند
۱-بعضی وقتها فکر میکنم دوست خیلی سخته.یه خط قرمز سیم خارداری داره واطرافیان نزدیک من دارن که سخت میشه نزدیک شد.مثلا ماآدم های دلداری بوس وبغلی عجقم جوجویی نیستیم برای هم.من الان می دونم میبینم حس می کنم دوست ریخته به هم باخته خودشو ولی طنزم ازش کاری بر نمیاد بی خیال ها وحله وفکرشو نکن هامم انگار قدرت جادویی ندارن.هی باخودم کلنجار می رم هی می گم بیام شب پیشت بمونم؟بیا خونمون آش رشته مامانم درست کنه.بیا یوگا چرا نمیای اخه؟فیلم ترسناک بگیر بیام شب پیشت ببینیم.برو گوگل سرچ کن.هیچی نیست نترس.هیچی نیست.ولی اینا نیست نمی شه.اون روز خونه ری دیدم رفته بود تو اتاق خواب ازترس اینکه مادر جون نگه یه خط قران بخونه مچاله شده رو زمین رو کتاب زیر دستش دوست من داره باچه سکوتی تلاشی قران رو می خونه دنبال می کنه دلم مچاله شد که وای ببین چی می گذره تو دلش ها؟
هرروز زنگ می زنه زنگ می زنم حرف درودیوار وسیبیل ومانتو وپارچه وسگ وگربه های حیاطشون و می زدیم وسطش می گه اره فلانی امروز زنگ زده یکی رفته لیزر وقرص مشکلش رو حل کرده میخوام برم ببینم چی میگه.فلانی زنگ زده هیچی نیست زود پا می شی.
دوست یه عمل داره چند ساله تحت درمانه.من از دکترهای اطرافم پرسیدم می دونم چیز خاص مهمی نیست ولی نمی دونم چرا دوست مرد افکن قوی من اینقدر بهم ریخته هیچ کاری هم نمی شه کرد تا بره وبپره تو اتیش وببینه چی میشه.
۲-می گه من از صبح می رم سرکار بعد دوست دارم شب که میام زنم خوب وخوشگل باشه تاپ سفید بپوشه وشلوار جین(مثلا یعنی آخر خوشتیپی) تو آشپزخونه بعد یه کم حرف بزنه غر بزنه از مدرسه پسرم م م م نه دخترم بگه بعد بگه راستی بریم به مامان اینا یه سر بزنیم بعد من بگم من صبح رفتم!بعد اون قهر کنه که چرا تنها رفتی؟
می گم خوب چرا تنها میخوای بری؟می گه من باید صبح به صبح برم دست مادرم رو ببوسم بعد برم سرکار.چرا نداره![]()
می گم منم دوست دارم مرد آشپزی دوست داشته باشه ازینا که مثلا پاشه بره خانه آشپزخانه بعد یه کفتگیر بخره ملاقه بخره قابلمه بخره شیک بعد با عشق بگه آزی رفتم یه کفتگیر خریدم عاشقش میشی بعد شب بیاد غذای چینی درست کنه.می گه اه اه اصلا دوست ندارم من چینی مینی درست نمی کنم ها.می گم کی باتو کار داره من مرد رویاهامو می گم.
می گه من بدم میاد زنم آرایش کنه.می گم خوب اگه زشت باشه چی؟می گه خوب من زن زشت برای چی باید بگیرم؟می گم خوب تو بااین قیافه زشتت اونقدرها هم حق انتخاب نخواهی داشت ها بیا منطقی باشیم !
می گه اونجوری قربون صدقه برو که اون روز رفتی.می گم اون مال اون روز بود خلاقیت حرف اول رو می زنه تو روابط من.می گه نه مرد سنتی ام بامن ازین بازی ها نکن من دوست دارم به یه نفر به یه بالش به یه غذا به یه مدل مو یه تیپ لباس یه دوست یه خونه عادت کنم پیر شم!
۳-مربی شیک خوشتیپم اون روز بالا سرمن وایساده چشای سرخپوستیش برق می زنه می گه آزی اینقدر خوشحالم که گردنت خوب شده می گم منم خوشحالم.مربی فکر میک نه منو خوب کرده باتوجه زیادش با تمرکزش البته تا حد زیادی هم هست ولی گمونم از شدت لوسی من هم کاسته شده گمونم تو درد پوست کلفت تر شدم.مربی یک توجه خاص ویژه ای داره به من اول ها رو اعصابم می رفت که بابا این همه آدم این چرا همش آزی آزی می کنه احساس خنگی خرفتی به آدم می ده بعد به دوستام که می گفتم اونا می گفتن اینجوری نیست تو حساسی.بعد الان قشنگ احساس می کنم تو این یک سال ونیم که این مربی بوده یک عشق وعلاقه مربی شاگردی ایجاد شده بینمون والان ازین توجه خاصش خوشم میاد که مثلا می گه بچه ها چطورید؟همه می گن خوبیم واینا بعد یهو می گه :آزی تو چطوری؟
وای چقدر عقده توجه دارم انگارها!
۴-این کینگ کونگ الان یه غصه بزرگ منه.می خوام نباشه نبینمش هیچ جا می خوام صبح نیام ببینم جمله قربون صدقه ای گذاشته آهنگ فرستاده شمارش رو کالر آی دی اتاقم افتاده.غمم می گیره یه عذاب وجدان که لعنتی قرار نبوده که من تاآخر عمر باشم که؟لعنتی بس که مرد عمل نیستی نشستی اون ور دنیا نوشابه لایت میخوری جمله عاشقانه می فرستی که چی؟بعد خوب آدم باید بی تفاوت بشه ولی من بی تفاوت نیستم.عصبی میشم گریم می گیره همیشه.
۵-مادرجون تو هفتاد وخورده ای سالگی بالاخره خونه ۵۰ساله شونو فروختن وپدر بزرگ هشتاد خورده ای ساله من رو راضی کرد.مادر جون این روزها با عشق از رنگ کابینت می گه از مدل لوستری می گه که میخ واد مثل خونه فلانی باشه.می ره یخچال لباسشویی ماکروویو انتخاب می کنه.حتی گل هاشو حراج کرده.مامانم می گه دیشب بعد از تلفنش به مادر جون می گه میبینی چقدر مامانم باکلاسه؟می گم اره واقعا.می گه می دونی چندسال اینو میخ واست وآخرش به هدفش رسید.می گم اره واقعا.آدم امیدوار میشه که چقدر تا کجاها می تونه آرزو داشته باشه امید داشته باشه ها.تو هفتاد وخورده ای سالگی!می گه آره پس چی؟فکر کردی تموم شدی؟می گم آره یه وقتایی...می گه نه فقط کافیه یه چیزی رو واقعا بخوای!
مادرجون جدیتش وتیزیش بعضی وقتها رو اعصابم می ره ولی خیلی خوشم میاد ازش همیشه زنی بوده که تحسینش کردم.نقطه منفیش از نظر من اینه که همیشه با افسوس از گذشته خوبش می گه که وای من چقدر زجر کشیدم وای من چقدر زحمت کشیدم آخرش چی؟آخرش هیچ کدوم از نوه ها نیومدن این مروارید بافی های منو ببرن برای سفره عقد.یاهردفعه منو میبینه هزار مدل تیکه می ندازه که آخر نیومدی یه نمایشگاه بذاری از کارای من!حالا خوب آدم چه جوری بگه عزیزم اینا قدیمیه درزمان خودش شما ازش پول در اوردی تحسین شدی آموزش دادی بسه دیگه!
اون روز دیگه محلش نمی ذاشتم.هی به مامانم تیکه منو مینداخت که صدبار به این خانم گفتم بیا هرچی میخوای بردار.گفتم من میام چیز خاصی هم نمیخوام.فکر کردم نمی تونم برای اینکه دلش خوش شه برم هزار تا آشغال جمع کنم.فردا نوه منم این کارو کرد کرد دیگه.دلم هنرشو که چماق نباید بکنه بزنه تو سر بقیه که بکنه تو چشمشون که.
۶-این روزها این ۵کیلو اضافه وزنه بد رفته روی اعصاب وروانم.کمر شلوارامو اینقدر کشیدم بالا که لاو هندل ها رو پوشش بده دوتا شلوارم ازون ناحیه پوکیده.هی میشینم برنامه می ذارم می نویسم ولی نتیجه این میشه که دیشب یهو قاط زدم ۲۵۰۰کالری مفت خوردم.بعد خودمو تو عکس ها شبیه هیولا میبینم.اون روز هی عکسمو گذاشته بودم وای من هیچ وقت بازوهام کلفت نبوده چرا اینقدر بازوهام کلفت شده.هی خواهره می گفت وای روانی شدی حالمو به هم زدی!همون جای داستان که آدم خودشو تو آیینه یهو هیولا میبینه.
۷-یک عالمه یک عالمه آرزو هدف دارم ولی دسترسی بهش رو خیلی سخت ودور میبینم.ولی حداقل می تونم ارزوشون کنم که؟
پ.ن:از شاملو گمونم باید باشه.
تصمیم گرفتم تغییر کاربری بدم.دیگه هرچی دوست دارم رسما بنویسم چون دلم نمیخ واد برم یه خونه دیگه.البته می تونه مطالبم شامل ورزش وبرنامه غذاییم هم بشه.